من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۹

۳۶ بازديد

ابوهريره رضي الله عنه هر روز به خدمت مصطفي صلي الله عليه آمدي گفت يا اباهريره زُرني غِبّاً تَزْدَد حُباً هر روز ميا تا محبت زيادت شود.
صاحب دلي را گفتند بدين خوبي كه آفتابست نشنيده ايم كه كس او را دوست گرفته است و عشق آورده گفت براي آنكه هر روز مي‌توان ديد مگر در زمستان كه محجوبست و محبوب

به ديدار مردم شدن عيب نيست
وليكن نه چندان كه گويند بس
اگر خويشتن را ملامت كني
ملامت نبايد شنيدت ز كس


حكايت شمارهٔ ۳۳

۳۵ بازديد

يكي از متعبّدان در بيشه زندگاني كردي و برگ درختان خوردي پادشاهي به حكم زيارت به نزديك وي رفت و گفت اگر مصلحت بيني به شهر اندر براي تو مقامي بسازم كه فراغ عبادت از اين به دست دهد و ديگران هم به بركت انفاس شما مستفيد گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا كنند، زاهد را اين سخن قبول نيامد و روي بر تافت.
يكي از وزيران گفتش پاس خاطر ملك را روا باشد كه چند روزي به شهر اندر آيي و كيفيت مكان معلوم كني پس اگر صفاي وقت عزيزان را از صحبت اغيار كدورتي باشد اختيار باقيست. آورده اند كه عابد به شهر اندر آمد و بستان سراي خاص ملك را به دو پرداختند مقامي دلگشاي روان آساي

گل سرخش چو عارض خوبان
سنبلش همچو زلف محبوبان
همچنان از نهيب برد عجوز
شير ناخورده طفل دايه هنوز
وَ اَفانينِ عَليها جُلَّنار
عُلِّقَتْ بِالشَّجَرِ الاَخْضَرِ نار

ملك در حال كنيزكي خوبروي پيش فرستاد

از اين مه پاره اي عابد فريبي
ملايك صورتي طاوس زيبي
كه بعد از ديدنش صورت نبندد
وجود پارسايان را شكيبي

همچنين در عقبش غلامي بديع الجمال لطيف الاعتدال

هَلكَ الناسُ حَولَهُ عطشاً
وَ هْوَ ساق يَري وَ لا يَسقي
ديده از ديدنش نگشتي سير
همچنان كز فرات مستسقي

عابد طعام‌هاي لذيذ خوردن گرفت و كسوت‌هاي لطيف پوشيدن و از فواكه و مشموم و حلاوات تمتّع يافتن و در جمال غلام و كنيزك نظر كردن و خردمندان گفته اند زلف خوبان زنجير پاي عقلست و دام مرغ زيرك

در سر كار تو كردم دل و دين با همه دانش
مرغ زيرك به حقيقت منم امروز و تو دامي

في الجمله دولت وقت مجموع به روز زوال آمد و چنان كه شاعر گويد

هر كه هست از فقيه و پير و مريد
وز زبان آوران پاك نفس
چون به دنياي دون فرود ايد
به عسل در بماند پاي مگس

بار ديگر ملك به ديدن او رغبت كرد عابد را ديد از هيأت نخستين بگرديده و سرخ و سپيد بر آمده و فربه شده و بر بالش ديبا تكيه زده و غلام پري پيكر به مروحه طاوسي بالاي سر ايستاده بر سلامت حالش شادماني كرد و از هر دري سخن گفتند تا ملك به انجام سخن گفت چنين كه من اين هر دو طايفه را دوست دارم در جهان كس ندارد يكي علما و ديگر زهاد را. وزير فيلسوف جهانديده حاذق كه با او بود گفت يا خداوند شرط دوستي آن است كه با هر دو طايفه نكويي كني عالمان را زر بده تا ديگر بخوانند و زاهدان را چيزي مده تا زاهد بمانند.

خاتون خوب صورت پاكيزه روي را
نقش و نگار و خاتم پيروزه گو مباش
درويش نيك سيرت پاكيزه خوي را
نان رباط و لقمه دريوزه گو مباش
تا مرا هست و ديگرم بايد
گر نخوانند زاهدم شايد


حكايت شمارهٔ ۳۲

۳۴ بازديد

يكي از پادشاهان عابدي را پرسيد كه عيالان داشت اوقات عزيز چگونه مي‌گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعاي حاجات و همه روز در بند اخراجات.
ملك را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه كفاف وي معين دارند و بار عيال از دل او بر خيزد.

اي گرفتار پاي بند عيال
ديگر آسودگي مبند خيال
غم فرزند و نان و جامه و قوت
بازت آرد ز سير در ملكوت
همه روز اتفاق مي‌سازم
كه به شب با خداي پردازم
شب چو عقد نماز مي‌بندم
چه خورد بامداد فرزندم


حكايت شمارهٔ ۳۱

۳۴ بازديد

از صحبت ياران دمشقم ملالتي پديد آمده بود سر در بيابان قدس نهادم و با حيوانات انس گرفتم تا وقتي كه اسير فرنگ شدم و در خندق طرابلس با جهودانم به كار گل بداشتند يكي از رؤساي حلب كه سابقه اي ميان ما بود گذر كرد و بشناخت و گفت اي فلان اين چه حالتست گفتم چه گويم.

همي‌گريختم از مردمان به كوه و به دشت
كه از خداي نبودم به آدمي پرداخت
قياس كن كه چه حالم بود در اين ساعت
كه در طويله نامردمم ببايد ساخت
پاي در زنجير پيش دوستان
به كه با بيگانگان در بوستان

بر حالت من رحمت آورد و به ده دينار از قيدم خلاص كرد و با خود به حلب برد و دختري كه داشت به نكاح من در آورد به كابين صد دينار. مدتي بر آمد بدخوي ستيزه روي نافرمان بود زبان درازي كردن گرفت و عيش مرا منغّص داشتن

زن بد در سراي مرد نكو
هم درين عالمست دوزخ او
زينهار از قرين بد زنهار
وَ قِنا رَبَنا عذابَ النّار

باري زبان تعنّت دراز كرده همي‌گفت تو آن نيستي كه پدر من ترا از فرنگ باز خريد گفتم بلي من آنم كه به ده دينار از قيد فرنگم باز خريد وبه صد دينار به دست تو گرفتار كرد.

شنيدم گوسپندي را بزرگي
رهانيد از دهان و دست گرگي
شبانگه كارد در حلقش بماليد
روان گوسپند از وي بناليد
كه از چنگال گرگم در ربودي
چو ديدم عاقبت خود گرگ بودي


حكايت شمارهٔ ۳۵

۳۲ بازديد

يكي را از علماي راسخ پرسيدند چه گويي در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعيت خاطر ميستاند حلالست و اگر جمع از بهر نان مي‌نشيند حرام

نان از براي كنج عبادت گرفته اند
صاحبدلان نه كنج عبادت براي نان

درويشي به مقامي در آمد كه صاحب آن بقعه كريم النفس بود طايفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر يكي بذله و لطيفه همي‌گفتند درويش راه بيابان كرده بود و مانده و چيزي نخورده يكي از آن ميان به طريق ظرافت گفت ترا هم چيزي ببايد گفت گفت مرا چون ديگران فضل و ادبي نيست و چيزي نخوانده ام به يك بيت از من قناعت كنيد همگان به رغبت گفتند بگوي گفت

من گرسنه در برابرم سفره نان
همچون عزبم بر در حمام زنان

ياران نهايت عجز او بدانستند و سفره پيش آوردند صاحب دعوت گفت اي يار زماني توقف كن كه پرستارانم كوفته بريان مي‌سازند درويش سر بر آورد و گفت

كوفته بر سفره من گو مباش
گرسنه را نان تهي كوفته است


حكايت شمارهٔ ۳۴

۳۴ بازديد

مطابق اين سخن پادشاهي را مهمي پيش آمد گفت اگر اين حالت به مراد من بر آيد چندين درم دهم زاهدان را چون حاجتش بر آمد و تشويش خاطرش برفت وفاي نذرش به وجود شرط لازم آمد يكي را از بندگان خاص كيسه درم داد تا صرف كند بر زاهدان. گويند غلامي عاقل هشيار بود همه روز بگرديد و شبانگه باز آمد و درم‌ها بوسه داد و پيش ملك بنهاد و گفت زاهدان را چندان كه گرديدم نيافتم.
گفت اين چه حكايتست آنچه من دانم درين ملك چهار صد زاهدست گفت اي خداوند جهان آنكه زاهدست نميستاند و آنكه ميستاند زاهد نيست. ملك بخنديد و نديمان را گفت چندان كه مرا در حق خداپرستان ارادتست و اقرار مرين شوخ ديده را عداوتست و انكار و حق به جانب اوست

زاهد كه درم گرفت و دينار
زاهدتر از او يكي به دست آر


حكايت شمارهٔ ۳۸

۳۵ بازديد

يكي بر سر راهي مست خفته بود و زمام اختيار از دست رفته عابدي بر وي گذر كرد و در آن حالت مستقبح او نظر كرد جوان از خواب مستي سر بر آورد و گفت
اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا كراماً . .

اگر من ناجوانمردم به كردار
تو بر من چون جوانمردان گذر كن
درياي فراوان نشود تيره به سنگ
عارف كه برنجد تنك آب است هنوز
اي برادر چو خاك خواهي شد
خاك شو پيش از آن كه خاك شوي


حكايت شمارهٔ ۳۷

۳۳ بازديد

فقيهي پدر را گفت هيچ ازين سخنان رنگين دلاويز متكلمان در من اثر نمي‌كند به حكم آن كه نمي‌بينم مر ايشان را فعلي موافق گفتار

ترك دنيا به مردم آموزند
خويشتن سيم و غلّه اندوزند
عالمي را كه گفت باشد و بس
هر چه گويد نگيرد اندر كس
عالم آن كس بود كه بد نكند
نه بگويد به خلق و خود نكند

اَتَأمُرونَ الناسَ بِالبِرِّ وَ تَنْسَونَ اَنفُسَكُم

عالم كه كامراني و تن پروري كند
او خويشتن گمست كه را رهبري كند

پدر گفت اي پسر به مجرد خيال باطل نشايد روي از تربيت ناصحانبگردانيدن و علما را به ضلالت منسوب كردن و در طلب عالم معصوم از فوايد علم محروم ماندن همچو نابينايي كه شبي در وحل افتاده بود و مي‌گفت آخر يكي از مسلمانان چراغي فرا راه من داريد زني فارجه بشنيد و گفت تو كه چراغ نبيني به چراغ چه بيني. همچنين مجلس وعظ چو كلبه بزّازست آنجا تا نقدي ندهي بضاعتي نستاني و اينجا تا ارادتي نياري سعادتي نبري

گفت عالم به گوش جان بشنو
ور نماند بگفتنش كردار
باطلست آن چه مدّعي گويد
خفته را خفته كي كند بيدار
مرد بايد كه گيرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر ديوار
صاحبدلي به مدرسه آمد ز خانقاه
بشكست عهد صحبت اهل طريق را
گفتم ميان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختيار كردي از آن اين فريق را
گفت آن گليم خويش بدر مي‌برد ز موج
وين جهد مي‌كند كه بگيرد غريق را


حكايت شمارهٔ ۳۶

۳۴ بازديد
 

مريدي گفت پير را چه كنم كز خلايق برنج اندرم از بس كه به زيارت من همي‌آيند و اوقات مرا از تردّد ايشان تشويش مي‌باشد گفت هر چه درويشانند مر ايشان را وامي بده و آنچه توانگرانند از ايشان چيزي بخواه كه ديگر يكي گرد تو نگردند

گر گدا پيشرو لشكر اسلام بود
كافر از بيم توقع برود تا در چين


حكايت شمارهٔ ۴۱

۳۳ بازديد

بزرگي را پرسيدم از سيرت اخوان صفا گفت كمينه آن كه مراد خاطر ياران بر مصالح خويش مقدّم دارد و حكما گفته اند برادر كه در بند خويشست نه برادر و نه خويشست
ياد دارم كه مدّعي درين بيت بر قول من اعتراض كرده بود و گفته حق تعالي در كتاب مجيد از قطع رحم نهي كرده است و به مودت ذي القربي فرموده و اين چه تو گفتي مناقض آن است گفتم غلط كردي كه موافق قرآن است
و اِن جاهَداكَ عَلي اَن تُشْرِكَ بي ما لَيْسَ لَكَ به عِلمٌ فلا تَطِعْهما