بخش ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۷

۳۶ بازديد


شنيدستم ز دانايان اسرار
كه در جنگ احد سلطان كرار
يكي تيري چه تير نوك پيكان
به پاي مرتضي گرديد پنهان
ميان استخوان پنهان همي بود
علي از درد آن نالان همي بود
ز بيرون كردنش بودند عاجز
ز دردش مرتضي مي‌كرد پرهيز
به پيش مصطفي جراح برگفت
كه شد پيكان او با استخوان جفت
ببايد پاي او بشكافت اكنون
كه تا آيد ز پايش تير بيرون
نمي‌شايد مرا اين كار كردن
چنان دردي بپاي او نهادن
نبي گفتا بدست ماست درمان
بسازم بر تو اين دشوار آسان
به هنگامي كه حيدر در نماز است
چنان مستغرق درياي راز است
كه او را از كس و از خود خبر نيست
غم پيكان و هم درد دگر نيست
بزن چاك و بكش پيكان ز پايش
كه گشته غرق درياي رضايش
چو بشنيد اين سخن را از پيمبر
بشد جراح تا نزديك حيدر
ستاده ديد شه را در نماز او
بحق برداشته روي نياز او
بپاي شه در افتاد و ثنا گفت
هزاران شاه دين را مرحبا گفت
شكافي زد بپاي شاه مردان
ز خود بيخود برون آورد پيكان
جراحت را بزد دارو و بر بست
برفت آنگاه جراح سبكدست
به نزد مصطفي آمدكه اين راز
بلطف و مرحمت با من بگو باز
بگفتا او بحق چون وصل دارد
چه پروائي ز فرع و اصل دارد
چنان مستغرقست در ذات يزدان
كه اورا نه خبر از جسم و از جان
نه پرواي زمين و آسمانش
نه فكر اين جهان و آن جهانش
چه رو آرد بدرگاه خداوند
ببرد از وجود خويشتن پيوند
اگر زير و زبر گردد دو عالم
نگرداند سر از درگاه آن دم
همه با حق بود گفت و شنودش
براي حق بود جود و سجودش
بدين معني خوش و خورسند باشد
مر او را با خدا پيوند باشد
چنين بايد عبادت مر خدا را
چنين مير و طريق مرتضي را
كسي را كين عبادت يار باشد
دلش منزلگه دلدار باشد
چنين ميكن عبادت اي برادر
ولي ميدار در دل حب حيدر
اگر صد سال باشي در عبادت
نيابي تا بشاه دين ارادت
عبادت آن زمان حق را قبول است
كه در دل حب اولاد رسول است
اميرالمؤمنين را گربداني
بيابي در حقيقت كامراني
بنورش راهبر شو در معاني
كه تا اسرار يزداني بداني
بدو واصل شوي چون بحر و قطره
بيابي از وجود خويش بهره
بنورش زندهٔ جاويد باشي
بمعني بهتر از خورشيد باشي
دگر پرسي كه علم دين كدامست
معلم در ره و آيين كدامست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد