آن ناله ها كه از غم دلدار ميكشم
آهياست كز درون شرربار ميكشم
با يار دلفريب بگو: پرده برگشا
كز هجر روي ماه تو، آزار ميكشم
منصور را گذار كه فرياد او به دوست
در جمع گلرخان به سرِدار ميكشم
ساقي، بريز باده به جامم كه هجر يار
بارياست بسگران به سربار ميكشم
گفتي كه دوست، باز كند در به روي دوست
اين حسرتي است تازه كه بسيار ميكشم
كوچك مگير كلبه پير مغان كه من
بوي نگار زان در و ديوار ميكشم
سالك در اين سلوك به دنبال كيستي؟
من يار را به كوچه و بازار ميكشم
از غم دوست، در اين ميكده فرياد كشم
داد رس نيست كه در هجر رخش داد كشم
داد و بيداد كه در محفل ما رندي نيست
كه برش شكوه برم، داد ز بيداد كشم
شاديم داد، غمم داد و جفا داد و وفا
با صفا منّت آن را كه به من داد، كشم
عاشقم، عاشق روي تو، نه چيز دگري
بار هجران و وصالت به دل شاد، كشم
در غمت اي گل وحشيِ من، اي خسرو من
جور مجنون ببرم، تيشه فرهاد كشم
مُردم از زندگيِ بي تو كه با من هستي
طرفه سرّي است كه بايد برِ استاد كشم
سالها مي گذرد، حادثه ها مي آيد
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
فرّخ آن روز كه از اين قفس آزاد شوم
از غم دوري دلدار رهم، شاد شوم
سر نهم بر قدم دوست، به خلوتگه عشق
لب نهم بر لب شيرين تو، فرهاد شوم
طي كنم راه خرابات و به پيري برسم
از دم پير خرابات دل آباد شوم
ياد روزي كه به خلوتگه عشاق روم
طرب انگيز و طرب خيز و طربزاد شوم
نه به ميخانه مرا راه، نه در مسجد جا
يار را گو: سببي ساز كه ارشاد شوم
آيد آن روز كه من، هجرت از اين خانه كنم؟
از جهان پرزده، در شاخ عدم لانه كنم؟
رسد آن حال كه در شمعِ وجود دلدار
بال و پر سوخته، كارِ شب پروانه كنم؟
روي از خانقه و صومعه برگردانم
سجده بر خاك در ساقي ميخانه كنم؟
حال، حاصل نشد از موعظه صوفي و شيخ
رو به كوي صنمي واله و ديوانه كنم
گيسو و خال لبت دانه و دامند، چسان
مرغ دل فارغ از اين دام و از اين دانه كنم؟
شود آيا كه از اين بتكده، بر بندم رخت
پر زنان، پشت بر اين خانه بيگانه كنم؟
بايد از رفتن او جامه به تن، پاره كنم
درد دل را به چه انگيزه توان چاره كنم؟
در ميخانه گشاييد به رويم كه دمي
درد دل را به مي و ساقي ميخواره، كنم
مگذاريد كه درد دل من فاش شود
كه دل پير خرابات ز غم، پاره كنم
سر خُم باد سلامت كه به غمخواري آن
ذرّه در پرده عشق تو، چو خمپاره كنم
از سراپرده عشقِش به در آيم، روزي
ساكنان سر كويش همه آواره كنم
رخ نما، اي بت هر جايي بي نام و نشان
تا ز سيلي دل خود همسر رخساره كنم
رازي است مرا، رازگشايي خواهم
دردي است به جانم و دوايي خواهم
گر طور نديدم و نخواهم ديدن
در طور دل از تو، جاي پايي خواهم
گر صوفي صافي نشدم در ره عشق
از همّت پير ره، صفايي خواهم
گر دوست وفايي نكند بر درويش
با جان و دلم از او جفايي خواهم
بردار حجاب از رخ، اي دلبر حسن
در ظلمت شب، راهنمايي خواهم
از خويش برون شو، اي فرو رفته به خود
من عاشقِ از خويش رهايي خواهم
در جان منيّ و مي نيابم رخ تو
در كنز عيان، كنز خفايي خواهم
اين دفتر عشق را بِبَند اي درويش
من غرقم و دستِ ناخدايي خواهم
درد خواهم، دوا نميخواهم
غصّه خواهم، نوا نميخواهم
عاشقم، عاشقم، مريض توام
زين مرض، من شفا نميخواهم
من جفايت به جان خريدارم
از تو ترك جفا، نميخواهم
از تو جانا، جفا وفا باشد
پس دگر، من وفا نميخواهم
تو صفاي مني و مروه من
مروه را با صفا نميخواهم
صوفي از وصل دوست، بيخبر است
صوفي بي صفا، نميخواهم
تو دعاي مني، تو ذكر مني
ذكر و فكر و دعا نميخواهم
هر طرف رو كنم، تويي قبله
قبله، قبله نما نميخواهم
هر كه را بنگري، فدايي تو است
من فدايم، فدا نميخواهم
همه آفاق، روشن از رُخ تو است
ظاهري، جاي پا نميخواهم
تا از ديار هستي، در نيستي خزيديم
از هر چه غير دلبر، از جان و دل بريديم
با كاروان بگوييد: از راه كعبه برگرد
ما يار را به مستي، بيرون خانه ديديم
لبّيك از چه گوييد، اي رهروان غافل ؟
لَبيّك او به خلوت، از جامِ مي شنيديم
تا چند در حجابيد، اي صوفيان محجوب؟
ما پرده خودي را در نيستي دريديم
اي پرده دار كعبه، بردار پرده از پيش
كز روي كعبه دل، ما پرده را كشيديم
ساقي، بريز باده در ساغر حريفان
ما طعم باده عشق، از دست او چشيديم
ما زاده عشقيم و فزاينده درديم
با مدّعيِ عاكفِ مسجد، به نبرديم
با مدعيان، در طلبش عهد نبستيم
با بيخبران، سازش بيهوده نكرديم
در آتش عشق تو، خليلانه خزيديم
در مسلخ عشاق تو، فرزانه و فرديم
در ميكده با ميزدگان، بيهش و مستيم
در بتكده با بت زده، همعهد چو مرديم
در حلقه خود باختگان، چون گل سرخيم
در جرگه زالوصفتان، با رخِ زرديم
در زمره آشفته دلان، زار و نزاريم
در حوزه صاحبنظران، چون يخ سرديم
با صوفي و درويش و قلندر به ستيزيم
با مي زدگان، گمشدگان، باديه گرديم
با كس ننماييم بيان، حال دل خويش
ما خانه به دوشان، همگي صاحب درديم
در دلم بود كه جان در ره جانان بدهم
جان ز من نيست كه در مقدم او، جان بدهم
جام مي ده كه در آغوش بتي جا دارم
كه از آن جايزه بر يوسف كنعان بدهم
تا شدم خادم درگاه بت باده فروش
به اميران دو عالم همه فرمان بدهم
از پريشاني جانم ز غمش، باز مپرس
سر و جان در ره آن زلف پريشان بدهم
زاهد، از روضه رضوان و رخ حور مگوي
خَم زلفش نه به صد روضه رضوان بدهم
شيخ محراب ، تو و وعده گلزار بهشت
غمزه دوست نشايد كه من ارزان بدهم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد