غزل شمارهٔ ۵۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۵۴

۳۷ بازديد


عكس آن لب‌هاي ميگون در شراب افتاده است
حيرتي دارم كه چون آتش در آب افتاده است؟
ظاهرست از حلقه‌اي زلف و ماه عارضت
در ميان سايه هر جا آفتاب افتاده است
چون طبيب عاشقاني گه گه اين دل خسته را
پرسشي مي‌كن كه بيمار و خراب افتاده است
چون هلالي را به خاك آستانش ديد گفت
اين گدا را بين كه بس عاليجناب افتاده است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد