چه شد منصور مأمور شريعت
بمعني ديد اسرار حقيقت
مريد جعفر صادق به جان بود
ثناي حضرتش ورد زبان بود
سجود درگه آن شاه كردي
سر خود خاك آن درگاه كردي
ز جعفر ديد انوار معاني
بر او شد كشف اسرار نهاني
ز سر وحدت حق گشت آگاه
وجود خويشتن برداشت از راه
به كلي گشت فاني در ره حق
زبانش گشت گويا در اناالحق
حقيقت گشت روئيده ز دريا
چرا افتاد از دريا بدنيا
شناسا شد بنور خويش آنگاه
بسوي بحر وحدت يافت او راه
بدريا باز رفت و همچو او شد
باول بود در آخر هم او شد
در اين معني اناالحق گفت منصور
و يا در جان عطار است مستور
اناالحق گفت او و من نه گفتم
ولي او آشكارا من نهفتم
اگر با جان نباشد يار ملحق
كرا قوت كه گويد او اناالحق
چنان دارم ز دانايان روايت
بگويم با تو اكنون اين حكايت
كه ميپرسيد از منصور ياري
بيا با من بگو اين قصه باري
تو اي مست مي انوار يزدان
چرا اسرار حق گفتي به خلقان
هميشه از كسان اين سر نهفتي
بآخر آشكارا بازگفتي
بيا با من بگو رمزي از اين راز
ز روي اين سخن ده پردهٔ باز
جوابش داد و گفت اي يار جاني
ز من بشنو بيان اين معاني
از آن گفتم رموز اين حقايق
كه تا خود را بدانند اين خلايق
باسرار معاني راه جويند
طريق راه يزداني بپويند
بيا اي سالك اين اسرار بشنو
پي اسرار كان خويش ميرو
زماني در گريبان سر فرو بر
ازين گلهاي معني هم تو بو بر
تفكر كن كه آخر از كجائي
درين نيلي قفس بهر چرائي
تو از اين عالم فاني بپرداز
بسوي آشيان خويش رو باز
نواي ارجعي را گر شنيدي
چرا در خانهٔ گل آرميدي
ازين محنت سراي تن گذر كن
بسوي عالم وحدت سفر كن
يقين ميدان كه تو از بهر اوئي
بسان قطرهٔ اندر سبوئي
بمانده در سبوي قالب تن
بدست خود سبو را بر زمين زن
سبو بشكن كه تا يابي تو بهره
روي در بحر وحدت همچو قطره
تو پنداري كه اين دشوار باشد
حجاب تو همين پندار باشد
خيال دزد تو فكر حجابست
ز فكر تو همه كارت خرابست
خيال و هم خود از راه برگير
بگير اندر طريقت دامن پير
نه هر كس پير خواني پير باشد
در اين ره مر ترا دستگير باشد
بامر حق بود پير حقيقي
طلب ميدار او را گر رفيقي
چو يابي دامنش محكم نگهدار
به سستي دامنش از دست مگذار
ترا راه حقيقت او نمايد
در اسرار بر رويت گشايد
بگويد با تو از دين پيمبر
بگويد با تو از اسرار حيدر
بگويد با تو اقوال شريعت
بگويد با تو اسرار حقيقت
بگويد با تو راه دين كدامست
كه اندر راه دين حق تمامست
ترا او سوي مظهر ره نمايد
در معني برويت او گشايد
به تعليمش به مظهر راه يابي
بهر چيزي دل آگاه يابي
چو مظهر يافتي يا بي تو بهره
روي در بحر وحدت همچو قطره
چو مظهر يافتي از خود برون شو
بكوي وحدت حق رهنمون شو
چو مظهر يافتي مرد خدائي
بيابي در حقيقت آشنائي
چو مظهر يافتي خاموش ميباش
مكن با جاهلان اسرار حق فاش
چو مظهر يافتي اينك حقيقت
بداني هم شريعت هم طريقت
چو مظهر يافتي منصور گردي
اناالحق گو تمامي نور گردي
امام مظهر حق مرتضي دان
تو او را مظهر نور خدا دان
اميرالمؤمنين است اسم آن شاه
اميرالمؤمنين از جمله آگاه
اميرالمؤمنين راه طريقت
اميرالمؤمنين شاه حقيقت
اميرالمؤمنين است آدم و نوح
اميرالمؤمنين اندر تنم روح
اميرالمؤمنين موسي عمران
اميرالمؤمنين يعقوب كنعان
اميرالمؤمنين دانم خليل است
اميرالمؤمنين با جبرئيل است
اميرالمؤمنين عيسي و مريم
اميرالمؤمنين با روح همدم
اميرالمؤمنين با جان منصور
اميرالمؤمنين در پرده مستور
اميرالمؤمنين ميگفت اناالحق
اميرالمؤمنين سلطان مطلق
مرا از هر دو عالم اوست مقصود
درون ديدهٔ دل اوست موجود
ز عشق او كنون در جوش باشم
چرا در عشق او خاموش باشم
مرا عشقش ز بود خود برون كرد
بكوي وحدت حق رهنمون كرد
نواي عشق او اكنون كنم ساز
برآرم در جنون فرياد و آواز
بگويم سر او را آشكارا
ندارم از هلاك خويش پروا
هزاران جان فداي شاه بادا
سر من خاك آن درگاه بادا
نشسته عشق او بر جان عطار
بگويم سر او را بر سر دار
تو گرخواهي كه اين اسرار داني
رموز حيدر كرار داني
بسوي كلبه عطار ميرو
چو او انوار بين اسرار ميرو
سخن اندر حقيقت گفت عطار
بمعني اين سخن را ياد ميدار
دگر پرسي ز قاضي و زمفتي
جواب اين سخن بشنو كه گفتي
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۷ ۳۶ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد