حكايت شمارهٔ ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۵

۳۶ بازديد

اعرابي را ديدم در حلقه جوهريان بصره كه حكايت همي‌كرد كه وقتي در بياباني راه گم كرده بودم و از زاد معني چيزي با من نمانده بود و دل بر هلاك نهاده كه همي ناگاه كيسه‌اي يافتم پر مرواريد هرگز آن ذوق و شادي فراموش نكنم كه پنداشتم گندم بريانست باز آن تلخي و نوميدي كه معلوم كردم كه مرواريدست.

در بيابان خشك و ريگ روان
تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
مرد بي توشه كاوفتاد از پاي
بر كمربند او چه زر چه خزف


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد