(۹) حكايت شيخ ابوالقاسم همداني

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۹) حكايت شيخ ابوالقاسم همداني

۳۶ بازديد


مگر بوالقاسم همداني آنگاه
كه از همدان برون افتاد ناگاه
سوي بت خانه آمد در نظاره
ستاده ديد خلقي بر كناره
بر آتش ديد ديگ پر ز روغن
كه مي‌جوشيد چون درياي كف زن
زماني بود،ترسائي درآمد
بخدمت پيش آن بت در سر آمد
بپرسيدند ازو كاي سرفكنده
خدا را كيستي تو؟ گفت: بنده
بدو گفتند پس هديه بنه زود
نهاد القصّه هديه رفت چون دود
يكي ديگر درآمد همچنان كرد
بدين ترتيب ده كس را روان كرد
بآخر ديگري در پيش آمد
قوي بي قوّت و بي خويش آمد
نزار وزرد و خشك و لاغري بود
تو گوئي مردهٔ بر بستري بود
بپرسيدند كآخر كيستي تو
كه مرده گوئيا مي‌زيستي تو
چنين گفت او كه لختي پوستم من
خداي خويشتن را دوستم من
چو گفت او اين سخن گفتند بنشين
خوشي بنشست بر كرسي زرّين
بياوردند آن روغن بيكبار
همي كردند بر فرقش نگونسار
ز تف ديگ روغن مرد مضطر
به پاي افكند حالي كاسهٔ سر
چو برخاست آن زمان كاسه ز ره زود
تمامش سوختند آن جايگه زود
كه از خاكسترش گردي كه باشد
بود درمان هر دردي كه باشد
چو شيخ آن حال ديد از دور، بگريخت
بسي با خود در آن قصه بر آويخت
بدل مي‌گفت كاي مشغول بازي
چو ترسا دوستي آمد مجازي
براي دوستي جان باز آمد
اگر جان تو اهل راز آمد
تو هم در دوستي حق چنين باش
وگرنه با مخنّث هم نشين باش
چو او در دوستي بت چنين است
ترا گر دوستي حق يقينست
بترك جان بگو يا ترك دين كن
چو نتواني چنان كردن چنين كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد