من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۲

۳۴ بازديد

شبي در بيابان مكه از بي خوابي پاي رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار

پاي مسكين پياده چند رود
كز تحمل ستوه شد بُختي
تا شود جسم فربهي لاغر
لاغري مرده باشد از سختي

گفت اي برادر حرم در پيش است و حرامي در پس اگر رفتي بردي و گر خفتي مردي

خوشست زير مغيلان به ره باديه خفت
شب رحيل ولي ترك جان ببايد گفت


حكايت شمارهٔ ۱۱

۳۴ بازديد

در جامع بعلبك وقتي كلمه اي همي‌گفتم به طريق وعظ با جماعتي افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معني نبرده ديدم كه نفسم در نمي‌گيرد و آتشم در هيزم تر اثر نمي‌كند دريغ آمدم تربيت ستوران و آينه داري در محلت كوران و ليكن در معني باز بود و سلسله سخن دراز در معاني اين آيت كه
و نَحن اَقرَبُ اليه مِنْ حَبل الوريد
سخن به جايي رسانيده كه گفتم

چه كنم با كه توان گفت كه او
در كنار من و من مهجورم

من از شرابه اين سخن مست و فضاله قدح در دست كه رونده اي بر كنار مجلس كذر كرد و دور آخر درو اثر كرد و نعره اي زد كه ديگران به موافقت او در خروش امدند و خامان مجلس به جوش گفتم اي سبحان الله دوران با خبر در حضور و نزديكان بي بصر دور

فسحت ميدان ارادت بيار
تا بزند مرد سخنگوي گوي


حكايت شمارهٔ ۱۰

۳۶ بازديد


يكي پرسيد از آن گم كرده فرزند
كه اي روشن گهر پير خردمند
بگفت احوال ما برق جهانست
دمي پيدا و ديگر دم نهان است
گهي بر طارم  علي نشينيم
گهي بر پشت پاي خود نبينيم


حكايت شمارهٔ ۱۴

۴۲ بازديد


درويشي را ضرورتي پيش آمد گليمي از خانه ياري بدزديد حاكم فرمود كه دستش بدر كنند صاحب گليم شفاعت كرد كه من او را بحل كردم گفتا به شفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم
گفت آنچه فرمودي راست گفتي وليكن هر كه از مال وقف چيزي بدزدد قطعش لازم نيايد
و الفقيرُ لا يَمْلِكُ
هر چه درويشان راست وقف محتاجان است حاكم دست از و بداشت و ملامت كردن گرفت كه جهان بر تو تنگ آمده بود كه دزدي نكردي الاّ از خانه چنين ياري گفت اي خداوند نشنيده اي كه گويند
خانه دوستان بروب و در دشمنان مكوب

چون به سختي در بماني تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر كن دوستان را پوستين


حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۴ بازديد

پارسايي را ديدم بر كنار دريا كه زخم پلنگ داشت و به هيچ دارو به نمي‌شد مدت‌ها در آن رنجور بود و شكر خداي عزّوجل علي الدوام گفتي پرسيدندش كه شكر چه مي‌گويي گفت شكر آن كه به مصيبتي گرفتارم نه به معصيتي

گر مرا زار بكشتن دهد آن يار عزيز
تا نگويي كه در آن دم غم جانم باشد
گويم از بنده مسكين چه گنه صادر شد
كو دل آزرده شد از من غم آنم باشد


حكايت شمارهٔ ۱۷

۳۱ بازديد

پياده اي سر و پا برهنه با كاروان حجاز از كوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومي نداشت و خرامان همي‌رفت و مي‌گفت

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زير بارم
نه خداوند رعيت نه غلام شهريارم
غم موجود و پريشاني معدوم ندارم
نفسي مي‌زنم آسوده و عمري مي‌گذارم

اشتر سواري گفتش اي درويش كجا مي‌روي برگرد كه به سختي بميري نشنيد و قدم در بيابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسيديم توانگر را اجل فرا رسيد درويش به بالينش فراز آمد و گفت ما به سختي بنمرديم و تو بر بختي بمردي

شخصي همه شب بر سر بيمار گريست
چون روز آمد بمرد و بيمار بزيست
اي بسا اسب تيز رو كه بماند
كه خر لنگ جان بمنزل برد
بس كه در خاك تندرستان را
دفن كرديم و زخم خورده نمرد


حكايت شمارهٔ ۱۶

۳۳ بازديد

يكي از جمله صالحان به خواب ديد پادشاهي را در بهشت و پارسايي در دوزخ پرسيد كه موجب درجات اين چيست و سبب دركات آن كه مردم به خلاف اين معتقد بودند. ندا آمد كه اين پادشه بارادت درويشان به بهشت اندرست و اين پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ.

دلقت به چه كار آيد و مسحي و مرقع
خود را ز عمل‌هاي نكوهيده بري دار
حاجت به كلاه بر كي داشتنت نيست
درويش صفت باش و كلاه تتري دار


حكايت شمارهٔ ۱۵

۳۴ بازديد

پادشاهي پارسايي را ديد گفت هيچت از ما ياد آيد گفت بلي وقتي كه خدا را فراموش مي‌كنم

هر سو دود آن كس ز بر خويش براند
وآن را كه بخواند بدر كس ندواند


حكايت شمارهٔ ۲۰

۳۳ بازديد

چندان كه مرا شيخ اجلّ ابوالفرج بن جوزي رحمة الله عليه ترك سماع فرمودي و به خلوت و عزلت اشارت كردي عنفوان شبابم غالب آمدي و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف راي مربّي قدمي برفتمي و از سماع و مجالست حظي برگرفتمي و چون نصيحت شيخم ياد آمدي گفتمي

قاضي ار با ما نشيند بر فشاند دست را
محتسب گر مي‌خورد معذور دارد مست را

تا شبي به مجمع قومي برسيدم كه در ميان مطربي ديدم

گويي رگ جان مي‌گسلد زخمه ناسازش
ناخوش تر از آوازه مرگ پدر آوازش

گاهي انگشت حريفان از و در گوش و گهي بر لب كه خاموش

نُهاجُ اِلي صوتِ الاَغاني لطيبها
و انتَ مُغنٍّ اِنْ سَكتَّ نطيبُ
نبيند كسي در سماعت خوشي
مگر وقت رفتن كه دم در كشي
چون در آواز آمد آن بربط سراي
كد خدا را گفتم از بهر خداي
زيبقم در گوش كن تا نشنوم
يا درم بگشاي تا بيرون روم

في الجمله پاس خاطر ياران را موافقت كردم و شبي به چند مجاهده بروز آوردم

مؤذن بانگ بي هنگام برداشت
نمي‌داند كه چند از شب گذشته است
درازيّ شب از مژگان من پرس
كه يك دم خواب در چشمم نگشته است

بامدادان به حكم تبرك دستاري از سر و ديناري از كمر بگشادم و پيش مغنّي نهادم و در كنارش گرفتم و بسي شكر گفتم ياران ارادت من در حقّ او خلاف عادت ديدند و بر خفت عقل حمل كردند يكي زان ميان زبان تعرّض دراز كرد و ملامت كردن آغاز كه اين حركت مناسب راي خردمندان نكردي خرقه مشايخ به چنين مطربي دادن كه در همه عمرش درمي ‌بر كف نبوده است و قراضه اي در دف

مطربي دور ازين خجسته سراي
كس دو بارش نديده در يك جاي
راست چون بانگش از دهن برخاست
خلق را موي بر بدن برخاست
مرغ ايوان ز هول او پريد
مغز ما برد و حلق خود دريد

گفتم زبان تعرض مصلحت آن است كه كوتاه كني كه مرا كرامت اين شخص ظاهر شد گفت مرا بر كيفيت آن واقف نگرداني تا منش هم تقرّب كنم و بر مطايبتي كه كردم استغفار گويم .گفتم بلي به علت آن كه شيخ اجلم بارها به ترك سماع فرموده است و موعظه بليغ گفته و در سمع قبول من نيامده امشبم طالع ميمون و بخت همايون بدين بقعه رهبري كرد تا به دست اين توبه كردم كه بقيّت زندگاني گرد سماع و مخالطت نگردم

آواز خوش از كام و دهان و لب شيرين
گر نغمه كند ور نكند دل بفريبد
ور پرده عشاق و خراسان و حجازست
از حنجره مطرب مكروه نزيبد


حكايت شمارهٔ ۱۹

۳۷ بازديد

كارواني در زمين يونان بزدند و نعمت بي قياس ببردند. بازرگانان گريه و زاري كردند و خدا و پيمبر شفيع آوردند و فايده نبود

چو پيروز شد دزد تيره روان
چه غم دارد از گريه كاروان

لقمان حكيم اندر آن كاروان بود يكي گفتش از كاروانيان مگر اينان را نصيحتي كني و موعظه اي گويي تا طرفي از مال ما دست بدارند كه دريغ باشد چندين نعمت كه ضايع شود. گفت دريغ كلمه حكمت با ايشان گفتن

آهني را كه موريانه بخورد
نتوان برد از و به صيقل زنگ
با سيه دل چه سود گفتن وعظ
نرود ميخ آهنين در سنگ

همانا كه جرم از طرف ماست

به روزگار سلامت شكستگان درياب
كه جبر خاطر مسكين بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاري طلب كند چيزي
بده وگرنه ستمگر به زور بستاند