نمودار ميشود روح ناصر خسرو علوي و غزلي مستانه سرائيده غائب ميشود

۳۶ بازديد


«دست را چون مركب تيغ و قلم كردي مدار
هيچ غم گر مركب تن لنگ باشد يا عرن
از سر شمشير و از نوك قلم زايد هنر
اي برادر ، همچو نور از نار و نار از نارون
بي هنر دان نزد بي دين هم قلم هم تيغ را
چون نباشد دين نباشد كلك و آهن را ثمن
دين گرامي شد بدانا و بنادان خوار گشت
پيش نادان دين چو پيش گاو باشد ياسمن
همچو كرپاسي كه از يك نيمه زو الياس را
كرته آيد ، زو دگر نيمه يهودي را كفن»

ابدالي
آن جوان كو سلطنت ها آفريد
باز در كوه و قفار خود رميد
آتشي در كوهسارش بر فروخت
خوش عيار آمد برون يا پاك سوخت

زنده رود
امتان اندر اخوت گرم خيز
او برادر با برادر ، در ستيز
از حيات او حيات خاور است
طفلك ده ساله اش لشكر گر است
بي خبر خود را ز خود پرداخته
ممكنات خويش را نشناخته
هست داراي دل و غافل ز دل
تن ز تن اندر فراق و دل ز دل
مرد رهرو را به منزل راه نيست
از مقاصد جان او آگاه نيست
خوش سرود آن شاعر افغان شناس
آنكه بيند باز گويد بي هراس
آن حكيم ملت افغانيان
آن طبيب علت افغانيان
راز قومي ديد و بيباكانه گفت
حرف حق با شوخي رندانه گفت
«اشتري يابد اگر افغان حر
با يراق و ساز و با انبار در
همت دونش از آن انبار در
مي شود خوشنود با زنگ شتر»

ابدالي
در نهاد ما تب و تاب از دل است
خاك را بيداري و خواب از دل است
تن ز مرگ دل دگرگون مي شود
در مساماتش عرق خون ميشود
از فساد دل بدن هيچ است هيچ
ديده بر دل بند و جز بر دل مپيچ
آسيا يك پيكر آب و گل است
ملت افغان در آن پيكر دل است
از فساد او فساد آسيا
در گشاد او گشاد آسيا
تا دل آزاد است آزاد است تن
ورنه كاهي در ره باد است تن
همچو تن پابند آئين است دل
مرده از كين زنده از دين است دل
قوت دين از مقام وحدت است
وحدت ار مشهود گردد ملت است
شرق را از خود برد تقليد غرب
بايد اين اقوام را تنقيد غرب
قوت مغرب نه از چنگ و رباب
ني ز رقص دختران بي حجاب
ني ز سحر ساحران لاله روست
ني ز عريان ساق و ني از قطع موست
محكمي او را نه از لاديني است
ني فروغش از خط لاتيني است
قوت افرنگ از علم و فن است
از همين آتش چراغش روشن است
حكمت از قطع و بريد جامه نيست
علم و فن را اي جوان شوخ و شنگ
مغز ميبايد نه ملبوس فرنگ
اندرين ره جز نگه مطلوب نيست
اين كله يا آن كله مطلوب نيست
فكر چالاكي اگر داري بس است
طبع دراكي اگر داري بس است
گركسي شبها خورد دود چراغ
گيرد از علم و فن و حكمت سراغ
ملك معني كس حد او را نبست
بي جهاد پيهمي نايد بدست
ترك از خود رفته و مست فرنگ
زهر نوشين خورده از دست فرنگ
زانكه ترياق عراق از دست داد
من چه گويم جز خدايش يار باد
بندهٔ افرنگ از ذوق نمود
مي برد از غربيان رقص و سرود
نقد جان خويش در بازد به لهو
علم دشوار است مي سازد به لهو
از تن آساني بگيرد سهل را
فطرت او در پذيرد سهل را
سهل را جستن درين دير كهن
اين دليل آنكه جان رفت از بدن

زنده رود
مي شناسي چيست تهذيب فرنگ
در جهان او دو صد فردوس رنگ
جلوه هايش خانمانها سوخته
شاخ و برگ و آشيانها سوخته
ظاهرش تابنده و گيرنده ايست
دل ضعيف است و نگه را بنده ايست
چشم بيند دل بلغزد اندرون
پيش اين بتخانه افتد سرنگون
كس نداند شرق را تقدير چيست
دل به ظاهر بسته را تدبير چيست

ابدالي
آنچه بر تقدير مشرق قادر است
حزم و حزم پهلوي و نادر است
پهلوي آن وارث تخت قباد
ناخن او عقدهٔ ايران گشاد
نادر آن سرمايهٔ درانيان
آن نظام ملت افغانيان
از غم دين و وطن زار و زبون
لشكرش از كوهسار آمد برون
هم سپاهي هم سپه گر هم امير
با عدو فولاد و با ياران حرير
من فداي آنكه خود را ديده است
عصر حاضر را نكو سنجيده است
غربيان را شيوه هاي ساحري است
تكيه جز بر خويش كردن كافري است

سلطان شهيد
باز گو از هند و از هندوستان
آنكه با كاهش نيرزد بوستان
آنكه اندر مسجدش هنگامه مرد
آنكه اندر دير او آتش فسرد
آنكه دل از بهر او خون كرده ايم
آنكه يادش را بجان پرورده ايم
از غم ما كن غم او را قياس
آه از آن معشوق عاشق ناشناس

زنده رود
هنديان منكر ز قانون فرنگ
در نگيرد سحر و افسون فرنگ
روح را بار گران آئين غير
گرچه آيد ز آسمان آئين غير

سلطان شهيد
چون برويد آدم از مشت گلي
با دلي ، با آرزوي در دلي
لذت عصيان چشيدن كار اوست
غير خود چيزي نديدن كار اوست
زانكه بي عصيان خودي نايد بدست
تا خودي نايد بدست ، آيد شكست
زائر شهر و ديارم بوده ئي
چشم خود را بر مزارم سوده ئي
اي شناساي حدود كائنات
در دكن ديدي ز آثار حيات

زنده رود
تخم اشكي ريختم اندر دكن
لاله ها رويد ز خاك آن چمن
رود كاويري مدام اندر سفر
ديده ام در جان او شوري دگر

سلطان شهيد
اي ترا دادند حرف دل فروز
از تپ اشك تو مي سوزم هنوز
كاو كاو ناخن مردان راز
جوي خون بگشاد از رگهاي ساز
آن نوا كز جان تو آيد برون
ميدهد هر سينه را سوز درون
بوده ام در حضرت مولاي كل
آنكه بي او طي نمي گردد سبل
گرچه آنجا جرأت گفتار نيست
روح را كاري بجز ديدار نيست
سوختم از گرمي اشعار تو
بر زبانم رفت از افكار تو
گفت اين بيتي كه بر خواندي ز كيست
اندرو هنگامه هاي زندگي است
با همان سوزي كه در سازد بجان
يكدو حرف از ما به كاويري رسان
در جهان تو زنده رود او زنده رود
خوشترك آيد سرود اندر سرود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد