(۲) حكايت ابرهيم عليه السلام با نمرود

۳۶ بازديد


مگر نمرود را چون هشتصد سال
برآمد تيره شد حالي برو حال
اگرچه ازتكبّر پيل تن بود
ولي يك پشّه او را راه زن بود
يقينش شد كه چون انكار كردست
خداي اين پشّه را بر كار كردست
بابرهيم گفت او كآشكارست
كه اكنون گنج من بيش از هزارست
همه پُر زرِّ سرخست و جواهر
بتو بخشم دعائي گوي آخر
كه تا از فضل و رحمت حق تعالي
دهد از نور ايمانم كمالي
خليل آنجا نهادش روي بر خاك
زبان بگشاد كاي دارندهٔ پاك
ز دل برگير قفل اين بيخبر را
بجنبان سلسله بگشاي در را
بايمان تازه گردان جان مستش
بفضل خود مميران بت پرستش
خطاب آمد زحضرت كاي پيمبر
تو فارغ شو ازو و رنج كم بر
كه ما را نيست ايمان بهائي
كه هست اين گوهر ايمان عطائي
كه چون خواهيم فرماني درآيد
ز ترسائي مسلماني برآيد
بزرگاني كه استغناش ديدند
نه شب خفتند و نه روز آرميدند
چو كور از نقطهٔ اسرار بودند
همه سرگشته چون پرگار بودند
چو كس را از دم آخر خبر نيست
ازان دم حصّه جز خوف و خطر نيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد