المقالة السّابعة

مشاور شركت بيمه پارسيان

المقالة السّابعة

۳۵ بازديد


پسر گفتش كه اين كاري بلندست
كه داند تا علو عشق چندست
بقدر مايه برتر مي‌توان شد
بيك يك پايه بر سر مي‌توان شد
چنان اَوجي كه دارد عشق جان سوز
كس آنجا كي رسد آخر بيك روز
بدان شاخي كه نرسد دستم آنجا
چرا دعوي بود پيوستم آنجا
خيال سحر نتوانم ز سر برد
مرا اين كار مي‌بايد بسر برد
چو اين مي‌خواهدم دل چون كنم من
وگر خالي شود دل خون كنم من


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد