غم دل با كه بگويم كه مرا ياري نيست
جز تو اي روحِ روان، هيچ مددكاري نيست
غم عشق تو به جان است و نگويم به كسي
كه در اين باديه غمزده، غمخواري نيست
راز دل را نتوانم به كسي بگشايم
كه در اين دير مغان رازنگهداري نيست
ساقي، از ساغر لبريز ز مي دم بربند
كه در اين ميكده ميزده، هشياري نيست
درد من، عشق تو و بستر من؛ بستر مرگ
جز تواَم هيچ طبيببي و پرستاري نيست
لطف كن، لطف و گذر كن به سر بالينم
كه به بيماري من جان تو، بيماري نيست
قلم سرخ كشم بر ورق دفتر خويش
هان كه در عشق من و حُسن تو، گفتاري نيست
آنكه ما را جفت با غم كرد، بنشانيد فرد
ديدي آخر پرسشي از حال زار ما نكرد؟
بر غَمِ پنهانْ اگر خواهي گواهي آشكار
اشك سرخم را روان بنگر تو بر رخسار زرد
آتش دل را فرو بنشانم ار با آب چشم
بر دو عالم اخگر غم ميزنم با آه سرد
گر نه خود، رخسار زيباي تو ديد اندر چمن
گرد باد اندر رُخ گل مي فشانَد از چه گرد؟
مي نيارم ز آستانت روي خود برداشتن
گر دو صد بارم ز كوي خويشتن، سازي تو طرد
بشنوم گر، با من بيدل تو را باشد ستيز
جان به كف بگرفته بشتابم به ميدان نبرد
هندي اين بسرود هرچند اوستادي گفته است:
مرد اين ميدان نيم من، گر تو خواهي بود مرد
باده از پيمانه دلدار، هشياري ندارد
بيخودي از نوش اين پيمانه، بيداري ندارد
چشم بيمار تو هر كس را به بيماري كشاند
تا ابد اين عاشق بيمار، بيماري ندارد
عاشق از هر چيز جز دلدار، دل بركنده خامش
چونكه با خود جز حديث عشق، گفتاري ندارد
با كه بتوان گفت از شيريني درد غم يار
جز غم دلدار، عاشقپيشه غمخواري ندارد
بر سر بالين بيمار رخت، روزي گذر كن
بين كه جز عشق تو بر بالين، پرستاري ندارد
لطف كن اي دوست، از رخ پرده بگشا، ناز كم كن
دل تمنايي ز دلبر غير ديداري ندارد
گر به سوي كوچه دلدار راهي باز گردد
گر كه بخت خفته ام با من دمي همساز گردد
گر نسيم صبحگاهي، ره به كوي دوست يابد
گر دل افسرده با آن سرو قد همراز گردد
گر ني از درد دل عشاق، شرحي باز گويد
گر دل غمديده با غمخواه همآواز گردد
گر سليمان بر غم مور ضعيفي رحمت آرد
در بر صاحبدلان والاي و سرافراز گردد
در هوايش سر سپارم، در قدومش جان بريزم
گر برويم در گشايد، گر به نازي باز گردد
سايه افكن بر سرم، اي سرو بستانِ نكويي
تا كه جانم از جهان، آماده پرواز گردد
دانلود فايل صوتي شعر ( 502 كيلوبايت )
بهار شد، در ميخانه باز بايد كرد
به سوي قبله عاشق، نماز بايد كرد
نسيم قدس به عشاق باغ مژده دهد
كه دل ز هر دو جهان، بي نياز بايد كرد
كنون كه دست به دامان سرو مينرسد
به بيد عاشق مجنون، نياز بايد كرد
غمي كه در دلم از عشق گُلعذاران است
دوا به جام ميِ چاره ساز بايد كرد
كنون كه دست به دامان بوستان نرسد
نظر به سرو قدي سرفراز بايد كرد
با دلِ تنگ به سوي تو سفر بايد كرد
از سر خويش به بتخانه گذر بايد كرد
پير ما گفت: ز ميخانه شفا بايد جست
از شفا جستنِ هر خانه حذر بايد كرد
آنكه از جلوه رخسار چو ماهت، پيش است
بيگمان معجزه شقِّ قمر بايد كرد
گر درِ ميكده را پير به عشاق گشود
پس از آن آرزوي فتح و ظفر بايد كرد
گر دل از نشئه مي، دعوي سرداري داشت
به خود آييد كه احساس خطر بايد كرد
مژده اي دوست كه رندي سر خُم را بگشود
باده نوشان لب از اين مائده، تر بايد كرد
در رهِ جستن آتشكده سر بايد باخت
به جفا كاري او سينه، سپر بايد كرد
سر خُم باد سلامت كه به ديدار رخش
مستِ ساغر زده را نيز خبر بايد كرد
طرّه گيسوي دلدار به هر كوي و دري است
پس به هر كوي و در از شوق سفر بايد كرد
عشقت اندر دلِ ويرانه ما منزل كرد
آشنا آمد و بيگانه مرا زين دل كرد
لبِ چون غنچه گل، بازكن و فاش بگو
سرّ آن نقطه كه كار من و دل مشكل كرد
ياد روي تو، غم هر دو جهان از دل برد
صبح امّيد، همه ظلمت شب باطل كرد
جان من، گر تو مرا حاصلي از عمر عزيز؟
ثمر عمر جز اين نيست كه دل حاصل كرد
آشنا گر تويي، از جور رقيبم غم نيست
روي نيكوي تو هر غم ز دلم، زايل كرد
نرود از سر كوي تو چو هندي هرگز
آن مسافر كه در اين وادي جان منزل كرد
دست آن شيخ ببوسيد كه تكفيرم كرد
محتسب را بنوازيد كه زنجيرم كرد
معتكف گشتم از اين پس، به در پير مغان
كه به يك جرعه مي از هر دو جهان سيرم كرد
آب كوثر نخورم، منّت رضوان نبرم
پرتو روي تو اي دوست، جهانگيرم كرد
دل درويش به دست آر كه از سرّ اَلَست
پرده برداشته، آگاه ز تقديرم كرد
پير ميخانه بنازم كه به سر پنجه خويش
فانيم كرده، عدم كرده و تسخيرم كرد
خادم درگه پيرم كه ز دلجويي خود
غافل از خويش نمود و زبر و زيرم كرد
چشم بيمار تو اي مي زده، بيمارم كرد
حلقه گيسويت اي يار، گرفتارم كرد
سرو بستانِ نكويي، گل گلزار جمال
غمزه ناكرده، ز خوبان همه بيزارم كرد
همه ميزدگان هوش خود از كف دادند
ساغر از دست روانبخش تو، هشيارم كرد
چه كنم؟ شيفتهام، سوختهام، غمزدهام
عشوه ات، واله آن لعل گهر بارم كرد
عشق دلدار چنان كرد كه منصورمنش
از ديارم به در آورد و سر دارم كرد
عشقت از مدرسه و حلقه صوفي راندم
بنده حلقه به گوش در خمّارم كرد
باده از ساغرِ لبريز تو، جاويدم ساخت
بوسه از خاك درت، محرم اسرارم كرد
فقر فخر است اگر فارغ از عالم باشد
آنكه از خويش گذر كرد، چهاش غم باشد؟
طالع بخت در آن روز بر آيد كه شبش
يار تا صبح ورا مونس و همدم باشد
طربِ ساغرِ درويش نفهمد، صوفي
باده از دست بتي گير كه محرم باشد
طوطي باغ محبّت نرود كلبه جغد
بازِ فردوس كجا كلب معلّم باشد؟
اين دل گمشده را يا به پناهت بپذير
يا رها ساز كه سرگشته عالم باشد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد