دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۶ ۴۱ بازديد
يكي ترسا ميان بسته بزنّار
به پيش بايزيد آمد ز بازار
مسلمان گشت و كرد از شك كناره
پس آنگه كرد آن زنّار پاره
چو ببريد آن مسلمان گشته زنّار
بسي بگريست شيخ آنجايگه زار
يكي گفتش كه شيخا چون فتادي
بگريه زانكه هست اين جاي شادي
چنين گفت او كه بر من گريه افتاد
كه چون باشد روا كز بعد هفتاد
گشايد بندِ زنّار از ميانش
بيكدم سود گرداند زيانش
گر آن زنّار بندد بر ميانم
چه سازم چون كنم، گريان ازانم
گر اين زنّار كين دم كرد پاره
ببندد ديگري را چيست چاره
اگر زنّار بگسستن خطا نيست
چرا زنّار بر بستن روا نيست
هزاران زهره و دل آب و خونست
كه تا بيرون شود اين كار چونست
گر آنجا هيچ قدري داشتي جان
نبودي موت انسان قتل حيوان
اگر سر تا بگردون برفرازي
وگر خود را وطن در چاه سازي
وگر سر بشكني ور سركشي باز
نه انجامت بگرداند نه آغاز
ترا گر بي سري ور سرفرازي
بيك نرخ آيدم در بي نيازي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد