من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مستي عاشق

۳۵ بازديد


دل كه آشفته روي تو نباشد، دل نيست
آنكه ديوانه خال تو نشد، عاقل نيست
مستي عاشق دلباخته از باده توست
بجز اين مستيم از عمر، دگر حاصل نيست
عشق روي تو درين باديه افكند مرا
چه توان كرد كه اين باديه را ساحل نيست
بگذر از خويش اگر عاشقِ دلباخته‏اي
كه ميان تو و او، جز تو كسي حايل نيست
رهرو عشقي اگر، خرقه و سجاده فكن
كه بجز عشق، تو را رهرو اين منزل نيست
اگر از اهل دلي صوفي و زاهد بگذار
كه جز اين طايفه را راه درين محفل نيست
برخَمِ طرّه او چنگ زنم، چنگ زنان
كه جز اين حاصل ديوانه لايعقل نيست
دست من گير و از اين خرقه سالوس، رهان
كه در اين خرقه بجز جايگه جاهل نيست
علم و عرفان به خرابات ندارد راهي
كه به منزلگه عشّاق ره باطل نيست


محفل دلسوختگان

۳۳ بازديد


عاشقم، عاشق و جز وصل تو درمانش نيست
كيست كاين آتش افروخته در جانش نيست؟
جز تو در محفل دلسوختگان، ذكري نيست
اين حديثي‏است كه آغازش و پايانش نيست
راز دل را نتوان پيش كسي باز نمود
جز برِ دوست، كه خود حاضر و پنهانش نيست
با كه گويم كه بجز دوست نبيند هرگز
آنكه انديشه و ديدار به فرمانش نيست
گوشه چشم‏گشا، بر منِ مسكين بنگر
ناز كن ناز، كه اين باديه سامانش نيست
سر خُم باز كن و ساغر لبريزم ده
كه بجز تو، سر پيمانه و پيمانش نيست
نتوان بست زبانش ز پريشان‏گويي
آنكه در سينه بجز قلب پريشانش نيست
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم دربند
كه كسي نيست كه سرگشته و حيرانش نيست


سرّ جان

۳۴ بازديد


با كه گويم راز دل را، كس مرا همراز نيست
از چه جويم سِرّ جان را، دربه رويم باز نيست
ناز كن تا مي‏تواني، غمزه كن تا مي‏شود
دردمندي را نديدم، عاشق اين ناز نيست
حلقه صوفي و دير راهبم هرگز مجوي
مرغ بال و پر زده، با زاغ هم‏پرواز نيست
اهل دل، عاجز زگفتار است با اهل خرد
بي‏زبان با بي‏دلان هرگز سخن پرداز نيست
سربده در راه جانان، جان به كف سرباز باش
آنكه سر در كوي دلبر نفكند، سرباز نيست
عشق جانان ريشه دارد در دل، از روز اَلَست
عشق را انجام نبود، چون ورا آغاز نيست
اين پريشان حالي از جام بلي نوشيده ام
اين بلي تا وصل دلبر، بي بلا دمساز نيست


راه و رسم عشق

۳۵ بازديد


آنكه سر در كوي او نگذاشته، آزاده نيست
آنكه جان نفكنده در درگاه او، دلداده نيست
نيستي را برگزين اي دوست، اندر راه عشق
رنگ هستي هر كه بر رُخ دارد، آدم‏زاده نيست
راه و رسم عشق، بيرون از حساب ما و تو است
آنكه هشيار است و بيدار است، مست باده نيست
سر نهادن بر در او پا به سر بنهادن است
هر كه خود را هست داند، پا به سر بنهاده نيست
سالها بايد كه راه عشق را پيدا كني
اين ره رندان ميخانه است، راه ساده نيست
خرقه درويش، همچون تاج شاهنشاهي است
تاجدار و خرقه دار، از رنگ و بو افتاده نيست
تا اسير رنگ و بويي، بوي دلبر نشنوي
هر كه اين اغلال در جانش بود، آماده نيست


هست و نيست

۳۴ بازديد


عالم اندر ذكر تو در شور و غوغا، هست و نيست
باده از دست تو اندر جام صهبا، هست و نيست
نور رخسار تو در دلها، فروزان شد نشد
عشق رويت در دل هر پير و برنا، هست و نيست
بلبل اندر شاخ گل مدح تو را خواند و نخواند
بوي عطر موي تو در دشت و صحرا، هست و نيست
درد دل از روي زردم پيش او، گفت و نگفت
پاره پاره جامه صبر و شكيبا، هست و نيست
جانِ من در راه آن دلبر فدا گشت و نگشت
جان خوبانْ برخيِ خاك دلارا، هست و نيست
كاروان عشق در روياي او، رفت و نرفت
جان صدها كاروان در اين تمنا، هست و نيست


حسرت روي تو

۳۴ بازديد


امشب از حسرت رويت، دگر آرامم نيست
دلم آرام نگيرد كه دلاَّرامم نيست
گردش باغ نخواهم،  نروم طَرْف چمن
روي گلزار نجويم كه گلندامم نيست
من از آغاز كه روي تو بديدم گفتم:
در پي طلعت اين حوروش، انجامم نيست
من به يك دانه، به دام تو به خود افتادم
چه گمان بود كه در ملك جهان دامم نيست؟
خاك كويش شوم و كامْ طلبكار شوم
گرچه دانم كه از آن كامْ طلب، كامم نيست
همه ايّام چو هندي سر راهش گيرم
گر چه توفيقِ نظر در همه ايامم نيست


مي‌گساران

۳۷ بازديد


عاشقان روي او را خانه و كاشانه نيست
مرغ بال و پر شكسته، فكر باغ و لانه نيست
گر اسير روي اويي؛ نيست شو، پروانه شو
پاي‏بند ملك هستي، در خور پروانه نيست
مي‏گساران را دل از عالم بريدن شيوه است
آنكه رنگ و بوي دارد، لايق ميخانه نيست
راه علم و عقل با ديوانگي از هم جداست
بسته اين دانه‏ها و اين دامها ديوانه نيست
مست شو، ديوانه شو، از خويشتن بيگانه شو
آشنا با دوست، راهش غير اين بيگانه نيست


قصه مستي

۳۴ بازديد


آنكه دل خواهد، درون كعبه و بتخانه نيست
آنچه جان جويد، به دست صوفي بيگانه نيست
گفته هاي فيلسوف و صوفي و درويش و شيخ
در خور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
با كه گويم راز دل را، از كه جويم وصف يار
هر چه گويند، از زبان عاشق و ديوانه نيست
هوشمندان را بگو، دفتر ببندند از سخن
كانچه گويند، از زبان بيهش و مستانه نيست
ساغر از دست تو گر نوشم، بَرَم راهي به دوست
بي نصيب آن كس، كه او را ره بر اين پيمانه نيست
عاشقان دانند درد عاشق و سوز  فراق
آنكه بر شمع جمالت سوخت، جز پروانه نيست
حلقه گيسو و ناز و عشوه و خال لبت
غير مستان، كس نداند غير دام و دانه نيست
قصه مستي و رمز بيخودي و بيهشي
عاشقان دانند كاين اسطوره و افسانه نيست


مژده ديدار

۳۵ بازديد


باد بهار مژده ديدار يار داد
شايد كه جان به مقدم باد بهار داد
بلبل به شاخ سرو در آوازِ دل‏فريب
بر دل نويد سرو قد گلعذار داد
ساقي به جام باده، در آن عشوه و دلال
آرامشي به جان من بيقرار داد
در بوستان عشق، نشايد غمين نشست
بايد كه جان به دست  بتي مي‏گسار داد
شيرين زبان من، گل بي‏خار بوستان
جامي ز غم به خسرو، فرهاد وار داد
تا روي دوست ديد، دل جان‏گداز من
يك جان نداد در ره او، صد هزار داد


خرقه تزوير

۳۲ بازديد


ماييم و يكي خرقه تزوير و دگر هيچ
در دام ريا، بسته به زنجير و دگر هيچ
خودبيني و خودخواهي و خودكامگي نفس
جان را چو روان كرده زمينگير و دگر هيچ
در بارگه دوست، نبرديم و نديديم
جز نامه سربسته به تقصير و دگر هيچ
بگزيده خرابات و گسسته ز همه خلق
دل بسته به پيشامد تقدير و دگر هيچ
درويش كه درويش‏صفت نيست، گشايد
بر خلق خدا ديده تحقير و دگر هيچ
صوفي كه صفاييش نباشد، ننهد سر
جز بر در مردِ  زر و شمشير و دگر هيچ
عالِم كه به اخلاص نياراسته خود را
علمش به حجابي شده تفسير و دگر هيچ
عارف كه ز عرفان كتبي چند فراخواند
بسته است به الفاظ و تعابير و دگر هيچ