(۸) حكايت نابينا با شيخ نوري رحمه الله

۳۵ بازديد


مگر پوشيده چشمي بود در راه
كه بگشاده زبان مي‌گفت الله
چو نام حقّ ازو بشنود نوري
به پيش او دويد از ناصبوري
بدو گفتا تو او را مي چه داني
وگر داني چرا تو زنده ماني
بگفت اين و چنان بي‌خويشتن شد
كه گفتي جان مشتاقش ز تن شد
در آن شورش به صحرا رفت ناگاه
نَيستاني دروده بود در راه
چنان بر نَيستان زد خويشتن را
كه پاره پاره كرد از زخم تن را
بآخر از تنش از بس كه خون شد
بزاري جان او با خون برون شد
نگه كردند و او را كشته ديدند
همه جايش بخون آغشته ديدند
ز خون سينهٔ آن كشتهٔ راه
نوشته بر سر هر ني كه الله
چنين بايد سماع ني شنودن
زني كشته شدن در خون غنودن
چو نام دوست بنيوشي چنين شو
بيك يك ذره بحري آتشين شو
تو گر در دوستي جان در نبازي
ترا آن دوستي باشد مجازي
اگر در عشق اهل راز باشي
ز صدق دوستي جانباز باشي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد