بخش ۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۸

۳۷ بازديد


حقيقت علم ودانش علم دين است
بدان تو علم ما حقل اليقين است
بظاهر علم دين بايد شنيدن
معاني بايد از آن راه ديدن
چه داني علم باطن راه يابي
بهر چيزي دل آگاه يابي
ز علم ظاهري رنجور گردي
ز علم باطني منصور گردي
ز علم ظاهري گردي پريشان
ز علم باطني يابي تو ايمان
ز علم ظاهري جز قال نبود
زعلم باطني جز حال نبود
بسوي علم قرآن راه ميجو
ز معنايش دل آگاه ميجو
ز قرآن اهل ظاهر را بود پوست
تو از قرآن طلب كن مغز اي دوست
نمي‌دانند حقيقت معني آن
تو معني مي‌طلب از علم قرآن
حقيقت معرفت دان علم حق را
بخوان در نزد دانا اين سبق را
ز دانايان طلب كن علم ديني
ز دانايان همه مقصود بيني
زمين و آسمان و جمله اشياء
چه خشخاشي بود در پيش دانا
از اين خشخاش اي نادان تو چندي
سزد گر بر سبيل خود بخندي
تو خود را اي برادر نيست ميدان
كه هستي را نزيبد هيچ رحمن
بهستي علي گر هست باشي
ز جام وحدت حق مست باشي
چه گشتي عارف حق علم داني
پس آنگه اين معاني خوش بخواني
تو خود را گر شناسي علم دين است
حقيقت علم را معني همين است
اگر صد قرن در عالم شتابي
به خود رائي تو علم دين نيابي
ترا رهبر بعلم دين رساند
ز پستيت بعليين رساند
بسوي علم معني ره نمايد
ز علم معرفت آگه نمايد
بجوهر ذات گفتم اين معاني
تو مي‌بايد كه اين معني بداني
سخن باشد ميان عارفان در
ولي خر مهره باشد در جهان پر
سخن را معنيش داند سخندان
چه خرمهره بود در پيش نادان
ز يمن همت مردان دانا
ز فيض خدمت پيران بينا
من از نور خدا آگاه گشتم
چه خاك باب باب الله گشتم
نباشد عارف و معروف جزوي
زهي دولت اگر بردي باو پي
چه دانستي بمعني مرتضي را
شدي عارف ره و رسم هدا را
كرا قدرت بعلم مرتضي هم
كه گويد سر لو كشف الغطا هم
كرا قدرت كه گويد حق بديدم
بمعني در ره وحدت رسيدم
بغير مظهر حق شاه مردان
كه او باشد خداخوان و خدادان
خدا را هم خداوند حقيقت
برونست اين بمعني از شريعت
بگفتا مصطفي قولم شريعت
بود فعل شما امر طريقت
حقيقت بحر فيض مرتضي دان
علي من من علي دان اي مسلمان
علي جان من و من جان اويم
علي زان من و من زان اويم
نداند جز علي علم لدني
كه او برتر بود از هرچه بيني
گهي پنهان بود گه آشكارا
بدستش موم گشته سنگ خارا
طريق علم او ما را رفيق است
درين ره لطف او ما را شفيق است
سراسر اين كتب اسرار شاه است
بمعني هر دو عالم را پناهست
مكن در نزد جاهل آشكارا
ولي پنهان مكن در نزد دانا
ز دست جانشينان پيمبر
بسي آزاد ديدند آل حيدر
مرا عباسيان بسيار خواندند
كه تا اسرار دين من بدانند
نمودم دين خود پنهان چو عنقا
نمودم همچو جابلقا و بلسا
اگر اسرار دين را باز گويم
بنزد عارفان اين راز گويم
طريق دين حق پنهان نكوتر
ميان عاشقان عرفان نكوتر
تو اين اسرار چون خواني نداني
طريق دين يزداني نداني
مينداز اين كتب در نزد نادان
نداند مرد نادان امر يزدان
اگر تو اين كتب از دست دادي
بطعن جاهلان اندر فتادي
از اين جوهر بداني رمز اسرار
به بيني در حقيقت روي دلدار
چه ديدي سر او خاموش ميباش
ز سر تا پا سراسر گوش مي‌باش
ز بعد اين كتب مظهر طلب دار
ازو پيدا شود اسرار آن يار
ازو معلوم گردد علم پنهان
ازو پيدا شود اسرار جانان
ازو گردي معلم در معاني
طريق علم يزداني بداني
ازو مقبول خاص و عام گردي
ازو پخته شوي گر خام گردي
ازو بيني مقام قرب حيدر
ازو نوشي شراب حوض كوثر
ازو يابي تو هم ايمان و هم دين
به كام تو شود هم آن و هم اين
مرا مظهر بود چشم كتب‌ها
ازو ظاهر شود پنهان و پيدا
از آدم تا باين دم سر وحدت
درو بيني ز راه علم و حكمت
ازو مقصود هر دو كون حاصل
ازو گردي براه شاه مقبل
درو معني جعفر شاه باشد
درو معني الالله باشد
تو را در دين احمد مقتدا اوست
تو را رهبر بسوي مرتضا اوست
ترا اودر مقام حق رساند
بسوي وحدت مطلق رساند
ترا آگاه گرداند ز اسرار
ولي از جاهلان او را نگه دار
ترا ايمن كند از خير و از شر
رسي اندر مقام قرب حيدر
ز دين خويش بر خوردار باشي
بمعني واقف اسرار باشي
ترا ياري به از جوهر نباشد
كه در هر كان بدان گوهر نباشد
چه مظهر يافتي در وي نظر كن
محبان علي را زان خبر كن
در او بيني تو جوهرهاي بسيار
بود هر بيت او لؤلؤي شهوار
ولي ازجوهر دنيا حذر كن
به جوهر خانهٔ دريا سفر كن
كه تا بيني كه غواصان كيانند
ميان ديدهٔ بينا عيانند
در آن بحرند غواصان طلبكار
كزين دريا برآرند در شهوار
اگر غواص نبود در كه آرد
همان باران رحمت بر كه بارد
دليلانند غواصان اين بحر
كه درمي‌آورند از بحر يك سر
محمد بود غواص شريعت
علي غواص درياي حقيقت
برآورد حيدر از دريا بسي در
كه شد دامان اهل الله ازو پر
ميان عارفان عشق در كار
زهي سوداي روح افزاي عطار 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد