در محضر شيخ، يادي از يار نبود
در خانقه از آن صنم آثار نبود
در دير و كليسا و كنيس و مسجد
از ساقي گلعذار ديار نبود
سرّي كه نهفته است در ساغر مي
با اهل خِرد، جرأت گفتار نبود
دردي كه ز عشق، در دلِ مي زده است
با هشياران مجال اظهار نبود
راهي است ره عشق كه با رهرو آن
رمزي باشد كه پيش هشيار نبود
زين مستي نيستي كه در جان من است
در محكمه هيچ جاي انكار نبود
هشيار مباش و راه مستان را گير
كاندر صف هشياران، ديدار نبود
فراق آمد و از ديدگان، فروغ ربود
اگر جفا نكند يار، دوستيش چه سود؟
طلوع صبح سعادت، فرا رسد كه شبش
يگانه يار، به خلوت بداد اذن ورود
طبيبِ دردِ من، آن گلرخ جفا پيشه
به روي من دري از خانقاه خود نگشود
از آن دمي كه دل از خويشتن فرو بستم
طريق عشق، به بتخانهام روانه نمود
به روز حشر كه خوبان روند در جنّت
ز عاشقان طريقت كسي نخواهد بود
اگر ز عارف سالك، سخن بود روزي
يقين بدان كه نخواهد رسيد بر مقصود
ساغر از دست ظريف تو، گناهي نبود
جز سر كوي تو اي دوست، پناهي نبود
درِ امّيد ز هر سوي به رويم بسته است
جز در ميكده امّيد به راهي نبود
آنكه از باده عشق تو، لبي تازه نمود
ملك هستي بر چشمش پرِ كاهي نبود
گر تو در حلقه رندان نظري ننمايي
به نگاهت، كه در آن حلقه، نگاهي نبود
جان فداي صنم باده فروشي كه بَرَش
هستي و نيستي و بنده و شاهي نبود
نظري كن كه نباشد چو تو صاحبنظري
به مريضي كه در او جز غم و آهي نبود
عاشقم، عاشق دلسوخته از دوري يار
در كفم جز دل افسرده گواهي نبود
از دلبرم به بتكده، نام و نشان نبود
در كعبه نيز جلوهاي از او عيان نبود
در خانقاه، ذكري از آن گلعذار نيست
در دير و در كنيسه، كلامي از آن نبود
در مَدْرسِ فقيه به جز قيل و قال نيست
در دادگاه، هيچ از او داستان نبود
در محضر اديب شدم، بلكه يابمش
ديدم كلام، جز ز معاني بيان نبود
حيرتزده شدم به صفوف قلندران
آنجا بجز مديحتي از قلدران نبود
يك قطره مي ز جام تو اي يار دلفريب
آن مي دهد كه در همه ملك جهان نبود
يك غمزه كرد و ريخت به جان، يك شرر كز آن
در بارگاه قدس برِ قدسيان نبود
گر سوز عشق در دل ما رخنه گر نبود
سلطان عشق را به سوي ما نظر نبود
جان در هواي ديدن دلدار دادهام
بايد چه عذر خواست، متاع دگر نبود
آن سر كه در وصال رخ او، به باد رفت
گر مانده بود، در نظر يار سر نبود
موسي اگر نديد به شاخ شجر رُخش
بيشك درخت معرفتش را ثمر نبود
گر بار عشق را به رضا ميكشي، چه باك
خاور به جا نبود و يا باختر نبود
بلقيس وار گر در عشقش نمي زديم
ما را به بارگاه سليمان، گذر نبود
گر مرغ باغ قدس، به وصلش رسيده بود
در جمع عاشقان تو، بي بال و پر نبود
كيست كآشفته آن زلف چليپا نشود
ديده اي نيست كه بيند تو و شيدا نشود
ناز كن، ناز كه دلها همه در بند تواند
غمزه كن، غمزه كه دلبر چو تو پيدا نشود
رُخ نما تا همه خوبان خجل از خويش شوند
گر كشي پرده ز رُخ، كيست كه رسوا نشود
آتش عشق بيفزا، غمِ دل افزون كن
اين دل غمزده نتوان كه غم افزا نشود
چارهاي نيست، بجز سوختن از آتش عشق
آتشي ده كه بيفتد به دل و پا نشود
ذرّهاي نيست كه از لطف تو هامون نبود
قطرهاي نيست كه از مهر تو دريا نشود
سر به خاك سر كوي تو نهد جان، اي دوست
جان چه باشد كه فداي رُخ زيبا نشود؟
غم مخور، ايّام هجران رو بهپايان ميرود
اين خماري از سر ما ميگساران مي رود
پرده را از روي ماه خويش، بالا ميزند
غمزه را سر ميدهد، غم از دل و جان ميرود
بلبل اندر شاخسار گل هويدا ميشود
زاغ با صد شرمساري از گلستان ميرود
محفل از نور رخ او نورافشان ميشود
هر چه غير از ذكر يار، از ياد رندان ميرود
ابرها از نور خورشيد رخش پنهان شوند
پرده از رخسار آن سرو خرامان ميرود
وعده ديدار نزديك است، ياران مژده باد
روز وصلش مي رسد، ايّام هجران ميرود
جز گل روي تو، امّيد به جايي نبود
درد عشق است، به غير تو دوايي نبود
بنده موي توام، دست فشاني نرسد
راهي كوي توام، راهنمايي نبود
حلقه زلف تو زنجير دل غمگين است
از دلم جز رُخ تو حلقه گشايي نبود
صوفي صافي از اين ميكده بيرون نرود
كه بجز كلبه عشاق صفايي نبود
عاكف كوي بتان باش كه در مسلك عشق
بوسه بر گونه دلدار خطايي نبود
خادم پير مغان باش كه در مذهب عشق
جز بت جام به كف، حكمروايي نبود
بلبل از جلوه گل، نغمه داوود نمود
نغمهاش درد دل غمزده بهبود نمود
ساقي از جام جهانتاب به جانِ عاشق
آنچه با جان خليل، آتش نمرود نمود
بنده عشقِ مسيحا دم آن دلدارم
كه به يُمن قدمش، هستي من دود نمود
در پريشاني ما هر چه شنيدي، هيچاست
هيچ را كس نتوانست كه نابود نمود
نازم آن دلبر پر شور كه با صهبايش
پرده بردارِ رُخ عابد و معبود نمود
قدرت دوست نگر كز نگهي از سر لطف
ساجد خاك در ميكده مسجود نمود
مرغ دل پر ميزند تا زين قفس بيرون شود
جان بهجان آمد، توانش تا دمي مجنون شود
كس نداند حال اين پروانه دلسوخته
در برِ شمعِ وجود دوست، آخر چون شود؟
رهروان بستند بار و بر شدند از اين ديار
باز مانده در خم اين كوچه، دل پر خون شود
راز بگشا، پرده بردار از رخ زيباي خويش
كز غم ديدار رويت، ديده چون جيحون شود
ساقي از لب تشنگانِ بازمانده ياد كن
ساغرت لبريز گردد، مستيت افزون شود
گر ببارد ابر رحمت باده روزي جاي آب
دشتها سرمست گردد، چهره ها گلگون شود
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد