من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۸

۳۴ بازديد

عابدي را پادشاهي طلب كرد انديشيد كه داروي بخورم تا ضعيف شوم مگر اعتقادي كه دارد در حق من زيادت كند آورده اند كه داروي قاتل بخورد و بمرد

آن كه چون پسته ديدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پياز
پارسايان روي در مخلوق
پشت بر قبله مي‌كنند نماز
چون بنده خداي خويش خواند
بايد كه به جز خدا نداند


حكايت شمارهٔ ۲۲

۳۴ بازديد

عابدي را حكايت كنند كه شبي ده من طعام بخوردي و تا سحر ختمي در نماز بكردي صاحب دلي شنيد و گفت اگر نيم ناني بخوردي و بخفتي بسيار ازين فاضل تر بودي

اندرون از طعام خالي دار
تا درو نور معرفت بيني
تهي از حكمتي به علت آن
كه پري از طعام تا بيني


حكايت شمارهٔ ۲۱

۳۳ بازديد

لقمان را گفتند ادب از كه آموختي گفت از بي ادبان هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهيز كردم

نگويند از سر بازيچه حرفي
كزان پندي نگيرد صاحب هوش
و گر صد باب حكمت پيش نادان
بخواند آيدش بازيچه در گوش


حكايت شمارهٔ ۲۵

۳۳ بازديد

يكي را از مشايخ شام پرسيدند از حقيقت تصوف گفت پيش ازين طايفه اي در جهان بودند به صورت پريشان و به معني جمع اكنون جماعتي هستند به صورت جمع و به معنا پريشان

چو هر ساعت از تو به جايي رود دل
به تنهايي اندر صفايي نبيني
ورت جاه و مالست و زرع و تجارت
چو دل با خدايست خلوت نشيني


حكايت شمارهٔ ۲۴

۳۴ بازديد

پيش يكي از مشايخ گله كردم كه فلان به فساد من گواهي داده است گفتا به صلاحش خجل كن

تو نيكو روش باش تا بدسگال
به نقص تو گفتن نيابد مجال
چو آهنگ بربط بود مستقيم
كي از دست مطرب خورد گوشمال


حكايت شمارهٔ ۲۳

۳۳ بازديد
 

بخشايش الهي گم شده اي را در مناهي چراغ توفيق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقيق در آمد به يمن قدم درويشان و صدق نفس ايشان ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت دست از هوا و هوس كوتاه كرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز كه بر قاعده اوّلست و زهد و طاعتش نامعوّل

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خداي
وليك مي‌نتوان از زبان مردم رست

طاقت جور زبان‌ها نياورد و شكايت پيش پير طريقت برد جوابش داد كه شكر اين نعمت چگونه گزاري كه بهتر از آني كه پندارندت

چند گويي كه بد انديش و حسود
عيب جويان من مسكينند
گه به خون ريختنم برخيزند
گه به بد خواستنم بنشينند
نيك باشي و بدت گويد خلق
به كه بد باشي و نيكت بينند

ليكن مرا كه حسن ظن همگان در حق من به كمالست و من در عين نقصان روا باشد انديشه بردن و تيمار خوردن

اِنّي لَمُستَتِرٌ مِنْ عَينِ جيراني
وَ الله يَعلمُ اِسراري و اِعلاني
در بسته بروي خود ز مردم
تا عيب نگسترند ما را
در بسته چه سود و عالم الغيب
داناي نهان و آشكارا


حكايت شمارهٔ ۲۸

۴۰ بازديد

يكي را از ملوك مدّت عمر سپري شد قايم مقامي نداشت وصيت كرد كه بامدادان نخستين كسي كه از در شهر اندر آيد تاج شاهي بر سر وي نهند و تفويض مملكت بدو كنند اتفاقاً اول كسي كه در آمد گدايي بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك به جاي آوردند و تسليم مفاتيح قلاع و خزاين بدو كردند و مدّتي ملك راند تا بعضي امراي دولت گردن از طاعت او بپيچانيدند و ملوك از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشكر آراستن في الجمله سپاه و رعيت به هم بر آمدند و برخي طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درويش ازين واقعه خسته خاطر همي‌بود تا يكي از دوستان قديمش كه در حالت درويشي قرين بود از سفري باز آمدو در چنان مرتبه ديدش گفت منت خداي را عزّوجل كه گلت از خار بر آمد و خار از پاي بدر آمد و بخت بلندت رهبري كرد و اقبال و سعادت ياوري تا بدين پايه رسيدي
اِنَّ مَع العسرِ يُسراً

شكوفه گاه شكفته است و گاه خوشيده
درخت وقت برهنه است و وقت پوشيده

گفت اي يار عزيز تعزيتم كن كه جاي تهنيت نيست آنگه كه تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني

اگر دنيا نباشد دردمنديم
وگر باشد به مهرش پاي بنديم
حجابي زين درون آشوب تر نيست
كه رنج خاطرست ار هست و گر نيست
مطلب گر توانگري خواهي
جز قناعت كه دولت ايست هني
گر غني زر به دامن افشاند
تا نظر در ثواب او نكني
كز بزرگان شنيده ام بسيار
صبر درويش به كه بذل غني
اگر بريان كند بهرام گوري
نه چون پاي ملخ باشد ز موري


حكايت شمارهٔ ۲۷

۳۵ بازديد

وقتي در سفر حجاز طايفه اي جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقت‌ها زمزمه اي بكردندي و بيتي محققانه بگفتندي و عابدي در سبيل منكر حال درويشان بود و بي خبر از درد ايشان تا برسيديم به خيل بني هلال كودكي سياه از حيّ عرب بدر آمد و آوازي بر آورد كه مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را ديدم كه به رقص اندر آمد و عابد را بينداخت و برفت. گفتم اي شيخ در حيواني اثر كرد ترا همچنان تفاوت نمي‌كند

داني چه گفت مرا آن بلبل سحري
تو خود چه آدميي كز عشق بي خبري
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نيست ترا كژ طبع جانوري
وَ عِندَ هُبوبِ النّاشراتِ عَلَي الحِمي
تَميلُ غُصونُ البانِ لا الحَجَرُ الصَّلدُ
بذكرش هر چه بيني در خروش است
دلي داند درين معني كه گوش است
نه بلبل بر گلش تسبيح خوانيست
كه هر خاري به تسبيحش زبانيست


حكايت شمارهٔ ۲۶

۳۲ بازديد

ياد دارم كه شبي در كارواني همه شب رفته بودم و سحر در كنار بيشه اي خفته شوريده اي كه دران سفر همراه ما بود نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را ديدم كه بنالش در آمده بودند از درخت و كبكان از كوه و غوكاندر آب و بهايم از بيشه. انديشه كردم كه مروّت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته.

دوش مرغي به صبح مي‌ناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسيد به گوش
گفت باور نداشتم كه ترا
بانگ مرغي چنين كند مدهوش
گفتم اين شرط آدميت نيست
مرغ تسبيح گوي و ما خاموش


حكايت شمارهٔ ۳۰

۳۳ بازديد

يكي را از برزگان بادي مخالف در شكم پيچيدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بي اختيار از او صادر شد گفت اي دوستان مرا در آنچه كردم اختياري نبود و بزهي بر من ننوشتند و راحتي به وجود من رسيد شما هم به كرم معذور داريد.

شكم زندان بادست اي خردمند
ندارد هيچ عاقل باد در بند
چو باد اندر شكم پيچد فرو هل
كه باد اندر شكم بارست بر دل
حريف ترشروي ناسازگار
چو خواهد شدن دست پيشش مدار