بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۶ بازديد


بگويم با تو تا حق را كه ديده است
كدامين قطره در دريا رسيده است
هر آنكس در حقيقت راه بين شد
بمعني واقف اسرار دين شد
به دين مصطفي او راه جويد
حقيقت رو بسوي شاه جويد
تو دين مصطفي را راه ميرو
ز سر مرتضي آگاه ميشو
سخن از مصطفي و مرتضي گو
دليل ره براه مرتضي جو
بداني مظهر انوار حق را
ز پير راه جوئي اين سبق را
ترا اندر حقيقت ره نمايد
ز اسرار ولي آگه نمايد
چو داني بر ره تسليم او شو
ز هر راهي كه فرمايد برو شو
پس آنگه اختيار خويش بگذار
بهر امري كه گويد گوش ميدار
بدو ده دست و برهم نه دو ديده
كه تا درحق رسي اي آفريده
بمعني چونكه اندر حق رسيدي
بدريا همچو قطره آرميدي
بديدي در حقيقت روي دلدار
شوي اندر حقيقت واقف كار
شناسائي شود ناگاه حاصل
شوي چون قطره اندر بحر واصل
شناسا شو چو قطره اول بار
كه تا گردي ز بحر او خبردار
ترا از هر دو عالم آفريدند
بمعني از دو عالم برگزيدند
هر آنچه هست پيدا در دو عالم
همه موجود شد در ذات آدم
درو موجود شد پيدا و پنهان
نمودار دو عالم گشت انسان
ولي انسان كسي باشد در اين دار
كه او باشد ز حال خود خبردار
ز حال خويشتن آگاه باشد
بمعني در طريق شاه باشد
درين ره خاك پاك مرتضي شو
ز خود بيگانه با او آشنا شو
محمد هست انوار شريعت
وليكن مرتضي بحر حقيقت
سخن در راه دين مصطفي گوي
طريق راه دين از مرتضي جوي
چنين كردند دانايان حكايت
ز عبدالله عباس اين روايت
كه در جنگ جمل آن شاه مردان
ميان هر دو صف چون شير غران
ستاده بود و وصف خويش مي‌كرد
دل آن كافران را ريش مي‌كرد
نخست گفتا منم شاه دو عالم
پناه جمله آفاق و آدم
منم گفتا حقيقت بود الله
كه كردم از دو عالم دست كوتاه
ظهور اولين و آخرينم
من از انوار رب العالمينم
منم بر هرچه مي‌بيني همه شاه
بفرمان من از ماهيست تا ماه
محبان مرا باشد بهشتم
خوارج را به دوزخ مي‌فرستم
گنه كاري كه عذر آرد پذيرم
چو آرد توبه او را دست گيرم
كسي كو در ره ما برد زحمت
كنم بر وي به لطف خويش رحمت
چو كفار اين سخن از وي شنيدند
به قصد شاه مردان در دويدند
كشيد آن گاه حيدر تيغ كين را
سراسر كشت كفار لعين را
بجز آن كس كه او آورد ايمان
نبرد از كافران ديگر كسي جان
نفرمود اين سخن حيدر ببازي
نداني اين حكايت‌ها مجازي
تفكر كن در اين گفتار اي يار
كه باشد اين سخن‌ها جمله اسرار
باسرار علي گر راه بيني
حقيقت را همه در شاه بيني
در او بيني بمعني نور يزدان
شوي اندر ره عقبي خدا دان
هم او باشد بمعني شاه و سرور
هم او باشت حقيقت راه و رهبر
تو او را از دل و جان باش مأمور
كه تا گردد سر و پايت همه نور
مرا جان و دل از وي زنده باشد
دل و جانم مرا او را بنده باشد
مرا قدرت نباشد وصف آن شاه
كه وصف او دراز و عمر كوتاه
ز وصف خود سخن را اندكي گفت
سخن از صدهزاران او يكي گفت
نيايد وصف او از صد هزاران
رود گر عمر جاويدان بپايان
اگرگويم حديث از سر حيدر
جهان بر هم زنم جمله سراسر
بگويد ني حديث سر آن شاه
برآيد ناله و فرياد از چاه
بگويد از زبان بي زباني
حديث او بود سر نهاني
من آن گويم كه اي نور منور
توي اندر حقيقت شاه سرور
توي بر هرچه مي‌بينم همه شاه
توي از هرچه بينم جمله آگاه
توي فرمانده اندر هر دو عالم
سليمان يافت از تو ملك و خاتم
تو دادي جنت الماوي به آدم
بطوفان نوح را بودي تو همدم
خليل الله را نمرود بي دين
در آتش چون فكندش از ره كين
در آن دم مر ترا خواند از دل و جان
شد آتش در وجود او گلستان
ترا مي‌خواند موسي در مناجات
برآوردي مر او را جمله حاجات
ترا عيسي و مريم بود بنده
به نامت مرده را مي‌كرد زنده
محمد هم ترا مي‌خواند ناگاه
كه شق شد ماه از انگشت آن شاه
تو شاه اولين وآخريني
تو نور آسمان و هم زميني
تو بودي در بلندي و به پستي
تو بودي و تو باشي و تو هستي
توي در ديدهٔ من نور بينا
توي اندر زبان بنده گويا
توي اندر ميان عقل و جانم
از آن گوهر فشان گشته زبانم
مرا از فضل و رحمت دستگيري
خطاي رفته را اندر پذيري
در اسرار بر رويم گشادي
بكوي رحمت خود راه دادي
نپرسي از كم و از بيش ما را
رساني در وجود خويش ما را
ترا شد بخشش و رحمت مسلم
سخن كوتاه شد والله اعلم
دگر پرسي مسلماني كدام است
چرا در پيش دين پرنده رام است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد