آنچه ديدم مي نگنجد در بيان
تن ز سهمش بيخبر گردد ز جان
من چه ديدم قلزمي ديدم ز خون
قلزمي ، طوفان برون ، طوفان درون
در هوا ماران چو در قلزم نهنگ
كفچه شبگون بال و پر سيماب رنگ
موجها درنده مانند پلنگ
از نهيبش مرده بر ساحل نهنگ
بحر ساحل را امان يك دم نداد
هر زمان كه پاره ئي در خون فتاد
موج خون با موج خون اندر ستيز
درميانش زورقي در افت و خيز
اندر آن زورق دو مرد زرد روي
زرد رو عريان بدن آشفته موي
هر كجا استيزه ي بود و نبود
كس نداند سر اين چرخ كبود
هر كجا مرگ آورد پيغام زيست
ايخوش آنمردي كه داند مرگ چيست
هر كجا مانند باد ارزان حيات
بي ثبات و با تمناي ثبات
چشم من صد عالم شش روزه ديد
تا حد اين كائنات آمد پديد
هر جهان را ماه و پرويني دگر
زندگي را رسم و آئيني دگر
وقت هر عالم روان مانند زو
دير ياز اينجا و آنجا تند رو
سال ما اينجا مهي آنجا دمي
بيش اين عالم به آن عالم كمي
عقل ما اندر جهاني ذوفنون
در جهان ديگري خوار و زبون
بر ثغور اين جهان چون و چند
بود مردي با صداي دردمند
ديدهٔ او از عقابان تيز تر
طلعت او شاهد سوز جگر
دمبدم سوز درون او فزود
بر لبش بيتي كه صد بارش سرود
«نه جبريلي نه فردوسي نه حوري ني خداوندي
كف خاكي كه ميسوزد ز جان آرزومندي»
من به رومي گفتم اين ديوانه كيست
گفت« اين فرزانهٔ المانوي ست
در ميان اين دو عالم جاي اوست
نغمهٔ ديرينه اندر ناي اوست
باز اين حلاج بي دار و رسن
نوع ديگر گفته آن حرف كهن
حرف او بي باك و افكارش عظيم
غربيان از تيغ گفتارش دو نيم
همنشين بر جذبه او پي نبرد
بندهٔ مجذوب را مجنون شمرد
عاقلان از عشق و مستي بي نصيب
نبض او دادند در دست طبيب
با پزشكان چيست غير از ريو و رنگ
واي مجذوبي كه زاد اندر فرنگ
ابن سينا بر بياضي دل نهد
رگ زند يا حب خواب آور دهد
بود حلاجي به شهر خود غريب
جان ز ملا برد و كشت او را طبيب
مرد ره داني نبود اندر فرنگ
پس فزون شد نغمه اش از تار چنگ
راهرو را كس نشان از ره نداد
صد خلل در واردات او فتاد
نقد بود و كس عيار او را نكرد
كارداني مرد كار او را نكرد
عاشقي در آه خود گم گشته ئي
سالكي در راه خود گم گشته ئي
مستي او هر زجاجي را شكست
از خدا ببريد و هم از خود گسست
خواست تا بيند به چشم ظاهري
اختلاط قاهري با دلبري
خواست تا از آب و گل آيد برون
خوشه ئي كز كشت دل آيد برون
آنچه او جويد مقام كبرياست
اين مقام از عقل و حكمت ماوراست
زندگي شرح اشارات خودي است
لا و الا از مقامات خودي است
او به لا درماند و تا الا نرفت
از مقام عبده بيگانه رفت
با تجلي همكنار و بي خبر
دور تر چون ميوه از بيخ شجر
چشم او جز رؤيت آدم نخواست
نعره بيباكانه زد «آدم كجاست»
ق
ورنه او از خاكيان بيزار بود
مثل موسي طالب ديدار بود
كاش بودي در زمان احمدي
تا رسيدي بر سرور سرمدي
عقل او با خويشتن در گفتگوست
تو ره خود رو كه راه خود نكوست
پيش نه گامي كه آمد آن مقام
كاندرو بي حرف مي رويد كلام»
«ني عدم ما را پذيرد ني وجود
واي از بي مهري بود و نبود
تا گذشتيم از جهان شرق و غرب
بر در دوزخ شديم از درد و كرب
ق
يك شرر بر صادق و جعفر نزد
بر سر ما مشت خاكستر نزد
گفت دوزخ را خس و خاشاك به
شعلهٔ من زين دو كافر پاك به
آنسوي نه آسمان رفتيم ما
پيش مرگ ناگهان رفتيم ما
گفت «جان سري ز اسرار من است
حفظ جان و هدم تن كار من است
جان زشتي گرچه نرزد با دو جو
ايكه از من هدم جان خواهي برو
اينچنين كاري نمي آيد ز مرگ
جان غداري نياسايد ز مرگ»
اي هواي تند اي درياي خون
اي زمين اي آسمان نيلگون
اي نجوم اي ماهتاب اي آفتاب
اي قلم اي لوح محفوظ اي كتاب
اي بتان ابيض اي لردان غرب
اي جهاني ، در بغل بي حرب و ضرب
اين جهان بي ابتدا بي انتهاست
بندهٔ غدار را مولا كجاست»
ناگهان آمد صداي هولناك
سينهٔ صحرا و دريا چاك چاك
ربط اقليم بدن از هم گسيخت
دمبدم كه پاره بر كه پاره ريخت
كوهها مثل سحاب اندر مرور
انهدام عالمي بي بانگ صور
برق و تندر از تب و تاب درون
آشيان جستند اندر بحر خون
موجها پر شور و از خود رفته تر
غرق خون گرديد آن كوه و كمر
آنچه بر پيدا و ناپيدا گذشت
خيل انجم ديد و بي پروا گذشت
گفتم اين كاشانه ئي از لعل ناب
آنكه ميگيرد خراج از آفتاب
اين مقام اين منزل اين كاخ بلند
حوريان بر درگهش احرام بند
اي تو دادي سالكانرا جستجوي
صاحب او كيست با من باز گوي
گفت «اين كاشانهٔ شرف النساست
مرغ بامش با ملائك هم نواست
قلزم ما اينچنين گوهر نزاد
هيچ مادر اينچنين دختر نزاد
خاك لاهور از مزارش آسمان
كس نداند راز او را در جهان
آن سراپا ذوق و شوق و درد و داغ
حاكم پنجاب را چشم و چراغ
آن فروغ دودهٔ عبد الصمد
فقر او نقشي كه ماند تا ابد
تا ز قرآن پاك مي سوزد وجود
از تلاوت يك نفس فارغ نبود
در كمر تيغ دو رو ، قرآن بدست
تن بدن هوش و حواس الله مست
خلوت و شمشير و قرآن و نماز
ايخوش آن عمري كه رفت اندر نياز
بر لب او چون دم آخر رسيد
سوي مادر ديد و مشتاقانه ديد
گفت اگر از راز من داري خبر
سوي اين شمشير و اين قرآن نگر
اين دو قوت حافظ يكديگرند
كائنات زندگي را محورند
اندرين عالم كه ميرد هر نفس
دخترت را ايندو محرم بود و بس
وقت رخصت با تو دارم اين سخن
تيغ و قرآن را جدا از من مكن
دل به آن حرفي كه ميگويم بنه
قبر من بي گنبد و قنديل به
مؤمنان را تيغ با قرآن بس است
تربت ما را همين سامان بس است
عمر ها در زير اين زرين قباب
بر مزارش بود شمشير و كتاب
مرقدش اندر جهان بي ثبات
اهل حق را داد پيغام حيات
تا مسلمان كرد با خود آنچه كرد
گردش دوران بساطش در نورد
مرد حق از غير حق انديشه كرد
شير مولا روبهي را پيشه كرد
از دلش تاب و تب سيماب رفت
خود بداني آنچه بر پنجاب رفت
خالصه شمشير و قرآن را ببرد
اندر آن كشور مسلماني بمرد»
در گذشتم از حد اين كائنات
پا نهادم در جهان بي جهات
بي يمين و بي يسار است اين جهان
فارغ از ليل و نهار است اين جهان
پيش او قنديل ادراكم فسرد
حرف من از هيبت معني بمرد
با زبان آب و گل گفتار جان
در قفس پرواز ميآيد گران
اندكي اندر جهان دل نگر
تا ز نور خود شوي روشن بصر
چيست دل يك عالم بي رنگ و بوست
عالم بي رنگ و بو بي چار سوست
ساكن و هر لحظه سيار است دل
عالم احوال و افكار است دل
از حقايق تا حقايق رفته عقل
سير او بي جاده و رفتار و نقل
صد خيال و هر يك از ديگر جداست
اين بگردون آشنا آن نارساست
كس نگويد اين كه گردون آشناست
بر يمين آن خيال نارساست
يا سروري كايد از ديدار دوست
نيم گامي از هواي كوي اوست
چشم تو بيدار باشد يا بخواب
دل ببيند بي شعاع آفتاب
آن جهان را بر جهان دل شناس
من چگويم زانچه نايد در قياس
اندر آن عالم جهاني ديگري
اصل او از كن فكاني ديگري
لازوال و هر زمان نوع دگر
نايد اندر وهم و آيد در نظر
هر زمان او را كمالي ديگري
هر زمان او را جمالي ديگري
روزگارش بي نياز از ماه و مهر
گنجد اندر ساحت او نه سپهر
هر چه در غيب است آيد روبرو
پيش از آن كز دل برويد آرزو
در زبان خود چسان گويم كه چيست
اين جهان نور و حضور و زندگيست
لاله ها آسوده در كهسار ها
نهر ها گردنده در گلزار ها
غنچه هاي سرخ و اسپيد و كبود
از دم قدوسيان او را گشود
آبها سيمين ، هوا ها عنبرين
قصرها با قبه هاي زمردين
خيمه ها ياقوت گون زرين طناب
شاهدان با طلعت آئينه تاب
گفت رومي «اي گرفتار قياس
در گذر از اعتبارات حواس
از تجلي كارهاي خوب و زشت
مي شود آن دوزخ اين گردد بهشت
اين كه بيني قصر هاي رنگ رنگ
اصلش از اعمال و ني از خشت و سنگ
آنچه خواني كوثر و غلمان و حور
جلوهٔ اين عالم جذب و سرور
زندگي اينجا ز ديدار است و بس
ذوق ديدار است و گفتار است و بس»
حوريان را در قصور و در خيام
ناله من دعوت سوز تمام
آن يكي از خيمه سر بيرون كشيد
وان دگر از غرفه رخ بنمود و ديد
هر دلي را در بهشت جاودان
دادم از درد و غم آن خاكدان
زير لب خنديد پير پاك زاد
گفت «اي جادو گر هندي نژاد»
آن نوا پرداز هندي را نگر
شبنم از فيض نگاه او گهر
نكته آرائي كه نامش برتري است
فطرت او چون سحاب آذري است
از چمن جز غنچه نورس نچيد
نغمه تو سوي ما او را كشيد
پادشاهي با نواي ارجمند
هم به فقر اندر مقام او بلند
نقش خوبي بندد از فكر شگرف
يك جهان معني نهان اندر دو حرف
كارگاه زندگي را محرم است
او جم است و شعر او جام جم است‘‘
ما به تعظيم هنر برخاستيم
باز با وي صحبتي آراستيم
زنده رود
اي كه گفتي نكته هاي دلنواز
مشرق از گفتار تو داناي راز
شعر را سوز از كجا آيد بگوي
از خودي يا از خدا آيد بگوي
برتري هري
كس نداند در جهان شاعر كجاست
پرده او از بم و زير نواست
آن دل گرمي كه دارد در كنار
پيش يزدان هم نمي گيرد قرار
جان ما را لذت اندر جستجوست
شعر را سوز از مقام آرزوست
اي تو از تاك سخن مست مدام
گر ترا آيد ميسر اين مقام
با دو بيتي در جهان سنگ و خشت
مي توان بردن دل از حور بهشت
زنده رود
هنديان را ديده ام در پيچ و تاب
سر حق وقتست گوئي بي حجاب
برتري هري
اين خدايان تنك مايه ز سنگ اند و ز خشت
برتري هست كه دور است ز دير و ز كنشت
سجده بي ذوق عمل خشك و بجائي نرسد
زندگاني همه كردار ، چه زيبا و چه زشت
فاش گويم بتو حرفي كه نداند همه كس
اي خوش آن بنده كه بر لوح دل او را بنوشت
اين جهاني كه تو بيني اثر يزدان نيست
چرخه از تست و هم آن رشته كه بر دوك تو رشت
پيش آئين مكافات عمل سجده گزار
زانكه خيزد ز عمل دوزخ و اعراف و بهشت
برتري هري
زنده رود
از تو خواهم سر يزدان را كليد
طاعت از ما جست و شيطان آفريد
زشت و ناخوش را چنان آراستن
در عمل از ما نكوئي خواستن
از تو پرسم اين فسون سازي كه چه
با قمار بدنشين بازي كه چه
مشت خاك و اين سپهر گرد گرد
خود بگو مي زيبدش كاري كه كرد
كار ما ، افكار ما ، آزار ما
دست با دندان گزيدن كار ما
شاه همدان
بنده ئي كز خويشتن دارد خبر
آفريند منفعت را از ضرر
بزم با ديو است آدم را وبال
رزم با ديو است آدم را جمال
خويش را بر اهرمن بايد زدن
تو همه تيغ آن همه سنگ فسن
تيز تر شو تا فتد ضرب تو سخت
ورنه باشي در دو گيتي تيره بخت
زنده رود
زير گردون آدم آدم را خورد
ملتي بر ملتي ديگر چرد
جان ز اهل خطه سوزد چون سپند
خيزد از دل ناله هاي دردمند
زيرك و دراك و خوش گل ملتي است
در جهان تر دستي او آيتي است
ساغرش غلطنده اندر خون اوست
در ني من ناله از مضمون اوست
از خودي تا بي نصيب افتاده است
در ديار خود غريب افتاده است
دستمزد او بدست ديگران
ماهي رودش به شست ديكران
كاروانها سوي منزل گام گام
كار او نا خوب و بي اندام و خام
از غلامي جذبه هاي او بمرد
آتشي اندر رگ تاكش فسرد
تا نپنداري كه بود است اينچين
جبهه را همواره سود است اينچنين
در زماني صف شكن هم بوده است
چيره و جانباز و پر دم بوده است
كوههاي خنگ سار او نگر
آتشين دست چنار او نگر
در بهاران لعل ميريزد ز سنگ
خيزد از خاكش يكي طوفان رنگ
لكه هاي ابر در كوه و دمن
پنبه پران از كمان پنبه زن
كوه و دريا و غروب آفتاب
من خدارا ديدم آنجا بي حجاب
با نسيم آواره بودم در نشاط
«بشنو از ني» مي سرودم در نشاط
مرغكي مي گفت اندر شاخسار
با پشيزي مي نيرزد اين بهار
لاله رست و نرگس شهلا دميد
باد نو روزي گريبانش دريد
عمرها باليد ازين كوه و كمر
نستر از نور قمر پاكيزه تر
عمر ها گل رخت بر بست و گشاد
خاك ما ديگر شهاب الدين نزاد
نالهٔ پر سوز آن مرغ سحر
داد جانم را تب و تاب دگر
تا يكي ديوانه ديدم در خروش
آنكه برد از من متاع صبر و هوش
«بگذر ز ما و نالهٔ مستانه ئي مجوي
بگذر ز شاخ گل كه طلسمي است رنگ و بوي
گفتي كه شبنم از ورق لاله مي چكد
غافلي دلي است اينكه بگريد كنار جوي
اين مشت پر كجا و سرود اينچنين كجا
روح غني است ماتمي مرگ آرزوي
باد صبا اگر به جنيوا گذر كني،
حرفي ز ما به مجلس اقوام باز گوي
دهقان و كشت و جوي و خيابان فروختند
قومي فروختند و چه ارزان فروختند»
شاه همدان
با تو گويم رمز باريك اي پسر
تن همه خاك است و جان والا گهر
جسم را از بهر جان بايد گداخت
پاك را از خاك مي بايد شناخت
گر ببري پارهٔ تن را ز تن
رفت از دست تو آن لخت بدن
ليكن آن جاني كه گردد جلوه مست
گر ز دست او را دهي آيد بدست
جوهرش با هيچ شي مانند نيست
هست اندر بند و اندر بند نيست
گر نگهداري بميرد در بدن
ور بيفشاني ، فروغ انجمن
چيست جان جلوه مست اي مرد راد
چيست جان دادن ز دست ايمرد راد
چيست جان دادن بحق پرداختن
كوه را با سوز جان بگداختن
جلوه مستي خويش را دريافتن
در شبان چون كوكبي بر تافتن
خويش را نايافتن نابودن است
يافتن خود را بخود بخشودن است
هر كه خود را ديد و غير از خود نديد
رخت از زندان خود بيرون كشيد
جلوه بد مستي كه بيند خويش را
خوشتر از نوشينه و داند نيش را
در نگاهش جان چو باد ارزان شود
پيش او زندان او لرزان شود
تيشهٔ او خاره را بر مي درد
تا نصيب خود ز گيتي مي برد
تا ز جان بگذشت جانش جان اوست
ورنه جانش يكدو دم مهمان اوست
زنده رود
گفته ئي از حكمت زشت و نكوي
پير دانا نكتهٔ ديگر بگوي
مرشد معني نگاهان بوده ئي
محرم اسرار شاهان بوده ئي
ما فقير و حكمران خواهد خراج
چيست اصل اعتبار تخت و تاج
شاه همدان
اصل شاهي چيست اندر شرق و غرب
يا رضاي امتان يا حرب و ضرب
فاش گويم با تو اي والا مقام
باج را جز با دو كس دادن حرام
يا «اولي الامري» كه «منكم» شأن اوست
آيهٔ حق حجت و برهان اوست
يا جوانمردي چو صرصر تند خيز
شهر گير و خويش باز اندر ستيز
روز كين كشور گشا از قاهري
روز صلح از شيوه هاي دلبري
مي توان ايران و هندوستان خريد
پادشاهي را ز كس نتوان خريد
جام جم را اي جوان باهنر
كس نگيرد از دكان شيشه گر
ور بگيرد مال او جز شيشه نيست
شيشه را غير از شكستن پيشه نيست
غني
هند را اين ذوق آزادي كه داد
صيد را سوداي صيادي كه داد
آن برهمن زادگان زنده دل
لالهٔ احمر ز روي شان خجل
تيزبين و پخته كار و سخت كوش
از نگاهشان فرنگ اندر خروش
اصلشان از خاك دامنگير ماست
مطلع اين اختران كشمير ماست
خاك ما را بي شرر داني اگر
بر درون خود يكي بگشا نظر
اينهمه سوزي كه داري از كجاست
اين دم باد بهاري از كجاست
اين همان باد است كز تأثير او
كوهسار ما بگيرد رنگ و بو
هيچ ميداني كه روزي در ولر
موجه ئي مي گفت با موج دگر
چند در قلزم به يكديگر زنيم
خيز تا يك دم بساحل سر زنيم
زادهٔ ما يعني آن جوي كهن
شور او در وادي و كوه و دمن
هر زمان بر سنگ ره خود را زند
تا بناي كوه را بر مي كند
آن جوان كو شهر و دشت و در گرفت
پرورش از شير صد مادر گرفت
سطوت او خاكيان را محشري است
اين همه از ماست، ني از ديگري است
زيستن اندر حد ساحل خطاست
ساحل ما سنگي اندر راه ماست
با كران در ساختن مرگ دوام
گرچه اندر بحر غلتي صبح و شام
زندگي جولان ميان كوه و دشت
اي خنك موجي كه از ساحل گذشت
ايكه خواندي خط سيماي حيات
اي به خاور داده غوغاي حيات
اي ترا آهي كه مي سوزد جگر
تو ازو بيتاب و ما بيتاب تر
اي ز تو مرغ چمن را هاي و هو
سبزه از اشك تو مي گيرد وضو
ايكه از طبع تو كشت گل دميد
اي ز اميد تو جانها پر اميد
كاروانها را صداي تو درا
تو ز اهل خطه نوميدي چرا
دل ميان سينهٔ شان مرده نيست
اخگر شان زير يخ افسرده نيست
باش تا بيني كه بي آواز صور
ملتي بر خيزد از خاك قبور
غم مخور اي بندهٔ صاحب نظر
بر كش آن آهي كه سوزد خشك و تر
شهر ها زير سپهر لاجورد
سوخت از سوز دل درويش مرد
سلطنت نازكتر آمد از حباب
از دمي او را توان كردن خراب
از نوا تشكيل تقدير امم
از نوا تخريب و تعمير امم
نشتر تو گرچه در دلها خليد
مر ترا چونانكه هستي كس نديد
پردهٔ تو از نواي شاعري است
آنچه گوئي ماوراي شاعري است
تازه آشوبي فكن اندر بهشت
يك نوا مستانه زن اندر بهشت
زنده رود
با نشئه درويشي در ساز و دمادم زن
چون پخته شوي خود را بر سلطنت جم زن
گفتند جهان ما آيا بتو مي سازد
گفتم كه نمي سازد گفتند كه برهم زن
در ميكده ها ديدم شايسته حريفي نيست
با رستم دستان زن با مغچه ها كم زن
اي لاله صحرائي تنها نتواني سوخت
اين داغ جگر تابي بر سينه آدم زن
تو سوز درون او تو گرمي خون او
باور نكني چاكي در پيكر عالم زن
عقل است چراغ تو در راهگذاري نه
عشق است اياغ تو با بندهٔ محرم زن
لخت دل پر خوني از ديده فرو ريزم
لعلي ز بدخشانم بردار و بخاتم زن
حرف رومي در دلم سوزي فكند
آه پنجاب آن زمين ارجمند
از تپ ياران تپيدم در بهشت
كهنه غمها را خريدم در بهشت
تا در آب گلشن صدائي دردمند
از كنار حوض كوثر شد بلند
«جمع كردم مشت خاشاكي كه سوزم خويش را
گل گمان دارد كه بندم آشيان در گلستان»
غني
گفت رومي «آنچه مي آيد نگر
دل مده با آنچه بگذشت اي پسر
شاعر رنگين نوا طاهر غني
فقر او باطن غني ، ظاهر غني
نغمه ئي مي خواند آن مست مدام
در حضور سيد والا مقام
سيد السادات ، سالار عجم
دست او معمار تقدير امم
تا غزالي درس الله هو گرفت
ذكر و فكر از دودمان او گرفت
مرشد آن كشور مينو نظير
مير و درويش و سلاطين را مشير
خطه را آن شاه دريا آستين
داد علم و صنعت و تهذيب و دين
آفريد آن مرد ايران صغير
با هنر هاي غريب و دلپذير
يك نگاه او گشايد صد گره
خيز و تيرش را بدل راهي بده»
«دست را چون مركب تيغ و قلم كردي مدار
هيچ غم گر مركب تن لنگ باشد يا عرن
از سر شمشير و از نوك قلم زايد هنر
اي برادر ، همچو نور از نار و نار از نارون
بي هنر دان نزد بي دين هم قلم هم تيغ را
چون نباشد دين نباشد كلك و آهن را ثمن
دين گرامي شد بدانا و بنادان خوار گشت
پيش نادان دين چو پيش گاو باشد ياسمن
همچو كرپاسي كه از يك نيمه زو الياس را
كرته آيد ، زو دگر نيمه يهودي را كفن»
ابدالي
آن جوان كو سلطنت ها آفريد
باز در كوه و قفار خود رميد
آتشي در كوهسارش بر فروخت
خوش عيار آمد برون يا پاك سوخت
زنده رود
امتان اندر اخوت گرم خيز
او برادر با برادر ، در ستيز
از حيات او حيات خاور است
طفلك ده ساله اش لشكر گر است
بي خبر خود را ز خود پرداخته
ممكنات خويش را نشناخته
هست داراي دل و غافل ز دل
تن ز تن اندر فراق و دل ز دل
مرد رهرو را به منزل راه نيست
از مقاصد جان او آگاه نيست
خوش سرود آن شاعر افغان شناس
آنكه بيند باز گويد بي هراس
آن حكيم ملت افغانيان
آن طبيب علت افغانيان
راز قومي ديد و بيباكانه گفت
حرف حق با شوخي رندانه گفت
«اشتري يابد اگر افغان حر
با يراق و ساز و با انبار در
همت دونش از آن انبار در
مي شود خوشنود با زنگ شتر»
ابدالي
در نهاد ما تب و تاب از دل است
خاك را بيداري و خواب از دل است
تن ز مرگ دل دگرگون مي شود
در مساماتش عرق خون ميشود
از فساد دل بدن هيچ است هيچ
ديده بر دل بند و جز بر دل مپيچ
آسيا يك پيكر آب و گل است
ملت افغان در آن پيكر دل است
از فساد او فساد آسيا
در گشاد او گشاد آسيا
تا دل آزاد است آزاد است تن
ورنه كاهي در ره باد است تن
همچو تن پابند آئين است دل
مرده از كين زنده از دين است دل
قوت دين از مقام وحدت است
وحدت ار مشهود گردد ملت است
شرق را از خود برد تقليد غرب
بايد اين اقوام را تنقيد غرب
قوت مغرب نه از چنگ و رباب
ني ز رقص دختران بي حجاب
ني ز سحر ساحران لاله روست
ني ز عريان ساق و ني از قطع موست
محكمي او را نه از لاديني است
ني فروغش از خط لاتيني است
قوت افرنگ از علم و فن است
از همين آتش چراغش روشن است
حكمت از قطع و بريد جامه نيست
علم و فن را اي جوان شوخ و شنگ
مغز ميبايد نه ملبوس فرنگ
اندرين ره جز نگه مطلوب نيست
اين كله يا آن كله مطلوب نيست
فكر چالاكي اگر داري بس است
طبع دراكي اگر داري بس است
گركسي شبها خورد دود چراغ
گيرد از علم و فن و حكمت سراغ
ملك معني كس حد او را نبست
بي جهاد پيهمي نايد بدست
ترك از خود رفته و مست فرنگ
زهر نوشين خورده از دست فرنگ
زانكه ترياق عراق از دست داد
من چه گويم جز خدايش يار باد
بندهٔ افرنگ از ذوق نمود
مي برد از غربيان رقص و سرود
نقد جان خويش در بازد به لهو
علم دشوار است مي سازد به لهو
از تن آساني بگيرد سهل را
فطرت او در پذيرد سهل را
سهل را جستن درين دير كهن
اين دليل آنكه جان رفت از بدن
زنده رود
مي شناسي چيست تهذيب فرنگ
در جهان او دو صد فردوس رنگ
جلوه هايش خانمانها سوخته
شاخ و برگ و آشيانها سوخته
ظاهرش تابنده و گيرنده ايست
دل ضعيف است و نگه را بنده ايست
چشم بيند دل بلغزد اندرون
پيش اين بتخانه افتد سرنگون
كس نداند شرق را تقدير چيست
دل به ظاهر بسته را تدبير چيست
ابدالي
آنچه بر تقدير مشرق قادر است
حزم و حزم پهلوي و نادر است
پهلوي آن وارث تخت قباد
ناخن او عقدهٔ ايران گشاد
نادر آن سرمايهٔ درانيان
آن نظام ملت افغانيان
از غم دين و وطن زار و زبون
لشكرش از كوهسار آمد برون
هم سپاهي هم سپه گر هم امير
با عدو فولاد و با ياران حرير
من فداي آنكه خود را ديده است
عصر حاضر را نكو سنجيده است
غربيان را شيوه هاي ساحري است
تكيه جز بر خويش كردن كافري است
سلطان شهيد
باز گو از هند و از هندوستان
آنكه با كاهش نيرزد بوستان
آنكه اندر مسجدش هنگامه مرد
آنكه اندر دير او آتش فسرد
آنكه دل از بهر او خون كرده ايم
آنكه يادش را بجان پرورده ايم
از غم ما كن غم او را قياس
آه از آن معشوق عاشق ناشناس
زنده رود
هنديان منكر ز قانون فرنگ
در نگيرد سحر و افسون فرنگ
روح را بار گران آئين غير
گرچه آيد ز آسمان آئين غير
سلطان شهيد
چون برويد آدم از مشت گلي
با دلي ، با آرزوي در دلي
لذت عصيان چشيدن كار اوست
غير خود چيزي نديدن كار اوست
زانكه بي عصيان خودي نايد بدست
تا خودي نايد بدست ، آيد شكست
زائر شهر و ديارم بوده ئي
چشم خود را بر مزارم سوده ئي
اي شناساي حدود كائنات
در دكن ديدي ز آثار حيات
زنده رود
تخم اشكي ريختم اندر دكن
لاله ها رويد ز خاك آن چمن
رود كاويري مدام اندر سفر
ديده ام در جان او شوري دگر
سلطان شهيد
اي ترا دادند حرف دل فروز
از تپ اشك تو مي سوزم هنوز
كاو كاو ناخن مردان راز
جوي خون بگشاد از رگهاي ساز
آن نوا كز جان تو آيد برون
ميدهد هر سينه را سوز درون
بوده ام در حضرت مولاي كل
آنكه بي او طي نمي گردد سبل
گرچه آنجا جرأت گفتار نيست
روح را كاري بجز ديدار نيست
سوختم از گرمي اشعار تو
بر زبانم رفت از افكار تو
گفت اين بيتي كه بر خواندي ز كيست
اندرو هنگامه هاي زندگي است
با همان سوزي كه در سازد بجان
يكدو حرف از ما به كاويري رسان
در جهان تو زنده رود او زنده رود
خوشترك آيد سرود اندر سرود
نادر ، ابدالي ، سلطان شهيد
رفت در جانم صداي برتري
مست بودم از نواي برتري
گفت رومي «چشم دل بيدار به
پا برون از حلقهٔ افكار نه
كرده ئي بر بزم درويشان گذر
يك نظر كاخ سلاطين هم نگر
خسروان مشرق اندر انجمن
سطوت ايران و افغان و دكن
نادر آن داناي رمز اتحاد
با مسلمان داد پيغام وداد
مرد ابدالي وجودش آيتي
داد افغان را اساس ملتي
آن شهيدان محبت را امام
آبروي هند و چين و روم و شام
نامش از خورشيد و مه تابنده تر
خاك قبرش از من و تو زنده تر
عشق رازي بود بر صحرا نهاد
تو نداني جان چه مشتاقانه داد
از نگاه خواجهٔ بدر و حنين
فقر سلطان وارث جذب حسين
رفت سلطان زين سراي هفت روز
نوبت او در دكن باقي هنوز»
حرف و صوتم خام و فكرم ناتمام
كي توان گفتن حديث آن مقام
نوريان از جلوه هاي او بصير
زنده و دانا و گويا و خبير،
قصري از فيروزه ديوار و درش
آسمان نيلگون اندر برش
رفعت او برتر از چند و چگون
مي كند انديشه را خوار و زبون
آن گل و سرو و سمن آن شاخسار
از لطافت مثل تصوير بهار
هر زمان برگ گل و برگ شجر
دارد از ذوق نمو رنگ دگر
اينقدر باد صبا افسونگر است
تا مژه برهم زني زرد احمر است
هر طرف فواره ها گوهر فروش
مرغك فردوس زاد اندر خروش
بارگاهي اندر آن كاخي بلند
ذره او آفتاب اندر كمند
سقف و ديوار و اساطين از عقيق
فرش او از يشم و پرچين از عقيق
بر يمين و بر يسار آن وثاق
حوريان صف بسته با زرين نطاق
در ميان بنشسته بر اورنگ زر
خسروان جم حشم بهرام فر
رومي آن آئينهٔ حسن ادب
با كمال دلبري بگشاد لب
گفت «مردي شاعري از خاور است
شاعري يا ساحري از خاور است
فكر او باريك و جانش دردمند
شعر او در خاوران سوزي فكند»
نادر
خوش بيا اي نكته سنج خاوري
اي كه مي زيبد ترا حرف دري
محرم رازيم با ما راز گوي
آنچه ميداني ز ايران باز گوي
زنده رود
بعد مدت چشم خود بر خود گشاد
ليكن اندر حلقهٔ دامي فتاد
كشتهٔ ناز بتان شوخ و شنگ
خالق تهذيب و تقليد فرنگ
كار آن وارفتهٔ ملك و نسب
ذكر شاپور است و تحقير عرب
روزگار او تهي از واردات
از قبور كهنه مي جويد حيات
با وطن پيوست و از خود در گذشت
دل به رستم داد و از حيدر گذشت
نقش باطل مي پذيرد از فرنگ
سر گذشت خود بگيرد از فرنگ
پيري ايران زمان يزد جرد
چهرهٔ او بي فروغ از خون سرد
دين و آئين و نظام او كهن
شيد و تار صبح و شام او كهن
موج مي در شيشهٔ تاكش نبود
يك شرر در تودهٔ خاكش نبود
تا ز صحرائي رسيدش محشري
آنكه داد او را حيات ديگري
اينچين حشر از عنايات خداست
پارس باقي ، رومةالكبري كجاست
آنكه رفت از پيكر او جان پاك
بي قيامت بر نمي آيد ز خاك
مرد صحرائي به ايران جان دميد
باز سوي ريگزار خود رميد
كهنه را از لوح ما بسترد و رفت
برگ و ساز عصر نو آورد و رفت
آه ، احسان عرب نشناحتند
از تش افرنگيان بگداختند
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد