غزل شمارهٔ ۳۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۹

۳۶ بازديد


سر نمي‌تابم ز شمشير حبيب
هر چه آ‎يد بر سرم يا نصيب
دل به درد آمد من بيچاره را
چارهٔ درد دلم كن اي طبيب
اي كه گويي كه چوني و حال تو چيست
من غريب و حال من باشد غريب
تا رقيب هست ما را قدر نيست
نيست گردد يا رب از پيشت رقيب
زار مي‌نالد هلالي بي رخت
آن‌چنان كز حسرت گل عندليب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد