ابرو و مژّه او تير و كمان است هنوز
طرّه گيسوي او عطر فشان است هنوز
ما به سوداگري خويش، روانيم همه
او به دلبردگي خويش روان است هنوز
ما پي سايه سَروش به تلاشيم، همه
او ز پندار من خسته، نهان است هنوز
سر و جاني نبود تا كه به او هديه كنم
او سراپايْ همه روح و روان است هنوز
من دلسوخته، پروانه شمع رخ او
رُخِ زيباش عيان بود و عيان است هنوز
قدسيان را نرسد تا كه به ما فخر كنند
قصّه عَلّمَ الاسما به زبان است هنوز
در ميخانه به روي همه باز است هنوز
سينه سوخته در سوز و گداز است هنوز
بي نيازي است در اين مستي و بيهوشي عشق
درِ هستي زدن از روي نياز است هنوز
چاره از دوري دلبر نبود، لب بربند
كه غلام درِ او، بنده نواز است هنوز
راز مگشاي، مگر در برِمست رُخ يار
كه در اين مرحله، او محرم راز است هنوز
دست ب-ردار ز سوداگري و بوالهوسي
دست عشاق سوي دوست دراز است هنوز
نرسد دست من سوخته بردامن يار
چه توان كرد كه در عشوه و ناز است هنوز؟
اي نسيم سحري، گر سر كويش گذري
عطر برگير كه او غاليه ساز است هنوز
مژده اي مرغ چمن، فصل بهار آمد باز
موسم ميزدن و بوس و كنار آمد باز
وقت پژمردگي و غمزدگي آخر شد
روز آويختن از دامن يار آمد باز
مردگيها و فرو ريختگيها بشدند
زندگيها به دو صد نقش و نگار، آمد باز
زردي از روي چمن بار فرابست و برفت
گلبن از پرتو خورشيد به بار آمد باز
ساقي و ميكده و مُطرب و دست افشاني
به هواي خَم گيسوي نگار آمد باز
گر گذشتي به درِ مدرسه، با شيخ بگو:
پي تعليم تو، آن لاله عذار آمد باز
دكه زُهد ببنديد در اين فصل طَرب
كه به گوش دلِ ما نغمه تار آمد باز
جامي بنوش و بر در ميخانه، شاد باش
در ياد آن فرشته كه توفيق داد، باش
گر تيشهات نباشد تا كوه بركني
فرهاد باش در غم دلدار و شاد باش
رو حلقه غلامي رندان به گوش كن
فرمانرواي عالم كون و فساد باش
در پيچ و تاب گيسوي ساقي، ترانه ساز
با جان و دل لواي كش اين نهاد، باش
شاگرد پيرميكده شو در فنون عشق
گردن فرازْ بر همه خلق، اوستاد باش
مستان، مقام را به پشيزي نميخرند
گو خسرو زمانه و يا كيقباد باش
فرزند دلپذير خرابات، گر شدي
بگذار ملك قيصر و كسري به باد باش
امشب كه در كنار مني، خفته چون عروس
زنهار تا دريغ نداري، كنار و بوس
اي شب، بگير تنگ به بر نوعروس صبح
امشب كه تنگ در بر من، خفته اين عروس
لب بر ندارم از لب شيرين شكّرش
گر بانگ صبح بشنوم و گر غريو كوس
يا رب، ببند بر رُخ خورشيد، راه صبح
در خواب كن موذن و در خاك كن خروس
يك امشبي كه با مني، از راه لطف و مهر
جبران شود بقيّه عمر، ار بود فسوس
نارِندَم ار بخواهم كاين شب، سحر شود
باشد اگر به تخت سليمانيام جلوس
هندي ز هند تا به سر كويت آمده است
كي دل دهد به شاهي شيراز و ملك طوس
بيدل كجا رود، به كه گويد نياز خويش؟
با ناكسان چگونه كند فاش، راز خويش؟
با عاقلانِ بيخبر از سوز عاشقي
نتوان دري گشود ز سوز و گداز خويش
اكنون كه يار راه ندادم به كوي خود
ما در نياز خويشتن و او به ناز خويش
با او بگو كه: گوشه چشمي ز راه مهر
بگُشا دمي به سوخته پاكباز خويش
ما عاشقيم و سوخته آتش فراق
آبي بريز، با كف عاشق نواز خويش
بيچارهام ز درد و كسي چاره ساز نيست
لطفي نماي، با نظر چاره ساز خويش
با موبدان بگو: ره ما و شما جداست
ما با اياز خويش و شما با نماز خويش
عهدي كه بسته بودم با پير مي فروش
در سال قبل، تازه نمودم دوباره دوش
افسوس آيدم كه در اين فصل نوبهار
ياران تمام، طرف گلستان و من خموش
من نيز با يكي دو گُلندام سيمتن
بيرون روم به جانب صحرا، به عيش و نوش
حيف است اين لطيفه عمر خداي داد
ضايع كنم به دلق رياييّ و ديگجوش
دستي به دامن بت مه طلعتي زنم
اكنون كه حاصلم نشد از شيخ خرقه پوش
از قيل و قال مدرسهام، حاصلي نشد
جز حرف دلخراش پس از آنهمه خروش
حالي به كنج ميكده، با دلبري لطيف
بنشينم و ببندم از اين خلق، چشم و گوش
ديگر حديث از لب هندي تو نشنوي
جز صحبت صفاي مي و حرف ميفروش
بر در ميكده، پيمانه زدم خرقه به دوش
تا شود از كفم آرام و رَوَد از سر هوش
از دم شيخ، شفاي دل من حاصل نيست
بايدم، شكوه برم پيش بت باده فروش
نه محقق خبري داشت، نه عارف اثري
بعد از اين، دست من و دامن پيري خاموش
عالم و حوزه خود، صوفي و خلوتگه خويش
ما و كوي بت حيرتزده خانه به دوش
از در مدرسه و دير و خرابات شدم
تا شوم بر در ميعادگهش حلقه به گوش
گوش از عربده صوفي و درويش ببند
تا به جانت رسد از كوي دل، آواز سروش
پرده برگير كه من يار توام
عاشقم، عاشق رخسار توام
عشوه كن، ناز نما، لب بگشا
جان من، عاشق گفتار توام
بر سر بستر من پا بگذار
منِ دلسوخته، بيمار توام
با وصالت ز دلم عقده گشا
جلوهاي كن كه گرفتار توام
عاشقي سر به گريبانم، من
مستم و مرده ديدار توام
گر كُشي يا بنوازي، اي دوست
عاشقم، يار وفادار توام
هر كه بينيم، خريدار تو است
من خريدارِ خريدارِ توام
وه، چه افراشته شد در دو جهان پرچم عشق
آدم و جنّ و مَلَك، مانده به پيچ و خم عشق
عرشيان، ناله و فرياد كنان در ره يار
قدسيان بر سر و بر سينه زنان، از غم عشق
عاشقان از در و ديوار هجوم آوردند
طرفه سرّي است هويدا، ز در محكم عشق
ريزه خوارانِ درِ ميكده شاداب شدند
جلوهگاهي است ز رندان، به درِ خاتم عشق
غم مخور، اي دل ديوانه كه راهت ندهند
پيش سالك نبود فرق، ز بيش و كم عشق
به حريفانِ ستم پيشه، پيامم برسان
جز من مست، نباشد دگري محرم عشق
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد