مشهود و خفي چو گنج دقيانوسم
پيدا و نهان چو شمع در فانوسم
القصه درين چمن چو بيد مجنون
ميبالم و در ترقي معكوسم
تا ظن نبري كز آن جهان ميترسم
وز مردن و از كندن جان ميترسم
چون مرگ حقست من چرا ترسم ازو
من خويش پرستم و از آن ميترسم
نه از سر كار با خلل ميترسم
نه نيز ز تقصير عمل ميترسم
ترسم ز گناه نيست آمرزش هست
از سابقهٔ روز ازل ميترسم
يا رب ز گناه زشت خود منفعلم
وز قول بد و فعل بد خود خجلم
فيضي به دلم ز عالم قدس رسان
تا محو شود خيال باطل ز دلم
عيبم مكن اي خواجه اگر مي نوشم
در عاشقي و باده پرستي كوشم
تا هشيارم نشسته با اغيارم
چون بيهوشم به يار هم آغوشم
زان دم كه قرين محنت وافغانم
هر لحظه ز هجران به لب آيد جانم
محروم ز خاك آستانت زانم
كز سيل سرشك خود گذر نتوانم
از جملهٔ دردهاي بي درمانم
وز جملهٔ سوز داغ بي پايانم
سوزندهتر آنست كه چون مردم چشم
در چشم مني و ديدنت نتوانم
يك روز بيوفتي تو در ميدانم
آن روز هنوز در خم چوگانم
گفتي سخني و كوفتي برجانم
آن كشت مرا و من غلام آنم
عشق تو ز خاص و عام پنهان چه كنم
دردي كه ز حد گذشت درمان چه كنم
خواهم كه دلم به ديگري ميل كند
من خواهم و دل نخواهد اي جان چه كنم
رويت بينم چو چشم را باز كنم
تن دل شودم چو با تويي راز كنم
جز نام تو پاسخ ندهد هيچ كسي
هر جا كه به نام خلق آواز كنم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد