حكايت شمارهٔ ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۵ بازديد

درويشي را ضرورتي پيش آمد كسي گفت فلان نعمتي دارد بي قياس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا كه در قضاي آن توقف روا ندارد. گفت من او را ندانم گفت مَنَت رهبري كنم.
دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد يكي را ديد لب فروهشته تند نشسته برگشت و سخن نگفت. كسي گفتش چه كردي گفت عطاي او را به لقاي او بخشيدم

مبر حاجت به نزد ترشروى
كه از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گويى غم دل با كسى گوي
كه از رويش به نقد آسوده گردي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد