من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

اسرار جان

۳۳ بازديد


اي دوست، پير ميكده از راه مي رسد
با يك گلِ شكفته به همراه، مي رسد
گل نيست، بلكه غنچه باغ سعادت است
كز جان دوست بر دل آگاه مي رسد
آن روي با طراوت و آن موي عطرگين
از خيمه‏گه گذشته، به خرگاه مي رسد
از خطه حقيقت و از خيمه مجاز
برخاسته، به خلوت دلخواه مي رسد
آن نغمه فرشته فردوسِ جاودان
بر گوشِ جانِ مي زده گهگاه مي رسد
دود درونِ عاشقِ سرمست از شراب
بر قلب پير ميكده، با آه مي رسد
دست از دلم بدار كه فرياد اين گدا
از چاه دل برون شده، بر شاه مي رسد
دردِ دل فقير ز ماهي به ماه رفت
درويش ناله‏اش به دل ماه، مي رسد
زير كمان ابروي دلدار، جادويي ست
كاسرار آن به قلب كمينگاه مي رسد


عشق چاره‌ساز

۳۳ بازديد


حديث عشق تو، باد بهار باز آورد
صبا ز طَرْف چمن، بوي دلنواز آورد
طرب كنان گل از اسرار بوستان مي گفت
فسرده جان، خبر از عشق چاره ساز آورد
بنفشه از غم دوريّ يار، نالان بود
فرشته آيه هجران جان‏گداز آورد
هلال از خم ابروي يار، دم مي زد
نسيم عطر بهاري، چه سرفراز آورد


معجز عشق

۳۳ بازديد


ناله زد دوست كه راز دل او پيدا شد
پيش رندان خرابات چسان رسوا شد
خواستم راز دلم پيش خودم باشد و بس
در ميخانه گشودند و چنين غوغا شد
سر خُم را بگشاييد كه يار آمده است
مژده اي ميكده، عيش ازلي بر پا شد
سر زلف تو بنازم كه به افشاندن آن
ذرّه خورشيد شد و قطره همي دريا شد
لب گشودي و ز مي گفتي و ميخواره شدي
پيش ساقي، همه اسرار جهان افشا شد
گويي از كوچه ميخانه گذر كرده، مسيح
كه به درگاه خداوند بلند آوا شد
معجز عشق نداني تو، زليخا داند
كه برش يوسف محبوب، چنان زيبا شد


مژده وصل

۳۳ بازديد


گره از زلف خم اندر خم دلبر، وا شد
زاهد پير چو عشّاق جوان رسوا شد
قطره باده ز جام كرمت نوشيدم
جانم از موج غمت، همقدم دريا شد
قصه دوست رها كن كه در انديشه او
آتشي ريخت به جانم كه روان فرسا شد
مژده وصل به رندان خرابات رسيد
ناگهان غلغله و رقص و طرب بر پا شد
آتشي را كه ز عشقش، به دل و جانم زد
جانم از خويش گذر كرد و خليل آسا شد


راز نهان

۳۲ بازديد


داستان غم من راز نهاني باشد
آن شناسد كه ز خود يكسره فاني باشد
به خمِ طره زلفت نتوانم ره يافت
آن تواند كه دلش آنچه تو داني، باشد
ساغري از خُم ميخانه مرا باز دهيد
كه تواند كه در اين ميكده باني باشد؟
گردِ دلدار نگردد، غم ساقي نخورد
غير آن رند كه بي نام و نشاني باشد
گرچه پيرم؛ به سر زلف تو اي دوست، قسم
در سرم، عشق چو ايّام جواني باشد
دورم از كوي تو، اي عشوه‏گر هر جايي
كه نصيبم ز رُخت، نامه پراني باشد
گر شبانان به سر كوي تو آيند و روند
خرّم آن دم كه مرا شغل، شباني باشد


بهار

۳۴ بازديد


بهار آمد كه غم از جان برد، غم در دل افزون شد
چه گويم كز غم آن سروِ خندان، جان و دل خون شد
گروه عاشقان بستند محملها و وارستند
تو داني حال ما واماندگان در اين ميان چون شد
گل از هجران بلبل، بلبل از دوريّ گل، هر دم
به طرْف گلستان هر يك، به عشق خويش مفتون شد
حجاب از چهره دلدار ما، باد صبا بگرفت
چو من هر كس بر او يك دم نظر افكند، مجنون شد
بهار آمد، ز گلشن برد زرديها و سرديها
به يُمن خور، گلستان سبز و بستان گرم و گلگون شد
بهار آمد، بهار آمد، بهار گل‏عذار آمد
به ميخواران عاشق گو: خمار از صحنه بيرون شد


سرود عشق

۳۲ بازديد


بهار آمد و گلزار، نور باران شد
چمن ز عشق رُخ يار، لاله افشان شد
سرود عشق ز مرغان بوستان بشنو!
جمال يار ز گلبرگِ سبز، تابان شد
ندا به ساقي سرمستِ گلعذار رسيد
كه طرْف دشت چو رُخسار سرخِ مستان شد
به غنچه گوي كه از روي خويش، پرده فكن
كه مرغ دل ز فراق رُخت، پريشان شد
ز حال قلبِ جفا ديده ام، مپرس، مپرس
چو ابر از غم دلدار، اشك ريزان شد


دعوي اخلاص

۳۵ بازديد


گر تو آدم‏زاده هستي عَلّم اَلاَسما چه شد؟
قابَ قَوْسينت كجا رفته است؟ اَوْاَدْني چه شد؟
بر فراز دار، فرياد اَنَا الحق مي‏زني
مدّعيِ حق طلب، اِنيّت و اِنّا چه شد؟
صوفي صافي اگر هستي، بكن اين خرقه را
دم زدن از خويشتن با بوق و با كرنا چه شد؟
زهد مفروش اي قلندر، آبروي خود مريز
زاهد ار هستي تو، پس اقبال بر دنيا چه شد؟
اين عبادتها كه ما كرديم، خوبش كاسبي‏است
دعوي اخلاص با اين خود پرستيها چه شد؟
مرشد از دعوت به سوي خويشتن، بردار دست
لا الهت را شنيدستم؛ ولي الاّ چه شد؟
ماعر بيمايه، بشكن خامه آلوده‏ات
كم دل‏آزاري نما، پس از خدا پروا چه شد؟


كتاب عمر

۳۳ بازديد


پيري رسيد و عهد جواني تباه شد
ايّام زندگي، همه صرف گناه شد
بيراهه رفته پشت به مقصد، همي روم
عمري دراز، صرف در اين كوره راه شد
وارستگان، به دوست پناهنده گشته‏اند
وابسته‏اي چو من به جهان، بي پناه شد
خودخواهي است و خودسري و خودپسندي است
حاصل ز عمرِ آنكه خودش، قبله‏گاه شد
دلدادگان، كه روي سفيدند پيش يار
رنج مرا نديده كه رويم سياه شد
افسوس بر گذشته، بر آينده صد فسوس
آن را كه بسته در رسن مال و جاه شد
از نورْ رو به ظلمتم؛ اي دوست، دست گير
آن را كه رو سيه به سراشيب چاه شد


خضر راه

۳۴ بازديد


چه شد كه امشب از اينجا گذارگاه تو شد
مگر كه آه من خسته، خضر راه تو شد؟
بساط چون تو سليمان و كلبه درويش
نعوذ باللّه، گويي ز اشتباه تو شد
كنون كه آمدي و با چو من صفا كردي
بساط فقر چو كاخ شه از پناه تو شد
شبي كه ظلمتش از دود آه من، بُد بيش
چو روز، روشن از نور روي ماه تو شد
بگو به شيخ كه امشب بهشت موعود است
نصيب من به عيان، خواه يا نخواه تو شد
تو شاه انجمنِ حُسن و هندي بيدل
هر آنچه هست ز جان، خاك بارگاه تو شد