(۱) حكايت عيسي عليه السلام با آن مرد كه اسم اعظم خواست

۳۵ بازديد


ز عيسي آن يكي درخواست يك روز
كه نام مهتر حقّم درآموز
مسيحش گفت تو اين را نشائي
چه خواهي آنچه با آن برنيائي
بسي آن مرد سوگندانش برداد
كه مي‌بايد ازين نامم خبر داد
چو نام مهترش آخر در آموخت
دلش چون شمع ازان شادي برافروخت
مگر آن مرد روزي در بيابان
گذر مي‌كرد چون بادي شتابان
ميان ره گوي پر استخوان ديد
تفكّر كرد و آنجا روي آن ديد
كه ازنام مهين جويد نشاني
كند از كهترين وجه امتحاني
بدان نام از خداي خويش درخواست
كه تا زنده كند آن استخوان راست
چو گفت آن نام حالي استخوان زود
بهم پيوست و پيدا كرد جان زود
پديد آمد يكي شير از ميانه
كه آتش مي‌زد از چشمش زبانه
بزد يك پنچه و آن مرد را كُشت
شكست از پنجهٔ او مرد را پُشت
بخورد آنگه بزاري در زمانش
ميان ره رها كرد استخوانش
هم آنجا كاستخوان شير نر بود
شد آن گَو ز استخوان مرد پُر زود
چو بشنيد اين سخن عيسي بر آشفت
زبان بگشاد با ياران چنين گفت
كه آنچ آنرا كسي نبوَد سزاوار
ز حق خواهد نباشد حق روادار
ز حق نتوان همه چيز نكو خواست
كه جز بر قدرِ خود نتوان ازو خواست
تو گر شايستگي باخويش داري
هر آن چيزي كه خواهي بيش داري
چه گر كار تو زاري و دعا است
وليكن كار او محض عطا است
چه علّت در ميان آري پديدار
كه خود بخشد اگر باشد خريدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد