من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

خِرقه فقر

۳۶ بازديد


بر در ميكده‏ام دست فشان خواهي ديد
پاي‏كوبان، چو قلندرمنشان خواهي ديد
باز سرمست از آن ساغر مي، خواهم شد
بيهُشم مسخره پير و جوان خواهي ديد
از درِ مدرسه و ديْر برون خواهم تاخت
عاكف سايه آن سرو روان خواهي ديد
از اقامتگه هستي، به سفر خواهم رفت
به سوي نيستي‏ام رخت كشان خواهي ديد
خرقه فقر  به يكباره تهي خواهم كرد
ننگ اين خرقه پوسيده، عيان خواهي ديد
باده از ساغر آن دلزده خواهم نوشيد
فارغم از همه ملك دو جهان خواهي ديد


عاشق دلباخته

۳۴ بازديد


سر خم باد سلامت كه به من راه نمود
ساقي باده به كف، جان من آگاه نمود
خادم درگه ميخانه عشّاق شدم
عاشق مست، مرا خادم درگاه نمود
سر و جانم به فداي صنم باده فروش
كه به يك جرعه، مرا خسرو جم‏جاه نمود
ماهِ رُخسار فروزنده‏ات اي مايه عيش
بي نيازم به خدا از خور و از ماه نمود
برگ سبزي ز گلستان رُخت بخشودي
فارغم از همه فردوسي(۱) گمراه، نمود
با كه گويم غم آن عاشق دلباخته را
كه همه راز خود اندر شكم چاه نمود
(۱) منسوب  به فردوس به معني بهشت؛ فردوسي يعني بهشتي، اهل بهشت.


پرتو حُسن

۳۸ بازديد


خواست شيطان بد كند با من؛ ولي احسان نمود
از بهشتم برد بيرون، بسته جانان نمود
خواست از فردوس بيرونم كند، خوارم كند
عشق پيدا گشت و از مُلك و مَلَك پرّان نمود
ساقي آمد تا ز جام باده بيهوشم كند
بي‏هُشي از مُلك، بيرونم نمود و جان نمود
پرتو حُسنت به جان افتاد و آن را نيست كرد
عشق آمد، دردها را هر چه بُد درمان نمود
غمزه‏ات در جان عاشق برفروزد آتشي
آنچنان كز جلوه‏اي با موسي عمران نمود
ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت
آنكه را برهان حيران‏ساز تو، حيران نمود


روي يار

۳۲ بازديد


اين رهروان عشق، كجا مي‏روند زار؟
ره را كناره نيست، چرا مي نهند بار؟
هر جا روند، جز سر كوي نگار نيست
هر جا نهند بار، همانجا بود نگار
ساغر نمي‏ستانند از غير دست دوست
ساقي نمي‏شناسند از غير آن ديار
در عشق روي اوست، همه شادي و سرور
در هجر وصل اوست، همه زاري و نزار
از نور روي اوست، گلستان شود چمن
در ياد سرو قامت او، بشكفد بهار
ما را نصيب روي تو، با اين حجاب نيست
بردار اين حجاب از آن روي گلعذار


ديار قدس

۳۲ بازديد


دست از دلم بدار، كه جانم به لب رسيد
اندر فراقِ روي تو، روزم به شب رسيد
گفتم به جان غمزده: ديگر تو غم مخور
غم رخت بست و موسم عيش و طرب رسيد
دلدار من چو يوسف گمگشته بازگشت
كنعان، مرا ز روي دل ملتهب رسيد
راز دلم كه قلب جفا ديده ام دريد
از سينه‏ام گذشت و به مغز عصب رسيد
مرغ ديار قدس، از آن پر زنان رميد
بر درگهي كه بود ورا منتخب، رسيد
دارالسلام، روي سلامت نشان نداد
بگذشت جان از آن و به دارالعجب رسيد


بهار آرزو

۳۴ بازديد


بر در ميكده‏ام پرسه زنان، خواهي ديد
پير دلباخته با بخت جوان، خواهي ديد
نو بهار آيد و گلزار شكوفا گردد
بي‏گمان كوتهي عمر خزان، خواهي ديد
مرغ افسرده كه در كنج قفس محبوس است
بر فراز فلك از شوق، پران خواهي ديد
سوزش باد دي، از صحنه برون خواهد رفت
بارش ابر بهاري به عيان خواهي ديد
قوس را باد بهاري به عقب خواهد راند
پس از آن قوس قزح را چو كمان، خواهي ديد
دلبر پردگي از پرده برون خواهد شد
پرتو نور رُخش، در دو جهان خواهي ديد


باده هوشياري

۳۵ بازديد


برگير جام و جامه زهد و ريا درآر
محراب را به شيخ رياكار واگذار
با پير ميكده، خبر حال ما بگو
با ساغري، برون كند از جان ما خمار
كشكول فقر شد سبب افتخار ما
اي يار دلفريب، بيفزاي افتخار
ما ريزه خوار صحبت رند قلندريم
با غمزه‏اي نواز، دل پير جيره خوار
از زهر جان‏گداز رقيبم سخن مگوي
داني چه‏ها كشيدم از اين مار خالدار؟
بوس و كنار يار، به جانم حيات داد
در هجر او، نه بوس نصيب است و ني كنار
هشدار ده به پير خرابات، از غمم
ساقي، ز جام باده مرا كرد هوشيار


با كه گويم

۳۳ بازديد


با كه گويم غم ديوانگي خود، جز يار؟
از كه جويم ره ميخانه، به غير از دلدار؟
سرّ عشق است كه جز دوست نداند ديگر
مي‏نگنجد غم هجران وي، اندر گفتار
نو بهار است، درِ ميكده را بگشاييد
نتوان بست در ميكده در فصل بهار
باده آريد در اين فصل، به ياد ساقي
نسزد رفت به گلزار بدين حال خمار
خَم زلفي بگشا، اي صنم باده فروش
حاجت اين دل غمگين به سر زلف برآر
روز ميلادِ مهين عاشق يار است، امروز
مددي كن، سر خُم را بگشا بر ابرار
حالتي رفت ز ديدار رُخش بر مستان
مي‏نگويم به كسي، جز صنم باده گسار


ديار دلدار

۳۸ بازديد


كور كورانه به ميخانه مرو، اي هشيار
خانه عشق بود، جامه تزوير برآر
عاشقانند در آن خانه، همه بي سر و پا
سروپايي اگرت هست، در آن پانگذار
تو كه دلبسته تسبيحي و وابسته دير
ساغر باده از آن ميكده، اميد مدار
پاره كن سبحه و بشكن درِ اين دير خراب
گر كه خواهي شوي آگاه، ز سرّالاسرار
گر نداري سر عشاق و نداني ره عشق
سر خود گير و ره عشق به رهوار سپار
باز كن اين قفس و پاره كن اين دام از پاي
پرزنان، پرده‏دران رو به ديار دلدار


خُم مي

۳۴ بازديد


دكّه عطر فروشي است و يا معبر يار؟
ماه روشنگر بزم است و يا روي نگار؟
اي نسيم سحري، از سر كويش آيي
كه چنين روح فزايي و چنين غاليه بار؟
غمزه‏اي تا بگشايي به رُخم راه اميد
لطفي اي دوست، بر اين دلشده زار و نزار
در ميخانه به رويم بگشوده است حريف
ساغري از كف خود بازده، اي لاله عذار
خُم مي زنده، اگر ساغري از دست برفت
سر خُم باز كن و عقده ز جانم بردار
بر كَنَم خرقه سالوس، اگر لطف كني
سر نهم بر قَدَمَت خرقه گذارم بكنار