من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

ياد دوست

۳۳ بازديد


ياد روزي كه به عشق تو گرفتار شدم
از سر خويش گذر كرده، سوي يار شدم
آرزوي خم گيسوي تو، خم كرد قدم
باز، انگشت نماي سر بازار شدم
طُرفه روزي كه شبش با تو به پايان بردم
از پي حسرت آن مونس خمّار شدم
با كه گويم كه دل از دوري جانان چه كشيد
طاقت از دست برون شد كه چنين زار شدم
يار در ميكده ، بايد سخن دوست شنيد
طوطي باغ چه داند، برِ دلدار شدم
آن طرب را كه ز بيماري چشمت ديدم
فارغ از كوْن و مكان گشتم و بيمار شدم


نسيم عشق

۳۲ بازديد


به من نگر كه رخي همچو كهربا دارم
دلي به سوي رخ يار دلربا دارم
ز جام عشق چشيدم شراب صدق و صفا
به خمّ ميكده با جان و دل، وفادارم
مرا كه مستي عشقت، ز عقل و زهد رهاند
چه ره به مدرسه يا مسجد ريا دارم؟
غلام همّت جام شراب ساقي باش
كه هر چه هست از آن روي با صفا دارم
نسيم عشق ، به آن يار دلربا  برگو
ز جاي خيز كه من درد بي‏دوا دارم
چه رازهاست در اين خمّ و ساقي و دلبر
به جان دوست ز درگاه كبريا دارم
سخن ز تخت سليمان و جام جم نزنيد
كه تاج خسروِ كي را منِ گدا دارم


كعبه مقصود

۳۵ بازديد


هر جا كه شدم، از تو ندايي نشنيدم
جز از بت و بتخانه، اثر هيچ نديدم
آفاق پر از غلغله است از تو و هرگز
با گوش كر خود به صدايي نرسيدم
دنيا همه درياي حيات و من مسكين
يك قطره از اين موج خروشان، نچشيدم
رفتند حريفان به سوي كعبه مقصود
با محملي از نور و به گردش نرسيدم
اين خرقه پوسيده، رها كرده و رفتند
من شاد به اين پوسته در خرقه خزيدم
صاحبدل آشفته گذشت از پل و من باز
دنبال خسان پشت به پل كرده دويدم
مرغان همه بشكسته قفس را و پريدند
من در قفس افتاده، به خود تار تنيدم
يا رب! شود آن روز كه در جمع حريفان
بينم كه از اين لانه گنديده پريدم؟


فراق يار

۳۴ بازديد
 

از تو اي مي‏زده، در ميكده نامي نشنيدم
نزد عشاق شدم، قامت سرو تو نديدم
از وطن رخت ببستم كه تو را باز بيابم
هر چه حيرت‏زده گشتم، به نوايي نرسيدم
گفتم از خود برهم تا رخ ماه تو ببينم
چه كنم من كه از اين قيد منيّت نرهيدم؟
كوچ كردند حريفان و رسيدند به مقصد
بي نصيبم من بيچاره كه در خانه خزيدم
لطفي اي دوست كه پروانه شوم در بر رويت
رحمي اي يار كه از دور رسانند نويدم
اي كه روح مني، از رنج فراقت چه نبردم؟
اي كه در جان مني، از غم هجرت چه كشيدم؟


جامه‌دران

۳۳ بازديد


من خواستار جام مي از دست دلبرم
اين راز با كه گويم و اين غم كجا برم؟
جان باختم به حسرت ديدار روي دوست
پروانه دور شمعم و اسپند آذرم
پرپر شدم ز دوري او، كنج اين قفس
اين دام باز گير تا كه معلّق زنان پرم
اين خرقه ملوّث و سجاده ريا
آيا شود كه بر درِ ميخانه بردرم؟
گر از سبوي عشق، دهد يار جرعه‏اي
مستانه، جان ز خرقه هستي درآورم
پيرم؛ ولي به گوشه چشمي جوان شوم
لطفي كه از سراچه آفاق بگذرم


سايه عشق

۳۳ بازديد


بي هواي دوست، اي جان دلم، جاني ندارم
دردمندم، عاشقم بي دوست، درماني ندارم
آتشي از عشق در جانم فكندي، خوش فكندي
من كه جز عشق تو آغازي و پاياني ندارم
عشق آوردم در اين ميخانه با مشتي قلندر
پرگشايم سوي ساماني كه ساماني ندارم
عالم عشق است، هر جا بنگري از پست و بالا
سايه عشقم كه خود پيدا و پنهاني ندارم
هر چه گويد عشق گويد، هر چه سازد عشق سازد
من چه گويم، من چه سازم، من كه فرماني ندارم
غمزه كردي، هر چه غير از عشق را بنيان فكندي
غمزه كن بر من كه غير از عشق بنياني ندارم
سر نهم در كوي عشقت، جان دهم در راه عشقت
من چه مي‏گويم كه جز عشقت سر و جاني ندارم
عاشقم، جز عشق تو، در دست من چيزي نباشد
عاشقم، جز عشق تو بر عشق برهاني ندارم


محراب عشق

۳۲ بازديد


جز خم ابروي دلبر، هيچ محرابي ندارم
جز غم هجران رويش، من تب و تابي ندارم
گفتم اندر خواب بينم چهره چون آفتابش
حسرت اين خواب در دل ماند، چون خوابي ندارم
سر نهم بر خاك كويش، جان دهم در ياد رويش
سرچه باشد؟ جان چه باشد؟ چيز نايابي ندارم
با كه گويم درد دل را؟ از كه جويم راز جان را؟
جز تو اي جان رازجويي، دردِ دل يابي ندارم
تشنه عشق تو هستم، باده جانبخش خواهم
هر چه بينم جز سرابي نيست، من آبي ندارم
من پريشان حالم از عشق تو و حالي ندارم
من پريشان گويم از دست تو آدابي ندارم


محفل رندان

۳۴ بازديد


آيد آن روز كه خاك سر كويش باشم
ترك جان كرده و آشفته رويَش باشم
ساغر روح‏فزا از كف لطفش گيرم
غافل از هر دو جهان، بسته مويش باشم
سر نهم بر قدمش، بوسه زنان تا دم مرگ
مست تا صبح قيامت ز سبويش باشم
همچو پروانه بسوزم برِ شمعش، همه عمر
محو چون مي‏زده در روي نكويش باشم
رسد آن روز كه در محفل رندان، سرمست
راز دار همه اسرار مگويش باشم
يوسفم، گر نزند بر سر بالينم سر
همچو يعقوب، دل آشفته بويش باشم


بهار جان

۳۳ بازديد


بهار آمد، جواني را پس از پيري ز سر گيرم
كنار يار بنشينم ز عمر خود ثمرگيرم
به گلشن باز گردم، با گل و گلبن در آميزم
به طرف بوستان دلدار مهوش را به برگيرم
خزان و زردي آن را نهم در پشت سر، روزي
كه در گلزار جان از گل‏عذار خود خبر گيرم
پَر و بالم كه در ديْ از غم دلدار، پرپر شد
به فروردين  به ياد وصل دلبر بال و پر گيرم
به هنگام خزان در اين خراب آباد، بنشستم
بهار آمد كه بهر وصل او بار سفر گيرم
اگر ساقي از آن جامي كه بر عشاق افشاند
بيفشاند ، به مستي از رخ او، پرده بر گيرم


شبِ وصل

۳۴ بازديد


يك امشبي كه در آغوش ماه تابانم
ز هر چه در دو جهان است، روي گردانم
بگير دامن خورشيد را دمي، اي صبح
كه مه نهاده سر خويش را به دامانم
هزار ساغر آب حيات خوردم از آن
لبان و همچو سكندر هنوز عطشانم
خداي را كه چه سرّي نهفته اندر عشق
كه يار در بر من خفته، من پريشانم؟
ندانم از شب وصل است يا ز صبح فراق
كه همچو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم؟
هزار سال، اگر بگذرد از اين شب وصل
ز داستان لطيفش، هزار دستانم
مخوان حديث شب وصل خويش را، هندي
كه بيمناك ز چشمِ بدِ حسودانم