(۷) حكايت پسر ماه روي با درويش صاحب نظر

۳۴ بازديد


يكي زيبا پسر مهروي بودست
كه مشك از موي او يك موي بودست
سر زلفش كه دالي داشت در سر
نبودآن دال جز دالُّ عَلَي الشّر
برخ در آينه مه در نظر داشت
بلب با لعل دستي در كمر داشت
چو پيوسته بابرو صيد دل كرد
ازان پيوستگي او سجل كرد
دهانش بود چون حرفي زشنگرف
شده از جزم وقفش بيست و نه حرف
درو از ضيق حرفي چون نگنجد
سزد كز بيست ونُه بيرون نگنجد
زماني ثقبه در گوش گهر كرد
زماني حلقه در گوش قمر كرد
يكي درويش در عشقش زبون شد
دلي بود از همه نقدش كه خون شد
چو عشق گرم در آتش فكندش
ز آتش گرم شد خود بند بندش
چو آخر طاقت او طاق آمد
بر آن دلبر آفاق آمد
بگفتا درد من درمان ندارد
كه بي تو زيستن امكان ندارد
نخواهم بي تو يك دم زندگاني
مرا جانيست و بس، ديگر تو داني
اگر مي‌بخشيم افتاده‌ام من
وگر مي‌بكشيم استاده‌ام من
مرا بي تو نه طاقت ماند نه تاب
بكن كاري كه خواهي كرد، بشتاب
چو بشنيد آن پسر از عاشق اين راز
بدو گفتا اگر هستي تو جانباز
كشم در تنگ بيز امتحانت
ببينم احترام و قدر جانت
چو درويش اين سخن بشنود برخاست
چو آتش گرم شد چون دود برخاست
پسر بر اسپ شد حالي سواره
به صحرا شد ز مردم بر كناره
رسن در گردن درويش افكند
پس آنگه اسپ را در پيش افكند
بتازيد اسپ چون درويش ديدش
رسن در گردن از پي مي‌دويدش
بسي در تگ زهر سويش دوانيد
بسي سختي بروي او رسانيد
چو بسيارش دوانيد آخر كار
بدشتي در كشيدش جمله پُر خار
شكست آن بي سر و بن را بصد جاي
چو شاخ گل هزاران خار در پاي
چو شد معشوق از سرش خبردار
كه هست آن عاشق بي دل گرفتار
ندارد هيچ شهوت صادقست او
به سرّ عشق بازي لايقست او
فرود آمد ز اسپ آن عالم آراي
نهادش بر كنار از مهر دل پاي
بدست خويش يك يك خار دلدوز
برون مي‌كرد از پايش همه روز
بدل مي‌گفت با خود عاشق زار
چه بودي گر بدي هر خار صد خار
كه گر تن را جراحت بيش بودي
دلم را روح و راحت بيش بودي
همي گفت اين سخن در دل نهفته
ز خار پاي چندان گل شكفته
كه گر اين خار در پايم نبودي
كنار اين پسر جايم نبودي
چو در پاي تو خار از بهر يارست
گلستانيست آن هر يك نه خارست
بسي برنام او تا كشته گردي
همه اعضا بخون آغشته گردي
چو نام او بود خون خوارهٔ تو
كند بر خون تو نظّارهٔ تو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد