(۵) حكايت حسين منصور حلاج بر سر دار

مشاور شركت بيمه پارسيان

(۵) حكايت حسين منصور حلاج بر سر دار

۳۵ بازديد


چو ببريدند ناگه بر سر دار
سر دو دست حلاج آن چنان زار
بدان خوني كه از دستش بپالود
همه روي و همه ساعد بيالود
پس او گفت آنكه سر عشق بشناخت
نمازش را بخون بايد وضو ساخت
بدو گفتند اي شوريده ايام
چراكردي بخون آلوده اندام
كه گر از خون وضوي آن بسازي
بود عين نمازت نانمازي
چو مردان پاي نه در كوي معشوق
مترس از نام و ننگ هيچ مخلوق
كه هر دل كو بقيومست قايم
نترسد ذرّهٔ از لؤم لايم
بيا مردانه در كار خدا باش
كم اغيار گير و كار را باش
چو گردون گرد عالم چند گردي
ز خود كامي فراتر شو بمردي
كه گر عشقت چين نامرد گيرد
ز خجلت بند بندت درد گيرد
بسا شيران كه صاحب زور بودند
بزور عشق در چون مور بودند
تو كز موري كمي در زور و مقدار
به پيش عشق چون آئي پديدار؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد