من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

جام ازل

۳۲ بازديد


مازاده عشقيم و پسرخوانده جاميم
در مستي و جانبازي دلدار تماميم
دلداده ميخانه و قرباني شربيم
در بارگه پيرمغان، پير غلاميم
همبستر دلدار و زهجرش به عذابيم
در وصل غريقيم و به هجران مداميم
بي رنگ و نواييم؛ ولي بسته رنگيم
بي نام ونشانيم و همي در پي ناميم
با صوفي و با عارف و درويش، به جنگيم
پرخاشگر فلسفه و علم كلاميم
از مدرسه مهجور و ز مخلوق كناريم
مطرود خرد پيشه و منفور عواميم
با هستي و هستي طلبان، پشت به پشتيم
با نيستي از روز ازل گام به گاميم


محرم راز

۳۴ بازديد


در غم هجر رخ ماه تو، در سوز و گدازيم
تا به كي زين غم جانكاه بسوزيم و بسازيم؟
شب هجران تو آخر نشود، رُخ ننمايي
در همه دهر تو در نازي و ما گرد نيازيم
آيد آن روز كه در باز كني، پرده‏گشايي؟
تا به خاك قدمت جان و سر خويش ببازيم
به اشارت، اگرم وعده ديدار دهد يار
تا پس از مرگ به وجد آمده در ساز و نوازيم
گر به انديشه بيايد كه پناهي است به كويت
نه سوي بتكده رو  كرده، نه راهي حجازيم
ساقي از آن خُمِ پنهان كه ز بيگانه نهان است
باده در ساغر ما ريز كه ما محرم رازيم


سرّ عشق

۳۵ بازديد


ما ز دلبستگي حيله گران، بي‏خبريم
از پريشاني صاحبنظران، بي‏خبريم
عاقلان از سر سودايي ما بي‏خبرند
ما ز بيهودگي هوشوران بي‏خبريم
خبري نيست ز عشاق رُخش در دو جهان
چه توان كرد كه از بي‏خبران بي‏خبريم؟
سرّ عشق از نظر پرده دران پوشيده است
ما ز رسوايي اين پرده دران بي‏خبريم
راز بيهوشي و مستي و خراباتي عشق
نتوان گفت كه از راهبران بي‏خبريم
ساغري از كف خود بازده، اي مايه عيش
ما كه از شادي و عيش دگران بي‏خبريم


وادي ايمن

۳۵ بازديد


من در اين باديه صاحبنظري مي‏جويم
راه گم كرده‏ام و راهبري مي‏جويم
از ورق پاره عرفان، خبري حاصل نيست
از نهانخانه رندان، خبري مي‏جويم
مسند و خرقه و سجاده ثمربخش نشد
از گلستان رُخ او، ثمري مي‏جويم
ايمني نيست در اين وادي ايمن، ما را
من در اين وادي ايمن، شجري مي‏جويم
ترك ميخانه و بتخانه و مسجد كردم
در ره عشقِ رُخت، رهگذري مي‏جويم
سفر از هيچ به سوي همه چيزم، در پيش
لنگ لنگن روم و همسفري مي‏جويم
گفته بودي كه ره عشق، ره پر خطري است
عاشقم من كه ره پر خطري مي‏جويم
اندر اين دير كهن، ريخته شد بال و پرم
بهر منزلگه خود، بال و پري مي‏جويم


بار يار

۳۵ بازديد


اكنون كه در ميكده بسته است به رويم
بهتر كه غم خويش به خمار بگويم
من كشته آن ساقي و پيمانه عشقم
من عاشِق دلداده آن روي نكويم
پروانه صفت در برِ آن شمع بسوزم
مجنونم و در راه جنون باديه پويم
راز دل غمديده خود را به كه گويم؟
من تشنه جام مي از آن كهنه سبويم
بردار كتاب از برم و جام مي آور
تا آنچه كه در جمع كتب نيست، بجويم
از پيچ و خم عِلم و خرد، رخت ببندم
تا بار دهد يار، به پيچ و خم مويم


رازگشايي

۳۳ بازديد

 
بس كن اين ياوه سرايي، بس كن
تا به كي خويش ستايي، بس كن
مخلصان لب به سخن وا نكنند
بركَن اين ثوبِ ريايي، بس كن
تو خطا كاري و حق، آگاه است
حيله گر، زهد نمايي بس كن
حق غنيّ است، برو پيش غني
نزد مخلوق، گدايي بس كن
هر پرستش كه تو كردي، شرك است
بي خدا، چند خدايي بس كن
شرك در جان تو منزل دارد
دعوي شرك زدايي بس كن
توي شيطان زده و عشقِ خدا !
نبري راه به جايي، بس كن
سيّئات تو، به است از حسنات
جان من، شرك فزايي بس كن
خيل شيطان، نبود اهل اللّه
اي قلم، راز گشايي بس كن
بس كن كه در گفتار و نوشتار تو با همه ادعاهاي پوچ، بويي از حق نيست؛ پس اين قلم را كه در دست ابليس است، عفو كن و راه خود پيش گير؛ ولي از رحمت خداوند - تعالي - مايوس مباش كه آن، سر حلقه همه خطاها است.
والسلام
روح اللّه الموسوي الخميني
۲۵ بهمن ۱۳۶۵


ميِ چاره‌ساز

۳۳ بازديد


ساقي، به روي من درِ ميخانه باز كن
از درس و بحث و زهد و ريا، بي‏نياز كن
تاري ز زلفِ خم خم خود در رهم بنه
فارغ ز علم و مسجد و درس و نماز كن
داوودوار نغمه زنان ساغري بيار
غافل ز درد جاه و نشيب و فراز كن
بر چين حجاب، از رُخ زيبا و زلف يار
بيگانه ام ز كعبه و مُلك حجاز كن
لبريز كن از آن ميِ صافي، سبوي من
دل از صفا به سوي بت تركتاز كن
بيچاره گشته‏ام، ز غم هجر روي دوست
دعوت مرا به جام مي چاره ساز كن


بت يكدانه

۳۲ بازديد


خرّم آن روز كه ما عاكف ميخانه شويم
از كف عقل، برون جسته و ديوانه شويم
بشكنيم آينه فلسفه و عرفان را
از صنمخانه اين قافله، بيگانه شويم
فارغ از خانقه و مدرسه و دير شده
پشت پايي زده بر هستي و فرزانه شويم
هجرت از خويش نموده، سوي دلدار رويم
واله شمع رُخش گشته و پروانه شويم
از همه قيد بريده، ز همه دانه رها
تا مگر بسته دام بت يكدانه شويم
مستي عقل ز سر برده و آييم به خويش
تا بهوش از قدح باده مستانه شويم


ساغر فنا

۳۳ بازديد


تا در جهان بود اثر، از جاي پاي تو
تا نغمه‏اي بود به فلك، از نداي تو
تا ساغر است و مستي و ميخوارگي و عشق
تا مسجد است و بتكده و دير، جاي تو
تا هست رنگي، از سخن دلپذير تو
تا هست بويي، از تو و از مدّعاي تو
تا هست واژه اي ز تو در بين واژه ها
تا هست رونقي ز تو و گفته هاي تو
هرگز نه آنچه در خور عشق است و عاشقي
تا يك نشانه‏اي نبود، از فناي تو


ساحل وجود

۳۳ بازديد


عاشق روي توام، دست بدار از دل من
به خدا! جز رخ تو، حل نكند مشكل من
مهر كوي تو، در آميخته در خلقت ما
عشق روي تو، سرشته است به آب و گل من
نيست جز ذكر گل روي تو، در محفل ما
نيست جز وصل تو، چيز دگري حاصل من
پاره كن پرده انوار، ميان من و خود
تا كند جلوه، رخ ماه تو اندر دل من
جلوه كن در جبل قلب من، اي يار عزيز
تا چو موسي بشود زنده، دل غافل من
در سراپاي دو عالم، رخ او جلوه‏گر است
كه كند پوچ، همه زندگي باطل من
موج درياست جهان، ساحل و دريايي نيست
قطره اي از نم درياي تو شد، ساحل من
زد خليل، عالم چون شمس و قمر را به كنار
جلوه دوست نباشد، چو من و آفل من