يكي پيري مرا آواز ميداد
كه اي عطار از دست تو فرياد
جهان بر هم زدي و فتنه كردي
به ديوار مذاهب رخنه كردي
تو گفتي آنچه احمد گفت باهو
تو گفتي سر به سر اسرار ياهو
تو گفتي آنچه سلمان در نهان گفت
تو گفتي آنچه منصور او عيان گفت
تو هشيار طريقت مست كردي
تو مستان شريعت پست كردي
تو در عالم زدي لاف توكل
جفاي ظالمان كردي تحمل
تو گفتي سرّ توحيد خداوند
نداري در تصوف هيچ مانند
تو كردي راز پنهان آشكارا
بيا با من بگو معني خدا را
كه تا يابم وقوفي از معاني
كنم در علم و حكمت كامراني
بيا بر گو كه منزلگاه آن يار
كه پنهان بينمش از چشم اغيار
بيا برگو كه آن روح روانم
كه تا اين نيم جان بروي فشانم
بيا برگو تو حال عاشقان را
كه در راه خدا كردند جان را
بيا برگو طريق فقر و درويش
كه دارم من دلي از درد او ريش
بيا برگو كه انسان كيست در دهر
كه باشد در معاني باب آن شهر
بيا برگو زحال زهد و تقوي
به پيش كيست اين معني و دعوي
بيا برگو كه راه حق كدامست
كرا گوئي كه اندر دين تمام است
بيا برگو كه ناجي كيست در دين
كه باشد هالك درياي خونين
بيا برگو كه علم دين كدام است
زر ومال جهان بر كه حرام است
بيا برگو كه اين افلاك و ايوان
ز بهر چيست همچون چرخ گردان
بيا برگو كه لذات جهان چيست
درون اين سرا جان جهان كيست
بيا برگو كه سلطانان عادل
ز عدل خود چه خواهد كرد حاصل
بيا برگو ز حال شاه ظالم
كه از ظلم است مجرم يا كه سالم
بيا برگو كه خود حق را كه ديد او
كدامين قطره شد در بحر لولو
بيا برگو كه سر لو كشف چيست
معاني كلام من عرف چيست
بيا برگو ز حال نوح و كشتي
اگر با نوح در كشتي نشستي
بيا برگو سليماني كدامست
چرا در پيش او پرنده رام است
بيا از حال قاضي گوي و مفتي
چرا خوردي چو ايشان و نخفتي
بيا بر گو زحال احتسابم
كه تا ساقي دهد جام شرابم
بيا برگو عوام لناس را حال
كه بينم شان گرفتار زر و مال
بيا برگو طريق اغنيا را
بيان گردان تو سرّ اوليا را
بيا برگو كه آن زنده كجا شد
كه از تن جان شيرينش جدا شد
بيا برگو كه از يك دين احمد
كز او هفتاد و دو ملت برآمد
بيا برگو زعشق يار سرمست
كه برده است عشق او بر جان ما دست
بيا برگو كه سر راه با كيست
در اين هر دو سرا آگاه ما كيست
بيا برگو كه زنده كيست جاويد
كه از وي زندگي داريم اميد
بيا برگو همه اسرار عالم
كه در وي بحرها باشد مسلم
چو كرد اين سي سؤال آن پير از من
فرو بردم سر اندر جيب دامن
فتادم در تفكر كي الهم
بهر حالي توئي پشت و پناهم
بهر چيزي كه دارد از تو نامي
سؤالي كرد از من در كلامي
تو اي درياي اسرار نهاني
نميدانم من مسكين تو داني
تو گويا كن به فضل خود زبانم
بده سري كه اسرارت بدانم
ز من پرسد تمام سر پنهان
ز من پرسد تمام رمز پيران
سؤال اوست از اسرار منصور
سؤال اوست از موسي و از طور
مرا پرسد ز مشكلهاي عالم
ز سر گندم و احوال آدم
مرا گفتي نگو اسرارها را
طريق مصطفي و مرتضي را
مرا كي زهرهٔ اسرار گفتن
طريق حيدر كرار گفتن
مرا پرسي كه راه حق كدام است
كرا داني كه در عالم تمام است
كرا قدرت بود بي امر جبار
كه گويم آشكارا سر اين كار
مرا ميپرسد از آن پير كامل
كه واقف زو كه شد پس كيست غافل
مرا پرسدز هفتاد و دو ملت
چرا يك حق و ديگرهاست علت
دگر پرسد سليماني چه چيز است
كه همچون يوسف مصري عزيز است
نكردي تو سليماني چه داني
رموز عشق سلطاني چه داني
رموز مرغ و مور و وحش صحرا
چه چيز است كان سليمان داند او را
رموز مار و مور و ماهي و طير
سراسر گفتهام در منطق الطير
ميان انبيا اين سر نهانست
ميان اوليا اما عيانست
دگر پرسد ز حال قاضي ما
كه او شرع نبي داند به غوغا
ز شيخ و قاضي و مفتي چه گويم
طريق مرتضي را از كه جويم
بخود بربستهاند شرع نبي را
نميدانند امام حق ولي را
شريعت را گرفتهاند به ظاهر
وليكن مرتضي راگشته منكر
دگر پرسد ز اهل احتسابم
چرا مانع شوند اندر شرابم
جواب اين سؤال از من نيايد
مرا اين راز را گفتن نشايد
همه عالم ازين آزار دارند
به نزد حق ازين گفتار دارند
دگر پرسد عوام الناس چونند
چرا در دانش باطن زبونند
عوام الناس را احوال مشكل
عوام الناس را پايست در گل
عوام الناس اين معني ندانند
عوام الناس در دعوي بمانند
عوام الناس خود خود را زبون كرد
بدرياي جهالت سرنگون كرد
دگر پرسد كه حال اوليا چيست
امام دين ز بعد مصطفي كيست
نباشد حد اين گفتار كس را
نيارم در دل خود اين هوس را
دگر پرسد كي آدم از جهان رفت
به عزت درجهان جاودان رفت
بگو آن آدم و گندم كدام است
چرا در رهرو آن دانه دام است
بگويم زين سخن اي يار محرم
در اين اسرار كم باشند همدم
دگر پرسد ز عشق يار سرمست
كه اسرارش بگو ز آن سان كه او هست
بده جامي از آن آب حياتم
رهان از محنت و رنج مماتم
ز مرگ جهل تا من زنده گردم
ميان عاشقان فرخنده گردم
ندارم اين سئوالت را جوابي
نخوردم من ازين سرچشمه آبي
بگويد اين بفضل خود خداوند
گشايد از دل من قفل اين بند
دگر گويد ز سر كار برگو
طرين آن دل بيدار برگو
مرا آگاه كن از سر اين راه
كه باشد واقف اسرار الله
هر آن كو واقف سر الهست
جنيد و شبلي و كرخي گواهست
جنيد و بايزيد آگاه بودند
به شرع مصطفي در راه بودند
طريق مرتضا را راه بردند
ازين عالم دل آگاه بردند
برو اي يار اين سر را نگهدار
مگو اسرار يزداني با غيار
باول پرسي از اسرار آن يار
كه پنهان بينمش از چشم اغيار
جواب اين سخن سر نهانست
ولي آن يار در عالم عيانست
بود روشنتر از خورشيد تابان
ولي منكر شدش از جهل نادان
بسان آفتابست در جهان فاش
ندارد تاب ديدن چشم خفاش
نميدانند همچون ظلمت از نور
چنان داند كه ار چشم است مستور
حقيقت منزل او لا مكانست
به معني در زمين و آسمانست
مقام او بود اندر همه جا
ازو خالي نباشد هيچ مأوا
همه شيئ را بذات اوست هستي
چه از گون بلندي و چه پستي
اگر خالي شود از وي مقامي
نه مستي داشتي از وي نه نامي
دو عالم از وجود اوست موجود
هر آن چيزي كه بيني او بود بود
به باطن اين چنين ميدان كه گفتم
بظاهر سر او را مينهفتم
كنون با تو بگويم گر بداني
ز جاهل دار پنهان اين معاني
ازو باشد حقيقت هستي ما
مر او را در وجود ماست مأوا
بما نزديكتر از ماست آن يار
كسي داند كه شد از خود خبر دار
تو گر خواهي كه بيني روي دلدار
طلب كن مظهر معني اسرار
به مظهر چونكه ره بردي اميني
حقيقت روي آن دلدار بيني
به چشم جان ببايد ديد نورش
كه تا باشي همه جا در حضورش
چه دانستي بمعني مظهر نور
شوي اندر حقيقت همچو منصور
شوي اندر معاني همچو انوار
بگوئي سر او را بر سر دار
نموده در همه جا مظهر نور
ولي نادان از آن نور است مهجور
به چشم جان ببين آن نور مظهر
كه تا بيني بمعني روي حيدر
به چشم جان نگه كن روي جانان
كه تا يابي حقيقت بوي جانان
به چشم جان ببايد ديد رويش
كه تا يابي به معني رو بسويش
بود حيدر حقيقت مظهر نور
به گيتي همچو خورشيد است مشهور
حقيقت بين شو و در وي نظر كن
بجز او از وجود خود بدر كن
بمعني گر تو بردي ره بدان نور
اگر نزديك او باشي توي دور
اگر ره بردي و از وي تو دوري
بمعني و حقيقت در حضوري
مرا در جان و دل آن يار باشد
ز غير او دلم بيزار باشد
حقيقت در زبانم اوست گويا
بود در ديدهٔ من نور بينا
تو او را گر شناسي راه يابي
حقيقت مظهر الله يابي
تو بشناس آنكه او از نور ذاتست
به گيتي آشكارا در صفاتست
تو بشناس آنكه مقصود جهان است
بمعني رهبر آن كاروانست
تو بشناس آنكه حق او را ولي خواند
نبي از بعد خود او را وصي خواند
تو بشناس آنكه او در عين ديده است
همه درهاي معني را كليد است
تو بشناس آنكه او باب النجاتست
بفرمانش حيات و هم ممات است
تو بشناس آنكه او را جمله جود است
كه هم درجان و هم در خرقه بوده است
تو بشناس آنكه او هادي دين است
يقين ميدان كه شاه مرسلين است
تو بشناس آنكه او پير مغانست
حديث او زبان بي زبانست
تو بشناس آنكه بس اسرار او گفت
حديث خرقه و انوار او گفت
بود آن كو محمد بود جانش
محل نزع بوسيده دهانش
بدان بوسه به او اسرارها گفت
مر او را سرور اسرارها گفت
هم او سردار باشد انبيا را
هم او سالار باشد اوليا را
اميرالمؤمنين اسم وي آمد
حديث سر او خود از ني آمد
اميرالمؤمنين آمد امامم
كه مهر اوست در دل همچو جانم
اميرالمؤمنين است نور يزدان
تو او را نطق ونفس مصطفي دان
اميرالمؤمنين است نور يزدان
اميرالمؤمنين از جمله آگاه
اميرالمؤمنين است اصل آدم
اميرالمؤمنين است فضل آدم
اميرالمؤمنين روح روانم
بمعني نطق گشته در زبانم
اميرالمؤمنين داناي سرها
اميرالمؤمنين در جان هويدا
اميرالمؤمنين را دان كه شاهست
مرا در كل آفت ها پناه است
اميرالمؤمنين است اسم اعظم
اميرالمؤمنين است نقش خاتم
اميرالمؤمنين راه طريقت
اميرالمؤمنين بحر حقيقت
اميرالمؤمنين است اصل ايمان
اميرالمؤمنين است ماه تابان
اميرالمؤمنين قهار آمد
اميرالمؤمنين جبار آمد
اميرالمؤمنين در حكم محكم
اميرالمؤمنين با روح همدم
اميرالمؤمنين را تو چه داني
كه بغضش در دل و جان مينشاني
ز بغضش راه دوزخ پيش گيري
زحبش در ولاي او بميري
تو را ايمان و دين از وي تمام است
كه اندر هر دو عالم او امام است
درين عالم بسي من راه ديدم
همه اين راه را من جاه ديدم
بغير از راه او كان راه حق است
دگرها جمله مكر و هات و دق است
بمعني اهل دين را راه وحدت
دو دارد هم طريقت هم شريعت
ترا از سر حق آگاه كردم
درين معني سخن كوتاه كردم
دگر پرسي حديث عاشقان را
طريق عاشقان جان فشان را
دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۷ ۳۷ بازديد
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد