«بيا كه قاعدهٔ آسمان بگردانيم
قضا بگردش رطل گران بگردانيم
اگر ز شحنه بود گير و دار ننديشيم
وگر ز شاه رسد ارمغان بگردانيم
اگر كليم شود همزبان سخن نكنيم
وگر خليل شود ميهمان بگردانيم
بجنگ باج ستانان شاخساري را
تهي سبد ز در گلستان بگردانيم
به صلح بال فشانان صبحگاهي را
ز شاخسار سوي آشيان بگردانيم
ز حيدريم من و تو ز ما عجب نبود
گر آفتاب سوي خاوران بگردانيم»
ز خاك خويش طلب آتشي كه پيدا نيست
تجلي دگري در خور تقاضا نيست
نظر بخويش چنان بسته ام كه جلوه دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نيست
به ملك جم ندهم مصرع نظيري را
«كسي كه كشته نشد از قبيلهٔ ما نيست»
اگرچه عقل فسون پيشه لشكري انگيخت
تو دل گرفته نباشي كه عشق تنها نيست
تو ره شناس نئي وز مقام بيخبري
چه نغمه ايست كه در بربط سليمي نيست
ز قيد و صيد نهنگان حكايتي آور
مگو كه زورق ما روشناس دريا نيست
مريد همت آن رهروم كه پا نگذاشت
به جاده ئي كه در و كوه و دشت و دريا نيست
شريك حلقهٔ رندان باده پيما باش
حذر ز بيعت پيري كه مرد غوغا نيست
من فداي اين دل ديوانه ئي
هر زمان بخشد دگر ويرانه ئي
چون بگيرم منزلي گويد كه خيز
مرد خود رس بحر را داند قفيز
زانكه آيات خدا لا انتهاست
اي مسافر جاده را پايان كجاست
كار حكمت ديدن و فرسودن است
كار عرفان ديدن و افزودن است
آن بسنجد در ترازوي هنر
اين بسنجد در ترازوي نظر
آن بدست آورد آب و خاك را
اين بدست آورد جان پاك را
آن نگه را بر تجلي مي زند
اين تجلي را بخود گم مي كند
در تلاش جلوه هاي پي به پي
طي كنم افلاك و مي نالم چو ني
اين همه از فيض مردي پاك زاد
آنكه سوز او بجان من فتاد
كاروان اين دو بيناي وجود
بر كنار مشتري آمد فرود
آن جهان آن خاكداني ناتمام
در طواف او قمر ها تيز گام
خالي از مي شيشه تاكش هنوز
آرزو نارسته از خاكش هنوز
نيم شب از تاب ماهان نيم روز
ني برودت در هواي او نه سوز
من چو سوي آسمان كردم نظر
كوكبش ديدم بخود نزديك تر
هيبت نظاره از هوشم ربود
شد دگرگون نزد و دور و دير و زود
پيش خود ديدم سه روح پاكباز
آتش اندر سينه شان گيتي گداز
در برشان حله هاي لاله گون
چهره ها رخشنده از سوز درون
در تب و تابي ز هنگام الست
از شراب نغمه هاي خويش مست
گفت رومي «اين قدر از خود مرو
از دم آتش نوايان زنده شو
شوق بي پروا نديدستي ، نگر
زور اين صهبا نديدستي ، نگر
غالب و حلاج و خاتون عجم
شورها افكنده در جان حرم
اين نواها روح را بخشد ثبات
گرمي او از درون كائنات»
از مقام مؤمنان دوري چرا
يعني از فردوس مهجوري چرا
حلاج
مرد آزادي كه داند خوب و زشت
مي نگنجد روح او اندر بهشت
جنت ملا ، مي و حور و غلام
جنت آزادگان سير دوام
جنت ملا خور و خواب و سرود
جنت عاشق تماشاي وجود
حشر ملا شق قبر و بانگ صور
عشق شور انگيز خود صبح نشور
علم بر بيم و رجا دارد اساس
عاشقان را ني اميد و ني هراس
علم ترسان از جلال كائنات
عشق غرق اندر جمال كائنات
علم را بر رفته و حاضر نظر
عشق گويد آنچه مي آيد نگر
علم پيمان بسته با آئين جبر،
چارهٔ او چيست غير از جبر و صبر
عشق آزاد و غيور و ناصبور
در تماشاي وجود آمد جسور
عشق ما از شكوه ها بيگانه ايست
گرچه او را گريهٔ مستانه ايست
اين دل مجبور ما مجبور نيست
ناوك ما از نگاه حور نيست
آتش ما را بيفزايد فراق
جان ما را سازگار آيد فراق
بي خلشها زيستن ، نا زيستن
بايد آتش در ته پا زيستن
زيستن اين گونه تقدير خودي است
از همين تقدير تعمير خودي است
ذره ئي از شوق بيحد رشك مهر
گنجد اندر سينه او نه سپهر
شوق چون بر عالمي شبخون زند
آنيان را جاوداني مي كند
زنده رود
گردش تقدير مرگ و زندگيست
كس نداند گردش تقدير چيست
حلاج
هر كه از تقدير دارد ساز و برگ
لرزد از نيروي او ابليس و مرگ
جبر دين مرد صاحب همت است
جبر مردان از كمال قوت است
پخته مردي پخته تر گردد ز جبر،
جبر مرد خام را آغوش قبر
جبر خالد عالمي برهم زند
جبر ما بيخ و بن ما بر كند
كار مردان است تسليم و رضا
بر ضعيفان راست نايد اين قبا
تو كه داني از مقام پير روم
مي نداني از كلام پير روم
«بود گبري در زمان با يزيد
گفت او را يك مسلمان سعيد
خوشتر آن باشد كه ايمان آوري
تا بدست آيد نجات و سروري
گفت اين ايمان اگر هست اي مريد
آن كه دارد شيخ عالم با يزيد
من ندارم طاقت آن ، تاب آن
كان فزون آمد ز كوششهاي جان
رومي
كار ما غير از اميد و بيم نيست
هر كسي را همت تسليم نيست
ايكه گوئي بودني اين بود ، شد
كار ها پابند آئين بود ، شد
معني تقدير كم فهميده ئي
ني خودي را ني خدا را ديده ئي
مرد مؤمن با خدا دارد نياز
«با تو ما سازيم ، تو با ما بساز»
عزم او خلاق تقدير حق است
روز هيجا تير او تير حق است
زنده رود
كم نگاهان فتنه ها انگيختند
بندهٔ حق را به دار آويختند
آشكارا بر تو پنهان وجود
باز گو آخر گناه تو چه بود؟
حلاج
بود اندر سينهٔ من بانگ صور
ملتي ديدم كه دارد قصد گور
مؤمنان با خوي و بوي كافران
لااله گويان و از خود منكران
«امر حق» گفتند نقش باطل است
زانكه او وابستهٔ آب و گل است
من بخود افروختم نار حيات
مرده را گفتم ز اسرار حيات
از خودي طرح جهاني ريختند
دلبري با قاهري آميختند
هر كجا پيدا و نا پيدا خودي
بر نمي تابد نگاه ما خودي
نار ها پوشيده اندر نور اوست
جلوه هاي كائنات از طور اوست
هر زمان هر دل درين دير كهن
از خودي در پرده ميگويد سخن
هر كه از نارش نصيب خود نبرد
در جهان از خويشتن بيگانه مرد
هند و هم ايران ز نورش محرم است
آنكه نارش هم شناسد آن كم است
من ز نور و نار او دادم خبر
بندهٔ محرم گناه من نگر
آنچه من كردم تو هم كردي بترس
محشري بر مرده آوردي بترس
طاهره
از گناه بندهٔ صاحب جنون
كائنات تازه ئي آيد برون
شوق بيحد پرده ها را بر درد
كهنگي را از تماشا مي برد
آخر از دار و رسن گيرد نصيب
بر نگردد زنده از كوي حبيب
جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشت
تا نپنداري كه از عالم گذشت
در ضمير عصر خود پوشيده است
اندرين خلوت چسان گنجيده است
زنده رود
اي ترا دادند درد جستجوي
معني يك شعر خود با من بگوي
«قمري ، كف خاكستر و بلبل قفس رنگ
اي ناله نشان جگر سوخته ئي چيست»
غالب
ناله ئي كو خيزد از سوز جگر
هر كجا تأثير او ديدم دگر
قمري از تأثير او وا سوخته
بلبل از وي رنگها اندوخته
اندرو مرگي به آغوش حيات
يك نفس اينجا حيات آنجا ممات
آنچنان رنگي كه ارژنگي ازوست
آنچنان رنگي كه بيرنگي ازوست
تو نداني اين مقام رنگ و بوست
قسمت هر دل بقدر هاي و هوست
يا به رنگ آ ، يا به بيرنگي گذر
تا نشاني گيري از سوز جگر
زنده رود
صد جهان پيدا درين نيلي فضاست
هر جهان را اوليا و انبياست
غالب
نيك بنگر اندرين بود و نبود
پي به پي آيد جهانها در وجود
«هر كجا هنگامهٔ عالم بود
رحمة’‘ للعالميني هم بود»
زنده رود
فاش تر گو زانكه فهمم نارساست
غالب
اين سخن را فاش تر گفتن خطاست
زنده رود
گفتگوي اهل دل بيحاصل است
غالب
نكته را بر لب رسيدن مشكل است
زنده رود
تو سراپا آتش از سوز طلب
بر سخن غالب نيائي اي عجب
غالب
خلق و تقدير و هدايت ابتداست
رحمة’‘ للعالميني انتهاست
زنده رود
من نديدم چهرهٔ معني هنوز
آتشي داري اگر ما را بسوز
غالب
اي چو من بينندهٔ اسرار شعر
اين سخن افزونتر است از تار شعر
شاعران بزم سخن آراستند
اين كليمان بي يد بيضاستند
آنچه تو از من بخواهي كافري است
كافري كو ماوراي شاعري است
حلاج
هر كجا بيني جهان رنگ و بو
آن كه از خاكش برويد آرزو
يا ز نور مصطفي او را بهاست
يا هنوز اندر تلاش مصطفي است
زنده رود
از تو پرسم گرچه پرسيدن خطاست
سر آن جوهر كه نامش مصطفي است
آدمي يا جوهري اندر وجود
آنكه آيد گاهگاهي در وجود
حلاج
پيش او گيتي جبين فرسوده است
خويش را خود عبده فرموده است
عبده‘ از فهم تو بالاتر است
زانكه او هم آدم و هم جوهر است
جوهر او ني عرب ني اعجم است
آدم است و هم ز آدم اقدم است
عبده صورتگر تقدير ها
اندرو ويرانه ها تعمير ها
عبده هم جانفزا هم جان ستان
عبده هم شيشه هم سنگ گران
عبد ديگر عبده چيزي دگر
ما سراپا انتظار او منتظر
عبده‘ دهر است و دهر از عبده است
ما همه رنگيم و او بي رنگ و بوست
عبده با ابتدا بي انتها است
عبده را صبح و شام ما كجاست
كس ز سر عبده آگاه نيست
عبده جز سر الا الله نيست
لااله تيغ و دم او عبده
فاش تر خواهي بگو هو عبده
عبده‘ چند و چگون كائنات
عبده راز درون كائنات
مدعا پيدا نگردد زين دو بيت
تا نبيني از مقام «ما رميت»
بگذر از گفت و شنود اي زنده رود
غرق شو اندر وجود اي زنده رود
زنده رود
كم شناسم عشق را اين كار چيست
ذوق ديدار است پس ديدار چيست
حلاج
معني ديدار آن آخر زمان
حكم او بر خويشتن كردن روان
در جهان زي چون رسول انس و جان
تا چو او باشي قبول انس و جان
باز خود را بين همين ديدار اوست
سنت او سري از اسرار اوست
زنده رود
چيست ديدار خداي نه سپهر
آنكه بي حكمش نگردد ماه و مهر
حلاج
نقش حق اول بجان انداختن
باز او را در جهان انداختن
جان تا در جهان گردد تمام
مي شود ديدار حق ديدار عام
اي خنك مردي كه از يك هوي او
نه فلك دارد طواف كوي او
واي درويشي كه هوئي آفريد
باز لب بر بست و دم در خود كشيد
حكم حق را در جهان جاري نكرد
ناني از جو خورد و كراري نكرد
خانقاهي جست و از خيبر رميد
راهبي ورزيد و سلطاني نديد
نقش حق داري جهان نخچير تست
هم عنان تقدير با تدبير تست
عصر حاضر با تو مي جويد ستيز
نقش حق بر لوح اين كافر بريز
زنده رود
نقش حق را در جهان انداختند
من نمي دانم چسان انداختند
حلاج
يا بزور دلبري انداختند
يا بزور قاهري انداختند
زانكه حق در دلبري پيدا تر است
دلبري از قاهري اولي تر است
زنده رود
باز گو اي صاحب اسرار شرق
در ميان زاهد و عاشق چه فرق
حلاج
زاهد اندر عالم دنيا غريب
عاشق اندر عالم عقبي غريب
زنده رود
معرفت را انتها نابودن است
زندگي اندر فنا آسودن است
حلاج
سكر ياران از تهي پيمانگي است
نيستي از معرفت بيگانگي است
اي كه جوئي در فنا مقصود را
در نمي يابد عدم موجود را
زنده رود
آنكه خود را بهتر از آدم شمرد
در خم و جامش نه مي باقي نه درد
مشت خاك ما بگردون آشناست
آتش آن بي سر و سامان كجاست
حلاج
كم بگو زان خواجهٔ اهل فراق
تشنه كام و از ازل خونين اياق
ما جهول ، او عارف بود و نبود
كفر او اين راز را بر ما گشود
از فتادن لذت برخاستن
عيش افزدون ز درد كاستن
عاشقي در نار او وا سوختن
سوختن بي نار او نا سوختن
زانكه او در عشق و خدمت اقدم است
آدم از اسرار او نامحرم است
چاك كن پيراهن تقليد را
تا بياموزي ازو توحيد را
زنده رود
اي ترا اقليم جان زير نگين
يك نفس با ما دگر صحبت گزين
حلاج
با مقامي در نمي سازيم و بس
ما سراپا ذوق پروازيم و بس
هر زمان ديدن تپيدن كار ماست
بي پر و بالي پريدن كار ماست
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو
از پي ديدن رخت همچو صبا فتادهام
خانه به خانه در به در، كوچه به كوچه كو به كو
ميرود از فراق تو خون دل از دو ديدهام
دجله به دجله يم به يم، چشمه به چشمه جو به جو
مهر تو را دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
در دل خويش طاهره ، گشت و نديد جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو
سوز و ساز عاشقان دردمند
شورهاي تازه در جانم فكند
مشكلات كهنه سر بيرون زدند
باز بر انديشه ام شبخون زدند
قلزم فكرم سراپا اضطراب
ساحلش از زور طوفاني خراب
گفت رومي «وقت را از كف مده
ايكه ميخواهي گشود هر گره
چند در افكار خود باشي اسير
اين قيامت را برون ريز از ضمير»
پير رومي آن امام راستان
آشناي هر مقام راستان
گفت اي گردون نورد سخت كوش
ديده ئي آن عالم زنار پوش
آنچه بر گرد كمر پيچيده است
از دم استاره ئي دزديده است
از گران سيري خرام او سكون
هر نكو از حكم او زشت و زبون
پيكر او گرچه از آب و گل است
بر زمينش پا نهادن مشكل است
صد هزار افرشتهٔ تندر بدست
قهر حق را قاسم از روز الست
دره پيهم مي زند سياره را
از مدارش بر كند سياره را
عالمي مطرود و مردود سپهر
صبح او مانند شام از بخل مهر
منزل ارواح بي يوم النشور
دوزخ از احراقشان آمد نفور
اندرون او دو طاغوت كهن
روح قومي كشته از بهر دو تن
جعفر از بنگال و صادق از دكن
ننگ آدم ، ننگ دين ، ننگ وطن
نا قبول و نااميد و نامراد
ملتي از كارشان اندر فساد
ملتي كو بند هر ملت گشاد
ملك و دينش از مقام خود فتاد
مي نداني خطهٔ هندوستان
آن عزيز خاطر صاحبدلان
خطه اي هر جلوه اش گيتي فروز
در ميان خاك و خون غلطد هنوز
در گلش تخم غلامي را كه كشت
اين همه كردار آن ارواح زشت
در فضاي نيلگون يكدم بايست
تا مكافات عمل بيني كه چيست
اي خداوند صواب و ناصواب
من شدم از صحبت آدم خراب
هيچگه از حكم من سر بر نتافت
چشم از خود بست و خود را در نيافت
خاكش از ذوق ابا بيگانه ئي
از شرار كبريا بيگانه ئي
صيد خود صياد را گويد بگير
الامان از بندهٔ فرمان پذير
از چنين صيدي مرا آزاد كن
طاعت ديروزهٔ من ياد كن
پست ازو آن همت والاي من
واي من ، اي واي من ، اي واي من
فطرت او خام و عزم او ضعيف
تاب يك ضربم نيارد اين حريف
بندهٔ صاحب نظر بايد مرا
يك حريف پخته تر بايد مرا
لعبت آب و گل از من باز گير
مي نيايد كودكي از مرد پير
ابن آدم چيست ، يكمشت خس است
مشت خس را يك شرار از من بس است
اندرين عالم اگر جز خس نبود
اين قدر آتش مرا دادن چه سود
شيشه را بگداختن عاري بود
سنگ را بگداختن كاري بود
آنچنان تنگ از فتوحات آمدم
پيش تو بهر مكافات آمدم
منكر خود از تو مي خواهم بده
سوي آن مرد خدا راهم بده
بنده ئي بايد كه پيچد گردنم
لرزه اندازد نگاهش در تنم
آن كه گويد «از حضور من برو»
آنكه پيش او نيرزم با دو جو
اي خدا يك زنده مرد حق پرست
لذتي شايد كه يابم در شكست
صحبت روشندلان يك دم ، دو دم
آن دو دم سرمايهٔ بود و عدم
عشق را شوريده تر كرد و گذشت
عقل را صاحب نظر كرد و گذشت
چشم بر بربستم كه با خود دارمش
از مقام ديده در دل آرمش
ناگهان ديدم جهان تاريك شد
از مكان تا لامكان تاريك شد
اندر آن شب شعله ئي آمد پديد
از درونش پير مردي بر جهيد
يك قباي سرمه ئي اندر برش
غرق اندر دود پيچان پيكرش
گفت رومي خواجهٔ اهل فراق
آن سراپا سوز و آن خونين اياق
كهنهٔ كم خندهٔ اندك سخن
چشم او بينندهٔ جان در بدن
رند و ملا و حكيم و خرقه پوش
در عمل چون زاهدان سخت كوش
فطرتش بيگانه ذوق وصال
زهد او ترك جمال لايزال۔
تا گسستن از جمال آسان نبود
كار پيش افكند از ترك سجود
اندكي در واردات او نگر
مشكلات او ثبات او نگر
غرق اندر رزم خير و شر هنوز
صد پيمبر ديده و كافر هنوز
جانم اندر تن ز سوز او تپيد
بر لبش آهي غم آلودي رسيد
گفت و چشم نيم وا بر من گشود
«در عمل جز ما كه بر خوردار بود
آنچنان بر كار ها پيچيده ام
فرصت آدينه را كم ديده ام
ني مرا افرشته ئي ني چاكري
وحي من بي منت پيغمبري
ني حديث و ني كتاب آورده ام
جان شيرين از فقيهان برده ام
رشتهٔ دين چون فقيهان كس نرشت
كعبه را كردند آخر خشت خشت
كيش ما را اينچنين تأسيس نيست
فرقه اندر مذهب ابليس نيست
در گذشتم از سجود اي بيخبر
ساز كردم ارغنون خير و شر
از وجود حق مرا منكر مگير
ديده بر باطن گشا ظاهر مگير
گر بگويم نيست اين از ابلهي است
زانكه بعد از ديد نتوان گفت نيست
من «بلي» در پردهٔ «لا» گفته ام
گفتهٔ من خوشتر از نا گفته ام
تا نصيب از درد آدم داشتم
قهر يار از بهر او نگذاشتم
شعله ها از كشتزار من ارمن دميد
او ز مجبوري به مختاري رسيد
زشتي خود را نمودم آشكار
با تو دادم ذوق ترك و اختيار
تو نجاتي ده مرا از نار من
وا كن اي آدم گره از كار من
ايكه اندر بند من افتاده ئي
رخصت عصيان به شيطان داده ئي
در جهان با همت مردانه زي
غمگسار من ز من بيگانه زي
بي نياز از نيش و نوش من گذر
تا نگردد نامه ام تاريك تر
در جهان صياد با نخچيرهاست
تا تو نخچيري به كيشم تير هاست
صاحب پرواز را افتاد نيست
صيد اگر زيرك شود صياد نيست»
گفتمش «بگذر ز آئين فراق
ابغض الاشياء عندي الطلاق»
گفت «ساز زندگي ، سوز فراق
اي خوشا سر مستي روز فراق
بر لبم از وصل مي نايد سخن
وصل اگر خواهم نه او ماند نه من»
حرف وصل او را ز خود بيگانه كرد
تازه شد اندر دل او سوز و درد
اندكي غلطيد اندر دود خويش
باز گم كرديد اندر دود خويش
ناله ئي زان دود پيچان شد بلند
اي خنك جاني كه گردد درد مند
شمع جان افسرد در فانوس هند
هنديان بيگانه از ناموس هند
مردك نامحرم از اسرار خويش
زخمهٔ خود كم زند بر تار خويش
بر زمان رفته مي بندد نظر
از تش افسرده ميسوزد جگر
بند ها بر دست و پاي من ازوست
ناله هاي نارساي من ازوست
خويشتن را از خودي پرداخته
از رسوم كهنه زندان ساخته
آدميت از وجودش دردمند
عصر نو از پاك و ناپاكش نژند
بگذر از فقري كه عرياني دهد
اي خنك فقري كه سلطاني دهد
الحذر از جبر و هم از خوي صبر
صابر و مجبور را زهر است جبر
اين به صبر پيهمي خوگر شود
آن به جبر پيهمي خوگر شود
هر دو را ذوق ستم گردد فزون
ورد من «ياليت قومي يعلمون»
كي شب هندوستان آيد بروز
مرد جعفر ، زنده روح او هنوز
تا ز قيد يك بدن وا مي رهد
آشيان اندر تن ديگر نهد
گاه او را با كليسا ساز باز
گاه پيش ديريان اندر نياز
دين او آئين او سوداگري است
عنتري اندر لباس حيدري است
تا جهان رنگ و بو گردد دگر
رسم او آئين او گردد دگر
پيش ازين چيزي دگر مسجود او
در زمان ما وطن معبود او
ظاهر او از غم دين دردمند
باطنش چون ديريان زنار بند
جعفر اندر هر بدن ملت كش است
اين مسلماني كهن ملت كش است
خند خندان است و با كس يار نيست
مار اگر خندان شود جز مار نيست
از نفاقش وحدت قومي دونيم
ملت او از وجود او ليم
ملتي را هر كجا غارتگري است
اصل او از صادقي يا جعفري است
الامان از روح جعفر الامان
الامان از جعفران اين زمان
آسمان شق گشت و حوري پاك زاد
پرده را از چهره خود بر گشاد
در جبينش نار و نور لايزال
در دو چشم او سرور لايزال
حله ئي در بر سبكتر از سحاب
تار و پودش از رگ برگ گلاب
با چنين خوبي نصبيش طوق و بند
بر لب او ناله هاي درد مند
گفت رومي «روح هند است اين نگر
از فغانش سوزها اندر نگر»
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد