دلم به سينهٔ سوزان مشوش افتادست
دل از كجا؟ كه در اين خانه آتش افتادست
خوشيم با غم عشقت، كه وقت او خوش باد!
چه خوش غميست كه ما را به او خوش افتادست
صفاي باده و رخسار ساده هوشم برد
شراب و ساقي ما هر دو بيغش افتادست
به خط و خال آراستي و حيرانم
كه اين صحيفه به غايت منقّش افتادست
گهي كه بر سر عشاق راند ابرش ناز
كدام سر، كه نه در پاي ابرش افتادست؟
به رسم تحفه كشم نقد عمر در پايش
ولي چه سود كه آن سرو سركش افتادست
گرفت نور تجلّي شب هلالي را
كه روي خوب تو در جلوه مهوش افتادست
عشقبازي چه بلا فكر خطايي بودست!
عشق خود عشق نبودست، بلايي بودست
كاش ببينند خدا بيخبران حسن تو را
تا ببينند كه ما را چه خدايي بودست
در دياري كه گل روي تو را پروردن
خوش بهاري و فرحبخش هوايي بودست
عهد كردي كه وفا پيشه كني جهد بكن
تا بدانم كه درين عهد وفايي بودست
باغ فردوس زمينست آنجا روزي
سرو گلپيرهني، تنگقبايي بودست
بعد مردن به سر تربت من بنويسيد
كين عجب سوختهٔ بيسر و پايي بودست!
چارهٔ درد هلاليست بلاي غم عشق
عشق را درد مگويي كه بلايي بودست
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۸ ۳۳ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد