حركت به كاخ سلاطين مشرق

مشاور شركت بيمه پارسيان

حركت به كاخ سلاطين مشرق

۴۰ بازديد


نادر ، ابدالي ، سلطان شهيد

رفت در جانم صداي برتري
مست بودم از نواي برتري
گفت رومي «چشم دل بيدار به
پا برون از حلقهٔ افكار نه
كرده ئي بر بزم درويشان گذر
يك نظر كاخ سلاطين هم نگر
خسروان مشرق اندر انجمن
سطوت ايران و افغان و دكن
نادر آن داناي رمز اتحاد
با مسلمان داد پيغام وداد
مرد ابدالي وجودش آيتي
داد افغان را اساس ملتي
آن شهيدان محبت را امام
آبروي هند و چين و روم و شام
نامش از خورشيد و مه تابنده تر
خاك قبرش از من و تو زنده تر
عشق رازي بود بر صحرا نهاد
تو نداني جان چه مشتاقانه داد
از نگاه خواجهٔ بدر و حنين
فقر سلطان وارث جذب حسين
رفت سلطان زين سراي هفت روز
نوبت او در دكن باقي هنوز»
حرف و صوتم خام و فكرم ناتمام
كي توان گفتن حديث آن مقام
نوريان از جلوه هاي او بصير
زنده و دانا و گويا و خبير،
قصري از فيروزه ديوار و درش
آسمان نيلگون اندر برش
رفعت او برتر از چند و چگون
مي كند انديشه را خوار و زبون
آن گل و سرو و سمن آن شاخسار
از لطافت مثل تصوير بهار
هر زمان برگ گل و برگ شجر
دارد از ذوق نمو رنگ دگر
اينقدر باد صبا افسونگر است
تا مژه برهم زني زرد احمر است
هر طرف فواره ها گوهر فروش
مرغك فردوس زاد اندر خروش
بارگاهي اندر آن كاخي بلند
ذره او آفتاب اندر كمند
سقف و ديوار و اساطين از عقيق
فرش او از يشم و پرچين از عقيق
بر يمين و بر يسار آن وثاق
حوريان صف بسته با زرين نطاق
در ميان بنشسته بر اورنگ زر
خسروان جم حشم بهرام فر
رومي آن آئينهٔ حسن ادب
با كمال دلبري بگشاد لب
گفت «مردي شاعري از خاور است
شاعري يا ساحري از خاور است
فكر او باريك و جانش دردمند
شعر او در خاوران سوزي فكند»

نادر
خوش بيا اي نكته سنج خاوري
اي كه مي زيبد ترا حرف دري
محرم رازيم با ما راز گوي
آنچه ميداني ز ايران باز گوي

زنده رود
بعد مدت چشم خود بر خود گشاد
ليكن اندر حلقهٔ دامي فتاد
كشتهٔ ناز بتان شوخ و شنگ
خالق تهذيب و تقليد فرنگ
كار آن وارفتهٔ ملك و نسب
ذكر شاپور است و تحقير عرب
روزگار او تهي از واردات
از قبور كهنه مي جويد حيات
با وطن پيوست و از خود در گذشت
دل به رستم داد و از حيدر گذشت
نقش باطل مي پذيرد از فرنگ
سر گذشت خود بگيرد از فرنگ
پيري ايران زمان يزد جرد
چهرهٔ او بي فروغ از خون سرد
دين و آئين و نظام او كهن
شيد و تار صبح و شام او كهن
موج مي در شيشهٔ تاكش نبود
يك شرر در تودهٔ خاكش نبود
تا ز صحرائي رسيدش محشري
آنكه داد او را حيات ديگري
اينچين حشر از عنايات خداست
پارس باقي ، رومةالكبري كجاست
آنكه رفت از پيكر او جان پاك
بي قيامت بر نمي آيد ز خاك
مرد صحرائي به ايران جان دميد
باز سوي ريگزار خود رميد
كهنه را از لوح ما بسترد و رفت
برگ و ساز عصر نو آورد و رفت
آه ، احسان عرب نشناحتند
از تش افرنگيان بگداختند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد