غزل شماره ۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۵۱

۳۶ بازديد


داني كه دلبر با دلم چون كرد و من چون كردمش
او از جفا خون كرد و من از ديده بيرون كردمش
گفتا چه شد آن دل كه من از بس جفا خون كردمش
گفتم كه با خون جگر از ديده بيرون كردمش
گفت آن بت پيمان‌گسل جستم ازو چون حال دل
خون ويم بادا بحل كز بس جفا خون كردمش
ناصح كه مي‌زد لاف عقل از حسن ليلي وش بتان
يك شمه بنمودم به او عاشق نه مجنون كردمش
ز افسانهٔ وارستگي رستم ز شرم مدعي
افسانه‌اي گفتم وزان افسانه افسون كردمش
از اشك گلگون كردمش گلگون رخ آراسته
موزون قد نو خاسته از طبع موزون كردمش
هاتف ز هر كس حال دل جستم چو او محزون شدم
ور حال دل گفتم به او چون خويش محزون كردمش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد