ميلاد گل و بهار جان آمد
برخيز كه عيد ميكشان آمد
خاموش مباش، زير اين خرقه
بر جان جهان، دوباره جان آمد
برگير به دستْ پرچم عشّاق
فرمانده ملكِ لامكان آمد
گلزارْ ز عيش، لاله باران شد
سلطانِ زمين و آسمان آمد
با يار بگو كه پرده بردارد
هين! عاشق آخر الزّمان آمد
آماده امر و نهي و فرمان باش
هشدار، كه منجي جهان آمد
كوتاه سخن كه يار آمد
با گيسوي مُشكبار آمد
بگشود در و نقاب برداشت
بي پرده نگر، نگار آمد
او بود و كسي نبود با او
يكتاي و غريب وار آمد
بنشست و ببست در ز اغيار
گويي پي يار غار آمد
من محو جمال بيمثالش
او جلوهگر از كنار آمد
برداشت حجاب از ميانه
تا بر سر ميگسار آمد
دنباله صبح ليلة القدر
خور با رُخ آشكار آمد
بگذار چراغ، صبح گرديد
خورشيد جهانمدار آمد
بگذار قلم، بپيچ دفتر
كوتاه سخن كه يار آمد
با گلرخان بگوييد ما را به خود پذيرند
از عاشقان بيدل، همواره دست گيرند
دردي است در دلِ ما، درمان نمي پذيرد
دستي به عاشقان ده، كز شوقِ دل بميرند
پا نه به محفلِ ما، تاراج كن دل ما
بنگر به باطل ما، كز آب و گِل خميرند
سوداگرانِ مرگيم، ياران شاخ و برگيم
رندان پا برهنه، بر حال ما بصيرند
پاكند ميفروشان، مستانِ دلخروشان
بربسته چشم و گوشان، پيران سر به زيرند
بردار جام مي را، جم را گذار و كي را
فرزند ماه و دي را، كاينان چو ما اسيرند
لذت عشق تو را جز عاشق محزون، نداند
رنج لذتبخش هجران را بجز مجنون، نداند
تا نگشتي كوهكن، شيريني هجران نداني
ناز پرورده، ره آورد دل پر خون نداند
خسرو از شيريني شيرين، نيابد رنگ و بويي
تا چو فرهاد از درونش، رنگ و بو بيرون نداند
يوسفي بايد كه در دام زليخا، دل نبازد
ورنه خورشيد و كواكب در برش مفتون نداند
غرق دريا جز خروش موج بي پايان، نبيند
باديه پيماي عشقت ساحل و هامون نداند
جلوه دلدار را آغاز و انجامي نباشد
عشق بي پايان ما جز آن چرا و چون، نداند
عمر را پايان رسيد و يارم از در درنيامد
قصّهام آخر شد و اين غصّه را آخر نيامد
جام مرگ آمد به دستم، جام مي هرگز نديدم
سالها بر من گذشت و لطفي از دلبر نيامد
مرغ جان در اين قفس بي بال و پر افتاد و هرگز
آنكه بايد اين قفس را بشكند از در نيامد
عاشقانِ روي جانان، جمله بي نام و نشانند
نامداران را هواي او، دمي بر سر نيامد
كاروانِ عشق رويش، صف به صف در انتظارند
با كه گويم: آخر آن معشوق جانپرور نيامد
مردگان را روح بخشد، عاشقان را جان ستاند
جاهلان را اينچنين عاشق كشي باور نيامد
گشاي در كه يار ز خُم نوش جان كند
راز درون خويش ز مستي، عيان كند
با دوستان بگو كه به ميخانه رو كنند
تا يار از خماري خود، داستان كند
بردار پرده از دل غمديدهات كه دوست
اشك روانِ خويش ز دامن، روان كند
با گل بگو كه چهره گشايد به بوستان
تا طير قدس، راز نهان را بيان كند
جامي بيار بر در درويش بينوا
تا رازِ دل عيان، برِ پير و جوان كند
بلبل به باغ، ناله كند همچو عاشقان
گويي كه ياد از غم فصل خزان كند
بگذار دردمندِ فراقِ رُخ نگار
از درد خويش، ناله و آه و فغان كند
اي كاش، دوست درد دلم را دوا كند
گر مهربانيم ننمايد، جفا كند
صوفي كه از صفا، به دلش جلوهاي نديد
جامي از او گرفت كه با آن صفا كند
دردي ز بيوفايي دلبر، به جان ماست
ساقي، بيار ساغر مي تا وفا كند
بيگانه گشته، دوست ز من، جرعهاي بده
باشد كه يار غمزده را آشنا كند
پنهان به سوي منزل دلدار بر شدم
ترسم كه محتسب، غم من بر ملا كند
آن يار گلعذار قدم زد به محفلم
تا كشف راز از دل اين پارسا كند
با گيسوي گشاده، سري زن به شيخ شهر
مگذار شيخِ مجلس رندان، ريا كند
كاش، روزي به سر كوي توام منزل بود
كه در آن شادي و اندوه، مراد دل بود
كاش، از حلقه زلفت، گرهي در كف بود
كه گره بازكن عقده هر مشكل بود
دوش كز هجر تو دلْ حالت ظلمتكده داشت
ياد تو، شمع فروزنده آن محفل بود
دوستان ميزده و مست و ز هوش افتاده
بي نصيب آنكه در اين جمع، چو من عاقل بود
آنكه بشكست همه قيد، ظلوم است و جهول
وآنكه از خويش و همه كون و مكان غافل بود
در بر دلشدگان، علمْ حجاب است، حجاب
از حجاب آنكه برون رفت، بحق جاهل بود
عاشق از شوق به درياي فنا غوطه ور است
بيخبر آنكه به ظلمتكده ساحل بود
چون به عشق آمدم از حوزه عرفان، ديدم
آنچه خوانديم و شنيديم، همه باطل بود
بوي گل آيد از چمن، گويي كه يار آنجا بود
در باغ جشني دلپسند از ياد او، بر پا بود
بر هر دياري بگذري، بر هر گروهي بنگري
با صد زبان، با صد بيان، در ذكر او غوغا بود
آن سرو دل آراي من، آن روح جان افزاي من
در سايه لطفش نشين كاين سايه دل آرا بود
اين قفلها را باز كن، از اين قفس پرواز كن
انجام را آغاز كن كآنجا ز يار آوا بود
اين تارها را پاره كن و اين دردها را چاره كن
آواره شو، آواره كن از هر چه هستيزا بود
بردار اين ارقام را، بگذار اين اوهام را
بستان ز ساقي جام را، جامي كه در آن لا بود
اين قافله از صبح ازل، سوي تو رانند
تا شام ابد نيز به سوي تو روانند
سرگشته و حيران، همه در عشق تو غرقند
دلسوخته، هر ناحيه بي تاب و توانند
بگشاي نقاب از رُخ و بنماي جمالت
تا فاش شود آنچه همه در پي آنند
اي پرده نشين در پي ديدار رُخ تو
جانها همه دل باخته، دلها نگرانند
در ميكده، رندان همه در ياد تو مستند
با ذكر تو در بتكدهها پرسه زنانند
اي دوست، دل سوختهام را تو هدف گير
مژگان تو و ابروي تو، تير و كمانند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد