غزل شمارهٔ ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷

۳۵ بازديد


گه‌گهم خواني و گويي كه چه حالست تو را؟
حال من حال سگان، اين چه سوال است تو را؟
مي‌كنم ياد تو و مي‌روم از حال به حال
من به اين حال و نپرسي كه: چه حالست تو را؟
سال‌ها شد كه خيال كمرت مي‌بندم
هرگزم هيچ نگفتي: چه خيالست تو را؟
اي گل باغ لطافت، ز خزان ايمن باش
كه هنوز اول نوروز جمالست تو را
وصف حسن تو چه گويم؟ كه ز اسباب جمال
هر چه بايد همه در حد كمالست تو را
نوبت كوكبهٔ ماه منست، اي خورشيد
بيش از اين جلوه مكن، وقت زوال است تو را
عمر بگذشت، هلالي، به اميد دهنش
خود بگو: اين چه تمناي محالست تو را؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد