دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۳ ۳۵ بازديد
يك امشبي كه در آغوش ماه تابانم
ز هر چه در دو جهان است، روي گردانم
بگير دامن خورشيد را دمي، اي صبح
كه مه نهاده سر خويش را به دامانم
هزار ساغر آب حيات خوردم از آن
لبان و همچو سكندر هنوز عطشانم
خداي را كه چه سرّي نهفته اندر عشق
كه يار در بر من خفته، من پريشانم؟
ندانم از شب وصل است يا ز صبح فراق
كه همچو مرغ سحرگاه، من غزلخوانم؟
هزار سال، اگر بگذرد از اين شب وصل
ز داستان لطيفش، هزار دستانم
مخوان حديث شب وصل خويش را، هندي
كه بيمناك ز چشمِ بدِ حسودانم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد