در لقاي رُخش، اي پير! مرا ياري كن
دستگيري كن و پيري كن و غمخواري كن
از سر كوي تو، مايوس نگردم هرگز
غمزهاي، غمزدگان را تو مددكاري كن
هله، با جرعهاي از باده ميخانه خويش
هوشم از سر ببر، آماده هشياري كن
گر به لطفم ننوازي و پناهم ندهي
عشوه كن، ناز كن، آغاز ستمكاري كن
عاشقم، عاشقم، افتاده و بيمار توام
لطف كن، لطف، ز بيمار پرستاري كن
تو و سجّاده خويش و من و پيمانه خويش
با من باده زده، هر چه به دل داري، كن
گر نخواهي ز سر لطف نوازي ما را
از درِ قهر برون آي و دل آزاري كن
من خراباتيام؛ از من، سخن يار مخواه
گنگم، از گنگ پريشان شده، گفتار مخواه
من كه با كوري ومهجوري خود سرگرمم
از چنين كور، تو بينايي و ديدار مخواه
چشم بيمار تو، بيمار نموده است مرا
غير هذيان سخني از من بيمار مخواه
با قلندر منشين، گر كه نشستي هرگز
حكمت و فلسفه و آيه و اخبار مخواه
مستم از باده عشق تو و از مستِ چنين
پند مردان جهان ديده و هشيار، مخواه
خار راه مني اي شيخ! ز گلزار برو
از سر راه من اي رند تبهكار، برو
تو و ارشاد من، اي مرشد بي رشد و تباه؟!
از برِ روي من اي صوفي غدّار، برو
اي گرفتار هواهاي خود، اي دير نشين
از صف شيفتگان رخ دلدار، برو
اي قلندر منش، اي باد به كف، خرقه به دوش
خرقه شرك تهي كرده و بگذار برو
خانه كعبه كه اكنون، تو شدي خادم آن
اي دغل! خادم شيطاني، از اين دار برو
زين كليساي كه در خدمت جبّاران است
عيسيِ مريم از آن، خود شده بيزار، برو
اي قلم بر كف نقادِ تبهكارِ پليد
بنه اين خامه و مخلوق ميازار، برو
در غم عشقت فتادم، كاشكي درمان نبودي
من سر و سامان نجويم، كاشكي سامان نبودي
زاده اسماء را با جَنّةُ الْمَأوي چه كاري؟
در چمِ فردوس مي ماندم، اگر شيطان نبودي
از مَلَك پرواز كن و ز ملك هستي، رخت بر بند
نيست آدمزاده آنكس كز مَلَك پرّان نبودي
يوسفا، از چاه بيرون آي تا شاهي نمايي
گرچه از اين چاه بيرون آمدن، آسان نبودي
ساغري از دست ساقي گير و دل بر كن ز هستي
بر شود از قيد هستي آنكه فكر جان نبودي
عاشقم، عاشق كه درد عشق را جز او نداند
غرق بحر عشقم و چون نوح پشتيبان نبودي
ما ندانيم كه دلبسته اوييم، همه
مست و سرگشته آن روي نكوييم، همه
فارغ از هر دو جهانيم و ندانيم كه ما
در پي غمزه او باديه پوييم، همه
ساكنان در ميخانه عشقيم، مدام
از ازل، مست از آن طرفه سبوييم، همه
هر چه بوييم ز گلزار گلستان وي است
عطر يار است كه بوييده و بوييم، همه
جز رخ يار، جمالي و جميلي نبود
در غم اوست كه در گفت و مگوييم، همه
خود ندانيم كه سرگشته و حيران همگي
پي آنيم كه خود روي به روييم، همه
صف بياراييد رندان، رهبر دل آمده
جان براي ديدنش، منزل به منزل آمده
بلبل از شوق لقايش، پر زنان بر شاخ گل
گل ز هجر روي ماهش، پاي در گِل آمده
طور سينا را بگو: ايّام صَعْق آخر رسيد
موسي حق، در پي فرعون باطل آمده
بانگ زن، بر جمع خفّاشان پست كوردل
از وراي كوهساران، شمس كامل آمده
بازگو اهريمنان را، فصل عشرت بار بست
زندگي بر كامتان زهر هلاهِل آمده
دلبر مشكل گشا، از بام چرخ چارمين
با دم عيسي، براي حل مشكل آمده
غم مخور اي غرق درياي مصيبت، غم مخور
در نجاتت نوح كشتيبان به ساحل آمده
با كه گويم غم دل، جز تو كه غمخوار مني؟
همه عالم اگرم پشت كند، يار مني
دل نبندم به كسي، روي نيارم به دري
تا تو روياي مني، تا تو مدد كار مني
راهي كوي توام، قافله سالاري نيست
غم نباشد كه تو خود، قافله سالار مني
به چمن روي نيارم، نروم در گلزار
تو چمنزار من استيّ و تو گلزار مني
دردمندم، نه طبيبي، نه پرستاري هست
دلخوشم، چون تو طبيب و تو پرستار مني
عاشقم، سوخته ام، هيچ مددكاري نيست
تو مددكار منِ عاشق و دلدار مني
پريشانحالي و درماندگيّ ما نميداني
خطا كاري ما را فاش بي پروا نميداني
به مستي، كاروان عاشقان رفتند از اين منزل
برون رفتند از لا جانب الّا، نميداني
تهيدستي و ظالم پيشگيّ ما نميبيني
سبكباري عاشق پيشه والا، نميداني
برون رفتند از خود تا كه دريابند دلبر را
تو در كنج قفس منزلگه عنقا نميداني
زجا برخيز و بشكن اين قفس، بگشاي غلها را
تو منزلگاه آدم را ورأ لا نميداني
نبردي حاصلي از عمر، جز دعواي بيحاصل
تو گويي آدميّت را جز اين دعوا نميداني
غمي خواهم كه غمخوارم تو باشي
دلي خواهم، دل آزارم تو باشي
جهان را يك جوي ارزش نباشد
اگر يارم، اگر يارم تو باشي
ببوسم چوبه دارم به شادي
اگر در پاي آن دارم تو باشي
به بيماري، دهم جان و سر خود
اگر يار پرستارم تو باشي
شوم، اي دوست! پرچمدار هستي
در آن روزي كه سردارم تو باشي
رسد جانم به فوق قاب قوسين
كه خورشيد شب تارم تو باشي
كِشم بار امانت، با دلي زار
امانتدار اسرارم تو باشي
بايد از آفاق و انفس بگذري تا جان شوي
و آنگه از جان بگذري تا در خور جانان شوي
طُرّه گيسوي او، در كف نيايد رايگان
بايد اندر اين طريقت، پاي و سر چوگان شوي
كي تواني خواند در محراب ابرويش نماز؟
قرنها بايد در اين انديشه، سرگردان شوي
در ره خال لبش، لبريز بايد جام درد
رنج را افزون كني، ني در پي درمان، شوي
در هواي چشم مستش، در صف مستان شهر
پاي كوبي، دست افشاني و همپيمان شوي
اين ره عشق است و اندر نيستي حاصل شود
بايدت از شوق، پروانه شوي؛ بريان شوي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد