بر در ميكدهام دست فشان خواهي ديد
پايكوبان، چو قلندرمنشان خواهي ديد
باز سرمست از آن ساغر مي، خواهم شد
بيهُشم مسخره پير و جوان خواهي ديد
از درِ مدرسه و ديْر برون خواهم تاخت
عاكف سايه آن سرو روان خواهي ديد
از اقامتگه هستي، به سفر خواهم رفت
به سوي نيستيام رخت كشان خواهي ديد
خرقه فقر به يكباره تهي خواهم كرد
ننگ اين خرقه پوسيده، عيان خواهي ديد
باده از ساغر آن دلزده خواهم نوشيد
فارغم از همه ملك دو جهان خواهي ديد
سر خم باد سلامت كه به من راه نمود
ساقي باده به كف، جان من آگاه نمود
خادم درگه ميخانه عشّاق شدم
عاشق مست، مرا خادم درگاه نمود
سر و جانم به فداي صنم باده فروش
كه به يك جرعه، مرا خسرو جمجاه نمود
ماهِ رُخسار فروزندهات اي مايه عيش
بي نيازم به خدا از خور و از ماه نمود
برگ سبزي ز گلستان رُخت بخشودي
فارغم از همه فردوسي(۱) گمراه، نمود
با كه گويم غم آن عاشق دلباخته را
كه همه راز خود اندر شكم چاه نمود
(۱) منسوب به فردوس به معني بهشت؛ فردوسي يعني بهشتي، اهل بهشت.
خواست شيطان بد كند با من؛ ولي احسان نمود
از بهشتم برد بيرون، بسته جانان نمود
خواست از فردوس بيرونم كند، خوارم كند
عشق پيدا گشت و از مُلك و مَلَك پرّان نمود
ساقي آمد تا ز جام باده بيهوشم كند
بيهُشي از مُلك، بيرونم نمود و جان نمود
پرتو حُسنت به جان افتاد و آن را نيست كرد
عشق آمد، دردها را هر چه بُد درمان نمود
غمزهات در جان عاشق برفروزد آتشي
آنچنان كز جلوهاي با موسي عمران نمود
ابن سينا را بگو در طور سينا ره نيافت
آنكه را برهان حيرانساز تو، حيران نمود
اين رهروان عشق، كجا ميروند زار؟
ره را كناره نيست، چرا مي نهند بار؟
هر جا روند، جز سر كوي نگار نيست
هر جا نهند بار، همانجا بود نگار
ساغر نميستانند از غير دست دوست
ساقي نميشناسند از غير آن ديار
در عشق روي اوست، همه شادي و سرور
در هجر وصل اوست، همه زاري و نزار
از نور روي اوست، گلستان شود چمن
در ياد سرو قامت او، بشكفد بهار
ما را نصيب روي تو، با اين حجاب نيست
بردار اين حجاب از آن روي گلعذار
دست از دلم بدار، كه جانم به لب رسيد
اندر فراقِ روي تو، روزم به شب رسيد
گفتم به جان غمزده: ديگر تو غم مخور
غم رخت بست و موسم عيش و طرب رسيد
دلدار من چو يوسف گمگشته بازگشت
كنعان، مرا ز روي دل ملتهب رسيد
راز دلم كه قلب جفا ديده ام دريد
از سينهام گذشت و به مغز عصب رسيد
مرغ ديار قدس، از آن پر زنان رميد
بر درگهي كه بود ورا منتخب، رسيد
دارالسلام، روي سلامت نشان نداد
بگذشت جان از آن و به دارالعجب رسيد
بر در ميكدهام پرسه زنان، خواهي ديد
پير دلباخته با بخت جوان، خواهي ديد
نو بهار آيد و گلزار شكوفا گردد
بيگمان كوتهي عمر خزان، خواهي ديد
مرغ افسرده كه در كنج قفس محبوس است
بر فراز فلك از شوق، پران خواهي ديد
سوزش باد دي، از صحنه برون خواهد رفت
بارش ابر بهاري به عيان خواهي ديد
قوس را باد بهاري به عقب خواهد راند
پس از آن قوس قزح را چو كمان، خواهي ديد
دلبر پردگي از پرده برون خواهد شد
پرتو نور رُخش، در دو جهان خواهي ديد
برگير جام و جامه زهد و ريا درآر
محراب را به شيخ رياكار واگذار
با پير ميكده، خبر حال ما بگو
با ساغري، برون كند از جان ما خمار
كشكول فقر شد سبب افتخار ما
اي يار دلفريب، بيفزاي افتخار
ما ريزه خوار صحبت رند قلندريم
با غمزهاي نواز، دل پير جيره خوار
از زهر جانگداز رقيبم سخن مگوي
داني چهها كشيدم از اين مار خالدار؟
بوس و كنار يار، به جانم حيات داد
در هجر او، نه بوس نصيب است و ني كنار
هشدار ده به پير خرابات، از غمم
ساقي، ز جام باده مرا كرد هوشيار
با كه گويم غم ديوانگي خود، جز يار؟
از كه جويم ره ميخانه، به غير از دلدار؟
سرّ عشق است كه جز دوست نداند ديگر
مينگنجد غم هجران وي، اندر گفتار
نو بهار است، درِ ميكده را بگشاييد
نتوان بست در ميكده در فصل بهار
باده آريد در اين فصل، به ياد ساقي
نسزد رفت به گلزار بدين حال خمار
خَم زلفي بگشا، اي صنم باده فروش
حاجت اين دل غمگين به سر زلف برآر
روز ميلادِ مهين عاشق يار است، امروز
مددي كن، سر خُم را بگشا بر ابرار
حالتي رفت ز ديدار رُخش بر مستان
مينگويم به كسي، جز صنم باده گسار
كور كورانه به ميخانه مرو، اي هشيار
خانه عشق بود، جامه تزوير برآر
عاشقانند در آن خانه، همه بي سر و پا
سروپايي اگرت هست، در آن پانگذار
تو كه دلبسته تسبيحي و وابسته دير
ساغر باده از آن ميكده، اميد مدار
پاره كن سبحه و بشكن درِ اين دير خراب
گر كه خواهي شوي آگاه، ز سرّالاسرار
گر نداري سر عشاق و نداني ره عشق
سر خود گير و ره عشق به رهوار سپار
باز كن اين قفس و پاره كن اين دام از پاي
پرزنان، پردهدران رو به ديار دلدار
دكّه عطر فروشي است و يا معبر يار؟
ماه روشنگر بزم است و يا روي نگار؟
اي نسيم سحري، از سر كويش آيي
كه چنين روح فزايي و چنين غاليه بار؟
غمزهاي تا بگشايي به رُخم راه اميد
لطفي اي دوست، بر اين دلشده زار و نزار
در ميخانه به رويم بگشوده است حريف
ساغري از كف خود بازده، اي لاله عذار
خُم مي زنده، اگر ساغري از دست برفت
سر خُم باز كن و عقده ز جانم بردار
بر كَنَم خرقه سالوس، اگر لطف كني
سر نهم بر قَدَمَت خرقه گذارم بكنار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد