بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۷ بازديد


مسلماني بود راه شريعت
نمي‌دانم شريعت از حقيقت
شريعت از ره معنيست اي دوست
حقيقت را بمعني اوست چون پوست
شريعت پوست مغز آمد حقيقت
ميان اين و آن باشد طريقت
شريعت في المثل بيناست از حال
كه باشد في المثل تمثيل تمثال
بخود بربسته اهل شرع قرآن
نمي‌دانند حقيقت معني آن
بود اهل شريعت اهل دنيا
بمعني در حقيقت نيست بينا
حقيقت اهل دنيا همچو ديوند
هميشه با خروش و با غريوند
ببايد ديو را در بند كردن
باميدي وراخرسند كردن
شريعت حفظ اهل اين جهانست
بمعني در حقيقت پاسبانست
بگويم با تو اركان شريعت
چه دارد معني هر يك حقيقت
بمغزش در حقيقت ره نمايد
در معني به رويت او گشايد
باول باز گويم از شهادت
نمايم آنگهي راه عبادت
شهادت اين بود اي مرد آگاه
كه برداري وجود خويش از راه
كني نفي وجود جمله اشياء
نداني هيچ غير از حق تعالي
شوي از نور او دانا و بينا
به نور او شناسا باشي او را
بداني مظهر انوار يزدان
شوي اندر ره معني خدا دان
طهارت آن بود كو داشتي پيش
كه دين پنداشتي او را از آن پيش
كني كوتاه دست از وي بيكبار
شوي از هرچه غير اوست بيزار
دل و دستي كه آن فرسوده كردي
بغير دين حق آلوده كردي
به آب حلم باري شست و شوئي
كني از بهر جمله گفت و گوئي
كه باشد قبلهٔ حق پير آگاه
كه او مقصود باشد اندرين راه
چو قبله يافتي آنگه نماز است
نهادن بر زمين روي نياز است
نماز تو بود فرمان آن پير
تو آن را خواه نيك و خواه بد گير
بهر امري كه فرمايد چنان كن
همان ساعت هماندم آنچنان كن
ز مرد وقت اگر فرمان پذيري
كني درماندگان را دستگيري
نباشي يك زمان بي ذكر الله
بذكرش باشي اندر گاه و بيگاه
نماز تو درست آنگاه باشد
كه در دل ذكر الا الله باشد
نماز تو بود آنگه نمازي
كه از غيرش بيابي بي نيازي
بروزه نيز بايد بود مادام
نهاده مهر بر لب صبح تا شام
مگو اسرار حق بي امر و فرمان
كجادانند ديوان قدر قرآن
نبايد غيبت اخوان دين كرد
بديشان خويش را بايد قرين كرد
بدرويشان ببايد بود ملحق
سخن پيوسته بايد گفت از حق
نبايد جز حديث دين نمودن
هميشه گفتگوي حق شنودن
بپا هرگز نبايد رفت جائي
كه در آنجا نباشد آشنائي
بپوشان عيب كس را برنگيري
خطاهاي كسان را در پذيري
زكوة مال ميداني كدام است؟
بده از مال خود حق امام است
شفيع خويش سازي مصطفي را
ز مال خود دهي حق خدا را
بود در مال تو حق امامت
كه گيرد دستت او اندر قيامت
به درويشان ره حقي دهي هم
ترا از آنچه بود از بيش و از كم
نداري باز از حق آنچه داري
سراسر آنچه داري در سپاري
حجاب تست در معني زروجاه
حجاب خويشتن بردار از راه
دگر خواه آنكه ره در پيش گيري
بسوي حق سفر در خويش گيري
ببّري از خود و با او كني وصل
بحق رفتن همين معنيست در اصل
قدم بيرون نهي از عالم گل
روان گردي بسوي خانهٔ دل
كني آن خانه را خالي ز اغيار
در آن خانه نگنجد غير دلدار
در آن خانه كند آن يار منزل
به نور او شوي آنگاه واصل
شوي اندر حقيقت همچومنصور
انا الحق گوئي و گردي همه نور
نماند در وجودت هيچ آثار
همه او باشداندر عين ديدار
همه او باشد و ديگر همه هيچ
كنون عطار اين طومار در پيچ
دگر پرسي چرا انسان فنا شد؟
چه فرمان يافت زين عالم كجا شد؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد