صاحب سرمايه از نسل خليل
يعني آن پيغمبري بي جبرئيل
زانكه حق در باطل او مضمر است
قلب او مؤمن دماغش كافر است
غربيان گم كرده اند افلاك را
در شكم جويند جان پاك را
رنگ و بو از تن نگيرد جان پاك
جز به تن كاري ندارد اشتراك
دين آن پيغمبري حق ناشناس
بر مساوات شكم دارد اساس
تا اخوت را مقام اندر دل است
بيخ او در دل نه در آب و گل است
هم ملوكيت بدن را فربهي است
سينهٔ بي نور او از دل تهي است
مثل زنبوري كه بر گل ميچرد
برگ را بگذارد و شهدش برد
شاخ و برگ و رنگ و بوي گل همان
بر جمالش نالهٔ بلبل همان
از طلسم رنگ و بوي او گذر
ترك صورت گوي و در معني نگر
مرگ باطن گرچه ديدن مشكل است
گل مخوان او را كه در معني گل است
هر دو را جان ناصبور و ناشكيب
هر دو يزدان ناشناس آدم فريب
زندگي اين را خروج آن را خراج
در ميان اين دو سنگ آدم زجاج
اين به علم و دين و فن آرد شكست
آن برد جان را ز تن نان را ز دست
غرق ديدم هر دو را در آب و گل
هر دو را تن روشن و تاريك دل
زندگاني سوختن با ساختن
در گلي تخم دلي انداختن
سعيد حليم پاشا
لرد مغرب آن سراپا مكر و فن
اهل دين را داد تعليم وطن
او بفكر مركز و تو در نفاق
بگذر از شام و فلسطين و عراق
تو اگر داري تميز خوب و زشت
دل نبندي با كلوخ و سنگ و خشت
چيست دين برخاستن از روي خاك
تا ز خود آگاه گردد جان پاك
مي نگنجد آنكه گفت الله هو
در حدود اين نظام چار سو
پر كه از خاك و برخيزد ز خاك
حيف اگر در خاك ميرد جان پاك
گرچه آدم بردميد از آب و گل
رنگ و نم چون گل كشيد از آب و گل
حيف اگر در آب و گل غلطد مدام
حيف اگر برتر نپرد زين مقام
گفت تن در شو بخاك رهگذر
گفت جان پهناي عالم را نگر
جان نگنجد در جهات اي هوشمند
مرد حر بيگانه از هر قيد و بند
حر ز خاك تيره آيد در خروش
زانكه از بازان نيايد كار موش
آن كف خاكي كه ناميدي وطن
اينكه گوئي مصر و ايران و يمن
با وطن اهل وطن را نسبتي است
زانكه از خاكش طلوع ملتي است
اندرين نسبت اگر داري نظر
نكته ئي بيني ز مو باريك تر
گرچه از مشرق برآيد آفتاب
با تجلي هاي شوخ و بي حجاب
در تب و تاب است از سوز درون
تا ز قيد شرق و غرب آيد برون
بر دمد از مشرق خود جلوه مست
تا همه آفاق را آرد بدست
فطرتش از مشرق و مغرب بري است
گرچه او از روي نسبت خاوري است
مشت خاكي كار خود را برده پيش
در تماشاي تجلي هاي خويش
يا من افتادم بدام هست و بود
يا بدام من اسير آمد وجود
اندرين نيلي تتق چاك از من است
من ز افلاكم كه افلاك از من است
يا ضميرم را فلك در بر گرفت
يا ضمير من فلك را در گرفت
اندرونست اين كه بيرون است چيست؟
آنچه مي بيند نگه چون است چيست؟
پر زنم بر آسماني ديگري
پيش خود بينم جهاني ديگري
عالمي با كوه و دشت و بحر و بر
عالمي از خاك ما ديرينه تر
عالمي از ابركي باليده ئي
دستبرد آدمي ناديده ئي
نقشها نابسته بر لوح وجود
خرده گير فطرت آنجا كس نبود
من به رومي گفتم اين صحرا خوش است
در كهستان شورش دريا خوش است
من نيابم از حيات اينجا نشان
از كجا مي آيد آواز اذان
گفت رومي اين مقام اولياست
آشنا اين خاكدان با خاك ماست
بوالبشر چون رخت از فردوس بست
يك دو روزي اندرين عالم نشست
اين فضاها سوز آهش ديده است
ناله هاي صبحگاهش ديده است
زائران اين مقام ارجمند
پاك مردان از مقامات بلند
پاك مردان چون فضيل و بوسعيد
عارفان مثل جنيد و با يزيد
خيز تا ما را نماز آيد بدست
يك دو دم سوز و گداز آيد بدست
رفتم و ديدم دو مرد اندر قيام
مقتدي تاتار و افغاني امام
پير رومي هر زمان اندر حضور
طلعتش بر تافت از ذوق و سرور
گفت «مشرق زين دو كس بهتر نزاد
ناخن شان عقده هاي ما گشود
سيد السادات مولانا جمال
زنده از گفتار او سنگ و سفال
ترك سالار آن حليم دردمند
فكر او مثل مقام او بلند
با چنين مردان دو ركعت طاعت است
ورنه آن كاري كه مزدش جنت است»
قرأت آن پير مرد سخت كوش
سوره والنجم و آن دشت خموش
قرأتي كز وي خليل آيد به وجد
روح پاك جبرئيل آيد به وجد
دل ازو در سينه گردد ناصبور
شور الا الله خيزد از قبور
اضطراب شعله بخشد دود را
سوز و مستي ميدهد داؤد را
آشكارا هر غياب از قرأتش
بي حجاب ام الكتاب از قرأتش
من ز جا بر خاستم بعد از نماز
دست او بوسيدم از راه نياز
گفت رومي «ذرهٔ گردون نورد
در دل او يك جهان سوز و درد
چشم جز بر خويشتن نگشاده ئي
دل بكس ناداده ئي آزاده ئي
تند سير اندر فراخاي وجود
من ز شوخي گويم او را زنده رود»
افغاني
زنده رود از خاكدان ما بگوي
از زمين و آسمان ما بگوي
خاكي و چون قدسيان روشن بصر
از مسلمانان بده ما را خبر
زنده رود
در ضمير ملت گيتي شكن
ديده ام آويزش دين و وطن
روح در تن مرده از ضعف يقين
نااميد از قوت دين مبين
ترك و ايران و عرب مست فرنگ
هر كسي را در گلو شست فرنگ
مشرق از سلطاني مغرب خراب
اشتراك از دين و ملت برده تاب
افغاني
در دو عالم هر كجا آثار عشق
ابن آدم سري از اسرار عشق
سر عشق از عالم ارحام نيست
او ز سام و حام و روم و شام نيست
كوكب بي شرق و غرب و بي غروب
در مدارش ني شمال و ني جنوب
حرف اني جاعل تقدير او
از زمين تا آسمان تفسير او
مرگ و قبر و حشر و نشر احوال اوست
نور و نار آن جهان اعمال اوست
او امام و او صلوت و او حرم
او مداد و او كتاب و او قلم
خرده خرده غيب او گردد حضور
ني حدود او را نه ملكش را ثغور
از وجودش اعتبار ممكنات
اعتدال او عيار ممكنات
من چه گويم از يم بي ساحلش
غرق اعصار و دهور اندر دلش
آنچه در آدم بگنجد عالم است
آنچه در عالم نگنجد آدم است
آشكارا مهر و مه از جلوتش
نيست ره جبريل را در خلوتش
برتر از گردون مقام آدم است
اصل تهذيب احترام آدم است
زندگي اي زنده دل داني كه چيست
عشق يك بين در تماشاي دوئي است
مرد و زن وابستهٔ يكديگرند
كائنات شوق را صورتگرند
زن نگهدارندهٔ نار حيات
فطرت او لوح اسرار حيات
آتش ما را بجان خود زند
جوهر او خاك را آدم كند
در ضميرش ممكنات زندگي
از تب و تابش ثبات زندگي
شعله ئي كز وي شرر ها در گسست
جان و تن بي سوز او صورت نبست
ارج ما از ارجمنديهاي او
ما همه از نقشبنديهاي او
حق ترا داد است اگر تاب نظر
پاك شو قدسيت او را نگر
اي ز دينت عصر حاضر برده تاب
فاش گويم با تو اسرار حجاب
ذوق تخليق آتشي اندر بدن
از فروغ او فروغ انجمن
هر كه بردارد ازين آتش نصيب
سوز و ساز خويش را گردد رقيب
هر زمان بر نقش خود بندد نظر
تا نگيرد لوح او نقش دگر
مصطفي اندر حرا خلوت گزيد
مدتي جز خويشتن كس را نديد
نقش ما را در دل او ريختند
ملتي از خلوتش انگيختند
مي تواني منكر يزدان شدن
منكر از شأن نبي نتوان شدن
گرچه داري جان روشن چون كليم
هست افكار تو بي خلوت عقيم
از كم آميزي تخيل زنده تر
زنده تر جوينده تر يابنده تر
علم و هم شوق از مقامات حيات
هر دو مي گيرد نصيب از واردات
علم از تحقيق لذت مي برد
عشق از تخليق لذت مي برد
صاحب تحقيق را جلوت عزيز
صاحب تخليق را خلوت عزيز
چشم موسي خواست ديدار وجود
اين همه از لذت تحقيق بود
لن تراني نكته ها دارد رقيق
اندكي گم شو درين بحر عميق
هر كجا بي پرده آثار حيات
چشمه زارش در ضمير كائنات
در نگر هنگامهٔ آفاق را
زحمت جلوت مده خلاق را
حفظ هر نقش آفرين از خلوت است
خاتم او را نگين از خلوت است
غربيان را زيركي ساز حيات
شرقيان را عشق راز كائنات
زيركي از عشق گردد حق شناس
كار عشق از زيركي محكم اساس
عشق چون با زيركي همبر شود
نقشبند عالم ديگر شود
خيز و نقش عالم ديگر بنه
عشق را با زيركي آميز ده
شعلهٔ افرنگيان نم خورده ايست
چشم شان صاحب نظر دل مرده ايست
زخمها خوردند از شمشير خويش
بسمل افتادند چون نخچير خويش
سوز و مستي را مجو از تاك شان
عصر ديگر نيست در افلاك شان
زندگي را سوز و ساز از نار تست
عالم نو آفريدن كار تست
مصطفي كو از تجدد مي سرود
گفت نقش كهنه را بايد زدود
نو نگردد كعبه را رخت حيات
گر ز افرنگ آيدش لات و منات
ترك را آهنگ نو در چنگ نيست
تازه اش جز كهنهٔ افرنگ نيست
سينه او را دمي ديگر نبود
در ضميرش عالمي ديگر نبود
لا جرم با عالم موجود ساخت
مثل موم از سوز اين عالم گداخت
طرفگي ها در نهاد كائنات
نيست از تقليد ، تقويم حيات
زنده دل خلاق اعصار و دهور
جانش از تقليد گردد بي حضور
چون مسلمانان اگر داري جگر
در ضمير خويش و در قرآن نگر
صد جهان تازه در آيات اوست
عصرها پيچيده در آنات اوست
يك جهانش عصر حاضر را بس است
گير اگر در سينه دل معني رس است
بندهٔ مومن ز آيات خداست
هر جهان اندر بر او چون قباست
چون كهن گردد جهاني در برش
مي دهد قرآن جهاني ديگرش
زنده رود
زورق ما خاكيان بي ناخداست
كس نداند عالم قرآن كجاست
افغاني
عالمي در سينهٔ ما گم هنوز
عالمي در انتظار قم هنوز
عالمي بي اميتاز خون و رنگ
شام او روشن تر از صبح فرنگ
عالمي پاك از سلاطين و عبيد
چون دل مؤمن كرانش ناپديد
عالمي رعنا كه فيض يك نظر
تخم او افكند در جان عمر
لايزال و وارداتش نو به نو
برگ و بار محكماتش نو به نو
باطن او از تغير بي غمي
ظاهر او انقلاب هر دمي
اندرون تست آن عالم نگر
مي دهم از محكمات او خبر
گفت حكمت را خدا خير كثير
هر كجا اين خير را بيني بگير
علم حرف و صوت را شهپر دهد
پاكي گوهر به نا گوهر دهد
علم را بر اوج افلاك است ره
تا ز چشم مهر بر كندد نگه
نسخهٔ او نسخهٔ تفسير كل
بستهٔ تدبير او تقدير كل
دشت را گويد حبابي ده ، دهد
بحر را گويد سرابي ده ، دهد
چشم او بر واردات كائنات
تا ببيند محكمات كائنات
دل اگر بندد به حق پيغمبري است
ور ز حق بيگانه گردد كافري است
علم را بي سوز دل خواني شر است
نور او تاريكي بحر و بر است
عالمي از غاز او كور و كبود
فرودينش برگ ريز هست و بود
بحر و دشت و كوهسار و باغ و راغ
از بم طيارهٔ او داغ داغ
سينه افرنگ را ناري ازوست
لذت شبخون و يلغاري ازوست
سير واژوني دهد ايام را
مي برد سرمايهٔ اقوام را
قوتش ابليس را ياري شود
نور ، نار از صحبت ناري شود
كشتن ابليس كاري مشكل است
زانكه او گم اندر اعماق دل است
خوشتر آن باشد مسلمانش كني
كشتهٔ شمشير قرآنش كني
از جلال بي جمالي الامان
از فراق بي وصالي الامان
علم بي عشق است از طاغوتيان
علم با عشق است از لاهوتيان
بي محبت علم و حكمت مرده ئي
عقل تيري بر هدف ناخورده ئي
كور را بيننده از ديدار كن
بولهب را حيدر كرار كن
زنده رود
محكماتش وانمودي از كتاب
هست آن عالم هنوز اندر حجاب
پرده را از چهره نگشايد چرا
از ضمير ما برون نايد چرا
پيش ما يك عالم فرسوده ايست
ملت اندر خاك او آسوده ايست
رفت سوز سينهٔ تاتار و كرد
يا مسلمان مرد يا قرآن بمرد
سعيد حليم پاشا
دين حق از كافري رسوا تر است
زانكه ملا مؤمن كافر گر است
شبنم ما در نگاه ما يم است
از نگاه او يم ما شبنم است
از شگرفيهاي آن قرآن فروش
ديده ام روح الامين را در خروش
زانسوي گردون دلش بيگانه ئي
نزد او ام الكتاب افسانه ئي
بي نصيب از حكمت دين نبي
آسمانش تيره از بي كوكبي
كم نگاه و كور ذوق و هرزه گرد
ملت از قال و اقولش فرد فرد
مكتب و ملا و اسرار كتاب
كور مادر زاد و نور آفتاب
دين كافر فكر و تدبير جهاد
دين ملا في سبيل الله فساد
مرد حق جان جهان چار سوي
آن بخلوت رفته را از من بگوي
اي ز افكار تو مؤمن را حيات
از نفسهاي تو ملت را ثبات
حفظ قرآن عظيم آئين تست
حرف حق را فاش گفتن دين تست
تو كليمي چند باشي سرنگون
دست خويش از آستين آور برون
سر گذشت ملت بيضا بگوي
با غزال از وسعت صحرا بگوي
فطرت تو مستنير از مصطفي است
باز گو آخر مقام ما كجاست
مرد حق از كس نگيرد رنگ و بو
مرد حق از حق پذيرد رنگ و بو
هر زمان اندر تنش جاني دگر
هر زمان او را چو حق شاني دگر
رازها با مرد مؤمن باز گوي
شرح رمز «كل يوم» باز گوي
جز حرم منزل ندارد كاروان
غير حق در دل ندارد كاروان
من نمي گويم كه راهش ديگر است
كاروان ديگر نگاهش ديگر است
افغاني
از حديث مصطفي داري نصيب
دين حق اندر جهان آمد غريب
با تو گويم معني اين حرف بكر
غربت دين نيست فقر اهل ذكر
بهر آن مردي كه صاحب جستجوست
غربت دين ندرت آيات اوست
غربت دين هر زمان نوع دگر
نكته را درياب اگر داري نظر
دل به آيات مبين ديگر ببند
تا بگيري عصر نو را در كمند
كس نمي داند ز اسرار كتاب
شرقيان هم غربيان در پيچ و تاب
روسيان نقش نوي انداختند
آب و نان بردند و دين در باختند
حق ببين حق گوي و غير از حق مجوي
يك دو حرف از من به آن ملت بگوي
سر گذشت آدم اندر شرق و غرب
بهر خاكي فتنه هاي حرب و ضرب
يك عروس و شوهر او ما همه
آن فسونگر بي همه هم با همه
عشوه هاي او همه مكر و فن است
ني از آن تو نه از آن من است
در نسازد با تو اين سنگ و حجر
اين ز اسباب حضر تو در سفر
اختلاط خفته و بيدار چيست
ثابتي را كار با سيار چيست
حق زمين را جز متاع ما نگفت
اين متاع بي بها مفت است مفت
ده خدايا نكته ئي از من پذير
رزق و گور از وي بگير او را مگير
صحبتش تا كي تو بود و او نبود
تو وجود و او نمود بي وجود
تو عقابي طايف افلاك شو
بال و پر بگشا و پاك از خاك شو
باطن «الارض ﷲ» ظاهر است
هر كه اين ظاهر نبيند كافر است
من نگويم در گذر از كاخ و كوي
دولت تست اين جهان رنگ و بوي
دانه دانه گوهر از خاكش بگير
صيد چون شاهين ز افلاكش بگير
تيشهٔ خود را به كهسارش بزن
نوري از خود گير و بر نارش بزن
از طريق آزري بيگانه باش
بر مراد خود جهان نو تراش
دل به رنگ و بوي و كاخ و كو مده
دل حريم اوست جز با او مده
مردن بي برگ و بي گور و كفن
گم شدن در نقره و فرزند و زن
هر كه حرف لااله از بر كند
عالمي را گم بخويش اندر كند
فقر جوع و رقص و عرياني كجاست؟
فقر سلطاني است رهباني كجاست؟
بندهٔ حق بي نياز از هر مقام
ني غلام او را نه او كس را غلام
رسم و راه و دين و آئينش ز حق
زشت و خوب و تلخ و نوشينش ز حق
عقل خود بين غافل از بهبود غير
سود خود بيند نبيند سود غير
وحي حق بينندهٔ سود همه
در نگاهش سود و بهبود همه
عادل اندر صلح و هم اندر مصاف
وصل و فصلش لايراعي لايخاف
غير حق چون ناهي و آمر شود
زور ور بر ناتوان قاهر شود
زير گردون آمري از قاهري است
آمري از «ما سوي الله» كافري است
قاهر آمر كه باشد پخته كار
از قوانين گرد خود بندد حصار
جره شاهين تيز چنگ و زود گير
صعوه را در كارها گيرد مشير
قاهري را شرع و دستوري دهد
بي بصيرت سرمه با كوري دهد
حاصل آئين و دستور ملوك
دهخدايان فربه و دهقان چو دوك
واي بر دستور جمهور فرنگ
مرده تر شد مرده از صور فرنگ
حقه بازان چون سپهر گرد گرد
از امم بر تختهٔ خود چيده نرد
شاطران اين گنج ور آن رنج بر
هر زمان اندر كمين يكدگر
فاش بايد گفت سر دلبران
ما متاع و اين همه سوداگران
ديده ها بي نم ز حب سيم و زر
مادران را بار دوش آمد پسر
واي بر قومي كه از بيم ثمر
مي برد نم را ز اندام شجر
تا نيارد زخمه از تارش سرود
مي كشد نازاده را اندر وجود
گرچه دارد شيوه هاي رنگ رنگ
من بجز عبرت نگيرم از فرنگ
اي به تقليدش اسير آزاد شو
دامن قرآن بگير آزاد شو
اين گل و لاله تو گوئي كه مقيم اند همه
راه پيما صفت موج نسيم اند همه
معني تازه كه جوئيم و نيابيم كجاست
مسجد و مكتب و ميخانه عقيم اند همه
حرفي از خويشتن آموز و در آن حرف بسوز
كه درين خانقه بي سوز كليم اند همه
از صفا كوشي اين تكيه نشينان كم گوي
موي ژوليده و ناشسته گليم اند همه
چه حرمها كه درون حرمي ساخته اند
اهل توحيد يك انديش و دو نيم اند همه
مشكل اين نيست كه بزم از سر هنگامه گذشت
مشكل اين است كه بي نقل و نديم اند همه
منزل و مقصود قرآن ديگر است
رسم و آئين مسلمان ديگر است
در دل او آتش سوزنده نيست
مصطفي در سينه او زنده نيست
بنده مؤمن ز قرآن بر نخورد
در اياغ او نه مي ديدم نه درد
خود طلسم قيصر و كسري شكست
خود سر تخت ملوكيت نشست
تا نهال سلطنت قوت گرفت
دين او نقش از ملوكيت گرفت
از ملوكيت نگه گردد دگر
عقل و هوش و رسم و ره گردد دگر
تو كه طرح ديگري انداختي
دل ز دستور كهن پرداختي
همچو ما اسلاميان اندر جهان
قيصريت را شكستي استخوان
تا بر افروزي چراغي در ضمير
عبرتي از سر گذشت ما بگير
پاي خود محكم گذار اندر نبرد
گرد اين لات و هبل ديگر مگرد
ملتي مي خواهد اين دنياي پير
آنكه باشد هم بشير و هم نذير
باز مي آئي سوي اقوام شرق
بسته ايام تو با ايام شرق
تو بجان افكنده ئي سوزي دگر
در ضمير تو شب و روزي دگر
كهنه شد افرنگ را آئين و دين
سوي آن دير كهن ديگر مبين
كرده ئي كار خداوندان تمام
بگذر از لا جانب الا خرام
در گذر از لا اگر جوينده ئي
تا ره اثبات گيري زنده ئي
اي كه مي خواهي نظام عالمي
جسته ئي او را اساس محكمي؟
داستان كهنه شستي باب باب
فكر را روشن كن از ام الكتاب
با سيه فامان يد بيضا كه داد
مژدهٔ لا قيصر و كسري كه داد
در گذر از جلوه هاي رنگ رنگ
خويش را درياب از ترك فرنگ
گر ز مكر غربيان باشي خبير
روبهي بگذار و شيري پيشه گير
چيست روباهي تلاش ساز و برگ
شير مولا جويد آزادي و مرگ
جز به قرآن ضيغمي روباهي است
فقر قرآن اصل شاهنشاهي است
فقر قرآن اختلاط ذكر و فكر
فكر را كامل نديدم جز به ذكر
ذكر ذوق و شوق را دادن ادب
كار جان است اين ، كار كام و لب
خيزد از وي شعله هاي سينه سوز
با مزاج تو نمي سازد هنوز
اي شهيد شاهد رعناي فكر
با تو گويم از تجلي هاي فكر
چيست قرآن؟ خواجه را پيغام مرگ
دستگير بندهٔ بي ساز و برگ
هيچ خير از مردك زركش مجو،
«لن تنالوا البر حتي تنفقوا»
از ربا آخر چه مي زايد فتن
كش نداند لذت قرض حسن
از ربا جان تيره دل چون خشت و سنگ
آدمي درنده بي دندان و چنگ
رزق خود را از زمين بردن رواست
اين متاع بنده و ملك خداست
بندهٔ مؤمن امين ، حق مالك است
غير حق هر شي كه بيني هالك است
رايت حق از ملوك آمد نگون
قريه ها از دخل شان خوار و زبون
آب و نان ماست از يك مائده
دودهٔ آدم «كنفس واحده»
نقش قرآن تا درين عالم نشست
نقشهاي كاهن و پايا شكست
فاش گويم آنچه در دل مضمر است
اين كتابي نيست چيزي ديگر است
چون بجان در رفت جان ديگر شود
جان چو ديگر شد جهان ديگر شود
مثل حق پنهان و هم پيداست اين
زنده و پاينده و گوياست اين
اندرو تقدير هاي غرب و شرق
سرعت انديشه پيدا كن چو برق
با مسلمان گفت جان بر كف بنه
هر چه از حاجت فزون داري بده
آفريدي شرع و آئيني دگر
اندكي با نور قرآنش نگر
از بم و زير حيات آگه شوي
هم ز تقدير حيات آگه شوي
محفل ما بي مي و بي ساقي است
ساز قرآن را نواها باقي است
زخمهٔ ما بي اثر افتد اگر
آسمان دارد هزاران زخمه ور
ذكر حق از امتان آمد غني
از زمان و از مكان آمد غني
ذكر حق از ذكر هر ذاكر جداست
احتياج روم و شام او را كجاست
حق اگر از پيش ما برداردش
پيش قومي ديگري بگذاردش
از مسلمان ديده ام تقليد و ظن
هر زمان جانم بلرزد در بدن
ترسم از روزي كه محرومش كنند
آتش خود بر دل ديگر زنند
پير رومي به زنده رود مي گويد كه شعري بيار
پير رومي آن سراپا جذب و درد
اين سخن دانم كه با جانش چه كرد
از درون آهي جگر دوزي كشيد
اشك او رنگين تر از خون شهيد
آنكه تيرش جز دل مردان نسفت
سوي افغاني نگاهي كرد و گفت
«دل بخون مثل شفق بايد زدن
دست در فتراك حق بايد زدن
جان ز اميد است چون جوئي روان
ترك اميد است مرگ جاودان»
باز در من ديد و گفت اي زنده رود
با دو بيتي آتش افكن در وجود
ناقهٔ ما خسته و محمل گران
تلخ تر بايد نواي ساربان
امتحان پاك مردان از بلاست
تشنگان را تشنه تر كردن رواست
در گذر مثل كليم از رود نيل
سوي آتش گام زن مثل خليل
نغمهٔ مردي كه دارد بوي دوست
ملتي را ميبرد تا كوي دوست»
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد