غزل شمارهٔ ۳۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۳۱

۳۵ بازديد

 

چند ناديده كني؟ آه! چه ديدي از ما؟
نشنوي زاري ما، وه! چه شنيدي از ما؟
آخر، اي آهوي مشكين، چه خطا رفت كه تو
با همه انس گرفتي و رميدي از ما؟
حيف باشد كه چو گل بر كف هر خار نهي
دامني را، كه به صد ناز كشيدي از ما
كام جان راست به بازار غمت صد تلخي
كه به يك عشوهٔ شيرين نخريدي از ما
بود مقصود تو آزردن ما، شكر خدا
كه به مقصود دل خويش رسيدي از ما
اينك اين جان ستم‌ديده كه مي‌خواست دلت
اينك آن دل كه به جان مي‌طلبيدي از ما
ما به مهرت، چو هلالي، دل و جان را بستيم
تو به شمشير جفا مهر بريدي از ما


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد