من در هواي دوست، گذشتم ز جان خويش
دل از وطن بريدم و از خاندان خويش
در شهر خويش، بود مرا دوستان بسي
كردم جدا، هواي تو از دوستان خويش
من داشتم به گلشن خود، آشيانهاي
آواره كرد عشق توام ز آشيان خويش
ميداشتم گمان كه تو با من وفا كني
ورنه، برون نميشدم از بوستان خويش
دست افشان به سر كوي نگار آمدهام
پايكوبان ز پي نغمه تار آمده ام
حاصل عمر اگر نيْم نگاهي باشد
بهر آن نيم نگه، با دل زار آمده ام
باده از دست لطيف تو در اين فصل بهار
جان فزايد كه در اين فصل بهار آمده ام
مطرب عشق كجا رفته، در اين فصل طرب
كه به عشق و طربش باده گسار آمدهام
در ميخانه گشاييد كه از مسلخ عشق
به هواي رُخ آن لاله عذار آمدهام
جامه زهد دريدم، رهم از دام بلا
باز رستم، ز پي ديدن يار آمدهام
به تماشاي صفاي رخت، اي كعبه دل
به صفا پشت و سوي شهر نگار آمدهام
هيچ داني كه منِ زار گرفتار توام
با دل و جان، سببِ گرميِ بازار توام
هر جفا از تو به من رفت، به منت بخرم
به خدا يار توام، يارِ وفادار توام
تار گيسوي تو آخر به كمندم افكند
من، اسير خم گيسوي تو و تار توام
بس كن اي جغد، ز ويرانه خود دم بربند
كه در اين دايره، من نقطه پرگار توام
عارفان پرده بيفكنده به رخسار حبيب
من ديوانه، گشاينده رخسار توام
عاشقان سرّ سويداي تو را فاش كنند
پيش من آي كه من محرم اسرار توام
روي بگشاي بر اين پير ز پا افتاده
تا دم مرگ به جان، عاشق ديدار توام
بر در ميكده با آه و فغان آمدهام
از دغلبازي صوفي به امان آمدهام
شيخ را گو كه درِ مدرسه بربند كه من
زين همه قال و مقال تو، به جان آمدهام
سر خم باز كن اي پير كه در درگه تو
با شعف، رقص كنان دست فشان آمدهام
گرهي باز نگردد، مگر از غمزه يار
بر درش با تن شوريده، روان آمدهام
همه جا خانه يار است كه يارم همه جاست
پس ز بتخانه سوي كعبه چسان آمدهام؟
راز بگشا و گره باز و معما حل كن
كه از اين باديه، بي تاب و توان آمدهام
تا كه از هيچ كنم كوچ به سوي همه چيز
بوالهوس در طمع گنج نهان، آمدهام
بر در ميكده بگذشته ز جان، آمدهام
پشت پايي زده بر هر دو جهان، آمدهام
جان كه آيينه هستي است در اقليم وجود
بر زده سنگ به آيينه جان، آمدهام
سرّهستي چو نشد حاصلم از ملك شهود
در نهانخانه پي سرّ نهان، آمدهام
جلوه روي تو بي منّت كس مقصود است
كاين همه راهْ كران تا به كران آمدهام
دستگيري كنم اي خضر كه در اين ظلمات
پي سرچشمه آب حَيوان آمدهام
همّت اي دوست كه من، چشم ببستم ز جهان
به سر كوي تو، چشمِ نگران آمدهام
خوشدل از عاقبت كار شو، اي هندي، از آنك
بر در پير ره از بخت جوان آمده ام
بر در ميكده از روي نياز آمدهام
پيش اصحاب طريقت، به نماز آمدهام
از نهانخانه اسرار، ندارم خبري
به در پير مغان صاحب راز آمدهام
از سر كوي تو راندند مرا با خواري
با دلي سوخته از باديه باز آمدهام
صوفي و خرقه خود، زاهد و سجّاده خويش
من سوي دير مغان، نغمه نواز آمدهام
با دلي غمزده از دير به مسجد رفتم
به اميدي هِله با سوز و گداز آمده ام
تا كند پرتو رويت به دو عالم غوغا
بر هر ذره، به صد راز و نياز آمدهام
به كمند سر زلف تو، گرفتار شدم
شهره شهر به هر كوچه و بازار شدم
گر براني ز درم، از در ديگر آيم
گر برون رانديام، از خانه ز ديوار شدم
مستي علم و عمل رخت ببست از سر من
تا كه از ساغر لبريز تو، هشيار شدم
پيش من هيچ به از لذّت بيماري نيست
تا ز بيماري چشمان تو بيمار شدم
نشود بر سر كوي تو بيابم راهي
از دم پير در اين راه، مددكار شدم
دامن از آنچه كه انباشتهام، برچيدم
تا كه خجلت زده در خدمت خمّار شدم
من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم
چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم
همچو منصور خريدار سرِ دار شدم
غم دلدار فكنده است به جانم، شرري
كه به جان آمدم و شهره بازار شدم
درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز
كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم
جامه زهد و ريا كَندم و بر تن كردم
خرقه پير خراباتي و هشيار شدم
واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد
از دم رند ميآلوده مددكار شدم
بگذاريد كه از بتكده يادي بكنم
من كه با دستِ بت ميكده، بيدار شدم
پروانه وار بر در ميخانه، پر زدم
در بسته بود با دل ديوانه در زدم
خوابم ربود، آن بت دلدار تا به صبح
چون رغ حق، ز عشق ندا تا سحر زدم
ديدار يار گر چه ميسر نمي شود
من در هواي او، به همه بام و بر زدم
در هر چه بنگري، رخ او جلوهگر بُوَد
لوح رُخش به هر در و هر رهگذر زدم
در حال مستي، از غم آن يار دلفريب
گاهي به سينه، گاه به رُخ، گه به سر زدم
جان عزيز من، بت من چهره باز كرد
طعنه به روي شمس و به روي قمر زدم
يارم به نيم غمزه چنان جان من بسوخت
كآتش به ملك خاور و هم، باختر زدم
در دلم بود كه آدم شوم؛ امّا نشدم
بيخبر از همه عالم شوم؛ امّا نشدم
بر درِ پيرِ خرابات نهم روي نياز
تا به اين طايفه محرم شوم؛ امّا نشدم
هجرت از خويش كنم، خانه به محبوب دهم
تا به اسماء معلّم شوم؛ امّا نشدم
از كف دوست بنوشم همه شب باده عشق
رسته از كوثر و زمزم شوم؛ امّا نشدم
فارغ از خويشتن و واله رخسار حبيب
همچنان روح مجسم شوم؛ امّا نشدم
سر و پا گوش شوم، پاي به سر هوش شوم
كز دَم گرم تو مُلهَم شوم؛ امّا نشدم
از صفا راه بيابم به سوي دار فنا
در وفا يار مسلّم شوم؛ امّا نشدم
خواستم بر كنم از كعبه دل، هر چه بت است
تا برِ دوست مكرّم شوم؛ امّا نشدم
آرزوها همه در گور شد اي نفس خبيث
در دلم بود كه آدم شوم؛ امّا نشدم
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد