دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۸ بازديد
خشكسالي در اسكندريه عنان طاقت درويش از دست رفته بود درهاي آسمان بر زمين بسته و فرياد اهل زمين به آسمان پيوسته
عجب كه دود دل خلق جمع مينشود
كه ابر گردد و سيلاب ديده بارانش
گر تتر بكشد اين مخنّث را
تتري را دگر نبايد كشت
چنين شخصي كه يك طرف از نعت او شنيدي دراين سال نعمتي بيكران داشت تنگدستان را سيم و زر دادي و مسافران را سفره نهادي گروهي درويشان از جور فاقه به طاقت رسيده بودند آهنگ دعوت او كردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم
تن به بيچارگي و گرسنگي
بنه و دست پيش سفله مدار
پرنيان و نسيج بر نااهل
لاجورد و طلاست بر ديوار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد