من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲

۳۴ بازديد

درويشي را ديدم سر بر آستان كعبه همي‌ماليد و مي‌گفت يا غفور يا رحيم تو داني كه از ظلوم و جهول چه آيد

عذر تقصير خدمت آوردم
كه ندارم به طاعت استظهار
عاصيان از گناه توبه كنند
عارفان از عبادت استغفار

عابدان جزاي طاعت خواهند و بازرگانان بهاي بضاعت من بنده اميد آورده ام نه طاعت و بدريوزه آمده ام نه به تجارت
اِصْنَعْ بي ما اَنتَ اهْلُه .

مي‌نگويم كه طاعتم بپذير
قلم عفو بر گناهم كش


حكايت شمارهٔ ۱ (آغاز باب دوم)

۳۳ بازديد

يكي از بزرگان گفت پارسايي را چه گويي در حق فلان عابد كه ديگران در حق وي به طعنه سخن‌ها گفته اند گفت بر ظاهرش عيب نمي‌بينم و در باطنش غيب نمي‌دانم

ور نداني كه در نهانش چيست
محتسب را درون خانه چه كار


حكايت شمارهٔ ۴۱

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 95 كيلوبايت )

اسكندر رومي را پرسيدند ديار مشرق و مغرب به چه گرفتي كه ملوك پيشين را خزاين و عمر و ملك و لشكر بيش از اين بوده است ايشان را چنين فتحي ميسر نشده گفتا به عون خداي عزّوجل هر مملكتي را كه گرفتم رعيتش نيازردم و نام پادشاهان جز به نكويي نبردم

بزرگش نخوانند اهل خرد
كه نام بزرگان به زشتى برد


حكايت شمارهٔ ۴

۳۳ بازديد
 

 

دانلود فايل صوتي حكايت ( 148 كيلوبايت )

دزدي به خانه پارسايي در آمد چندانكه جست چيزي نيافت دل تنگ شد پارسا خبر شد گليمي كه بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود

ترا كي ميسر شود اين مقام
كه با دوستانت خلافست و جنگ
در برابر چو گوسپند سليم
در قفا همچو گرگ مردم خوار


حكايت شمارهٔ ۳

۳۱ بازديد

عبد القادر گيلاني را رحمة الله عليه ديدند در حرم كعبه روي بر حصبا نهاده همي‌گفت اي خداوند ببخشاي و گر هر آينه مستوجب عقوبتم در روز قيامتم نابينا بر انگيز تا در روي نيكان شرمسار نشوم

اي كه هرگز فرامشت نكنم
هيچت از بنده ياد مي‌آيد


حكايت شمارهٔ ۷

۳۹ بازديد

ياد دارم كه در ايام طفوليت متعبد بودمي و شب خيز و مولع زهد و پرهيز شبي در خدمت پدر رحمة الله عليه نشسته بودم و همه شب ديده بر هم نبسته و مصحف عزيز بر كنار گرفته و طايفه اي گرد ما خفته پدر را گفتم از اينان يكي سر بر نمي‌دارد كه دوگانه اي بگزارد چنان خواب غفلت برده اند كه گويي نخفته اند كه مرده اند گفت جان پدر تو نيز اگر بخفتي به از آن كه در پوستين خلق افتي

نبيند مدعى جز خويشتن را
كه دارد پرده پندار در پيش
گرت چشم خدا بينى ببخشند
نبينى هيچ كس عاجزتر از خويش


حكايت شمارهٔ ۶

۳۸ بازديد

زاهدي مهمان پادشاهي بود چون به طعام بنشستند كمتر از آن خورد كه ارادت او بود و چون به نماز برخاستند بيش از آن كرد كه عادت او تا ظنّ صلاحيت در حق او زيادت كنند

ترسم نرسي به كعبه اي اعرابي
كين ره كه تو ميروي به تركستان است

گفت در نظر ايشان چيزي نخوردم كه به كار آيد، گفت نماز را هم قضا كن كه چيزي نكردي كه به كار آيد

تا چه خواهي خريدن اي معذور
روز درماندگي به سيم دغل


حكايت شمارهٔ ۵

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 128 كيلوبايت )

تني چند از روندگان متفق سياحت بودند و شريك رنج و راحت خواستم تا مرافقت كنم موافقت نكردند گفتم اين از كرم اخلاق بزرگان بديع است روي از مصاحبت مسكينان تافتن و فايده و بركت دريغ داشتن كه من در نفس خويش اين قدرت و سرعت مي‌شناسم كه در خدمت مردان يار شاطر باشم نه بار خاطر .

چه دانند مردم كه در خانه كيست
نويسنده داند كه در نامه چيست
صورت حال عارفان دلق است
اين قدر بس چو روي در خلق است
در قژا كند مرد بايد بود
بر مخنث سلاح جنگ چه سود

ابريق رفيق برداشت كه به طهارت مي‌رود و به غارت ميرفت. چندانكه از نظر درويشان غايب شد به برجي برفت و درجي بدزديد تا روز روشن شد آن تاريك مبلغي راه رفته بود و رفيقان بي گناه خفته بامدادان همه را به قلعه در آوردند و بزدند و بزندان كردند از آن تاريخ ترك صحبت گفتيم و طريق عزلت گرفتيم
والسَّلامَةُ في الوَحْده

شنيدستي كه گاوي در علف خوار
بيالايد همه گاوان ده را
به يك ناتراشيده در مجلسي
برنجد دل هوشمندان بسي
اگر بركه اي پر كنند از گلاب
سگي در وي افتد كند منجلاب


حكايت شمارهٔ ۹

۳۴ بازديد

يكي از صلحاي لبنان كه مقامات او در ديار عرب مذكور بود و كرامات مشهور به جامع دمشق در آمد و بر كنار بركه كلاسه طهارت همي‌ساخت پايش بلغزيد و به حوض در افتاد و به مشقت از آن جايگه خلاص يافت چون از نماز بپرداختند يكي از اصحاب گفت مرا مشكلي هست اگر اجازت پرسيدنست گفت آن چيست گفت ياد دارم كه شيخ بروي درياي مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود كه در اين قامتي آب از هلاك چيزي نماند. شيخ اندرين فكرت فرو رفت و پس از تأمل بسيار سر بر آورد و گفت نشنيده اي كه خواجه عالم(ع) گفت
لي مَعَ اللهِ وَقتٌ لا يَسَعني فيه مَلَكٌ مقربٌ و لا نَبيٌ مُرسَل
و نگفت علي الدوام وقتي چنين كه فرمود به جبرئيل و ميكائيل نپرداختي و ديگر وقت با حفصه و زينب در ساختي مشاهدة الابرار بَيْن التجلّي وَ الاِستتار مي‌نمايد و مي‌ربايد.

اُشاهِدُ مَنْ اَهوي بِغَيْر وَسيلة
فَيَلْحَقُني شَأنٌ اَضلُّ طَريقاً


حكايت شمارهٔ ۸

۳۶ بازديد

يكي را از بزرگان به محفلي اندر همي‌ستودند و در اوصاف جميلش مبالغه مي‌كردند سر بر آورد و گفت من آنم كه من دانم

طاوس را به نقش و نگاري كه هست خلق
تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش