حركت بجنت الفردوس

مشاور شركت بيمه پارسيان

حركت بجنت الفردوس

۳۹ بازديد


در گذشتم از حد اين كائنات
پا نهادم در جهان بي جهات
بي يمين و بي يسار است اين جهان
فارغ از ليل و نهار است اين جهان
پيش او قنديل ادراكم فسرد
حرف من از هيبت معني بمرد
با زبان آب و گل گفتار جان
در قفس پرواز ميآيد گران
اندكي اندر جهان دل نگر
تا ز نور خود شوي روشن بصر
چيست دل يك عالم بي رنگ و بوست
عالم بي رنگ و بو بي چار سوست
ساكن و هر لحظه سيار است دل
عالم احوال و افكار است دل
از حقايق تا حقايق رفته عقل
سير او بي جاده و رفتار و نقل
صد خيال و هر يك از ديگر جداست
اين بگردون آشنا آن نارساست
كس نگويد اين كه گردون آشناست
بر يمين آن خيال نارساست
يا سروري كايد از ديدار دوست
نيم گامي از هواي كوي اوست
چشم تو بيدار باشد يا بخواب
دل ببيند بي شعاع آفتاب
آن جهان را بر جهان دل شناس
من چگويم زانچه نايد در قياس
اندر آن عالم جهاني ديگري
اصل او از كن فكاني ديگري
لازوال و هر زمان نوع دگر
نايد اندر وهم و آيد در نظر
هر زمان او را كمالي ديگري
هر زمان او را جمالي ديگري
روزگارش بي نياز از ماه و مهر
گنجد اندر ساحت او نه سپهر
هر چه در غيب است آيد روبرو
پيش از آن كز دل برويد آرزو
در زبان خود چسان گويم كه چيست
اين جهان نور و حضور و زندگيست
لاله ها آسوده در كهسار ها
نهر ها گردنده در گلزار ها
غنچه هاي سرخ و اسپيد و كبود
از دم قدوسيان او را گشود
آبها سيمين ، هوا ها عنبرين
قصرها با قبه هاي زمردين
خيمه ها ياقوت گون زرين طناب
شاهدان با طلعت آئينه تاب
گفت رومي «اي گرفتار قياس
در گذر از اعتبارات حواس
از تجلي كارهاي خوب و زشت
مي شود آن دوزخ اين گردد بهشت
اين كه بيني قصر هاي رنگ رنگ
اصلش از اعمال و ني از خشت و سنگ
آنچه خواني كوثر و غلمان و حور
جلوهٔ اين عالم جذب و سرور
زندگي اينجا ز ديدار است و بس
ذوق ديدار است و گفتار است و بس»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد