من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

زروان كه روح زمان و مكان است مسافر را بسياحت عالم علوي ميبرد

۳۴ بازديد


از كلامش جان من بيتاب شد
در تنم هر ذره چون سيماب شد
ناگهان ديدم ميان غرب و شرق
آسمان در يك سحاب نور غرق
زان سحاب افرشته ئي آمد فرود
با دو طلعت اين چو آتش آن چو دود
آن چو شب تاريك و اين روشن شهاب
چشم اين بيدار و چشم آن بخواب
بال او را رنگهاي سرخ و زرد
سبز و سيمين و كبود و لاجورد
چون خيال اندر مزاج او رمي
از زمين تا كهكشان او را دمي
هر زمان او را هواي ديگري
پر گشادن در فضاي ديگري
گفت «زروانم جهان را قاهرم
هم نهانم از نگه هم ظاهرم
بسته هر تدبير با تقدير من
ناطق و صامت همه نخچير من
غنچه اندر شاخ مي بالد ز من
مرغك اندر آشيان نالد ز من
دانه از پرواز من گردد نهال
هر فراق از فيض من گردد وصال
هم عتابي هم خطابي آورم
تشنه سازم تا شرابي آورم
من حياتم من مماتم من نشوز
من حساب و دوزخ و فردوس و حور
آدم و افرشته در بند من است
عالم شش روزه فرزند من است
هر گلي كز شاخ مي چيني منم
ام هر چيزي كه مي بيني منم
در طلسم من اسير است اين جهان
از دمم هر لحظه پير است اين جهان
لي مع الله هر كه را در دل نشست
آن جوانمردي طلسم من شكست
گر تو خواهي من نباشم در ميان
لي مع الله باز خوان از عين جان»
در نگاه او نميدانم چه بود
از نگاهم اين كهن عالم ربود
يا نگاهم بر دگر عالم گشود
يا دگرگون شد همان عالم كه بود
مردم اندر كائنات رنگ و بو
زادم اندر عالم بي هاي و هو
رشتهٔ من زان كهن عالم گسست
يك جهان تازه ئي آمد بدست
از زيان عالمي جانم تپيد
تا دگر عالم ز خاكم بر دميد
تن سبك تر گشت و جان سيار تر
چشم دل بيننده و بيدار تر
پردگي ها بي حجاب آمد پديد
نغمهٔ انجم بگوش من رسيد


نه تا سخن از عارف هندي

۳۸ بازديد


ذات حق را نيست اين عالم حجاب
غوطه را حايل نگردد نقش آب
زادن اندر عالمي ديگر خوش است
تا شباب ديگري آيد بدست
حق وراي مرگ و عين زندگي است
بنده چون ميرد نميداند كه چيست
گرچه ما مرغان بي بال و پريم
از خدا در علم مرگ افزون تريم
وقت؟ شيريني به زهر آميخته
رحمت عامي به قهر آميخته
خالي از قهرش نبيني شهر و دشت
رحمت او اينكه گوئي در گذشت
كافري مرگست اي روشن نهاد
كي سزد با مرده غازي را جهاد
مرد مؤمن زنده و با خود به جنگ
بر خود افتد همچو بر آهو پلنگ
كافر بيدار دل پيش صنم
به ز دينداري كه خفت اندر حرم
چشم كورست اينكه بيند نا صواب
هيچگه شب را نبيند آفتاب
صحبت گل دانه را سازد درخت
آدمي از صحبت گل تيره بخت
دانه از گل مي پذيرد پيچ و تاب
تا كند صيد شعاع آفتاب
من بگل گفتم بگو اي سينه چاك
چون بگيري رنگ و بو از باد و خاك؟
گفت گل اي هوشمند رفته هوش
چون پيامي گيري از برق خموش؟
جان به تن ما را ز جذب اين و آن
جذب تو پيدا و جذب ما نهان


عارف هندي كه به يكي از غار هاي قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» ميگويند

۳۸ بازديد

 
من چوكوران دست بر دوش رفيق
پا نهادم اندر آن غار عميق
ماه را از ظلمتش دل داغ داغ
اندرو خورشيد محتاج چراغ
وهم و شك بر من شبيخون ريختند
عقل و هوشم را بدار آويختند
راه رفتم رهزنان اندر كمين
دل تهي از لذت صدق و يقين
تا نگه را جلوه ها شد بي حجاب
صبح روشن بي طلوع آفتاب
وادي هر سنگ او زنار بند
ديو سار از نخلهاي سر بلند
از سرشت آب و خاك است اين مقام
يا خيالم نقش بندد در منام
در هواي او چو مي ذوق و سرور
سايه از تقبيل خاكش عين نور
ني زمينش را سپهر لاجورد
ني كنارش از شفقها سرخ و زرد
نور در بند ظلام آنجا نبود
دود گرد صبح و شام آنجا نبود
زير نخلي عارف هندي نژاد
ديده ها از سرمه اش روشن سواد
موي بر سر بسته و عريان بدن
گرد او ماري سفيدي حلقه زن
آدمي از آب و گل بالاتري
عالم از دير خيالش پيكري
وقت او را گردش ايام ني
كار او با چرخ نيلي فام ني
گفت با رومي كه همراه تو كيست؟
در نگاهش آرزوي زندگيست
رومي
مردي اندر جستجو آواره ئي
ثابتي با فطرت سياره ئي
پخته تر كارش ز خامي هاي او
من شهيد ناتمامي هاي او
شيشهٔ خود را به گردون بسته طاق
فكرش از جبريل ميخواهد صداق
چون عقاب افتد به صيد ماه و مهر
گرم رو اندر طواف نه سپهر
حرف با اهل زمين رندانه گفت
حور و جنت را بت و بتخانه گفت
شعله ها در موج دودش ديده ام
كبريا اندر سجودش ديده ام
هر زمان از شوق مينالد چو نال
مي كشد او را فراق و هم وصال
من ندانم چيست در آب و گلش
من ندانم از مقام و منزلش
جهان دوست
عالم از رنگست و بي رنگي است حق
چيست عالم ، چيست آدم ، چيست حق؟
رومي
آدمي شمشير و حق شمشير زن
عالم اين شمشير را سنگ فسن
شرق حق را ديد و عالم را نديد
غرب در عالم خزيد از حق رميد
چشم بر حق باز كردن بندگي است
خويش را بي پرده ديدن زندگي است
بنده چون از زندگي گيرد برات
هم خدا آن بنده را گويد صلوت
هر كه از تقدير خويش آگاه نيست
خاك او با سوز جان همراه نيست
جهان دوست
بر وجود و بر عدم پيچيده است
مشرق اين اسرار را كم ديده است
كار ما افلاكيان جز ديد نيست
جانم از فرداي او نوميد نيست
دوش ديدم بر فراز قشمرود
ز آسمان افرشته ئي آمد فرود
از نگاهش ذوق ديداري چكيد
جز بسوي خاكدان ما نديد
گفتمش از محرمان رازي مپوش
تو چه بيني اندر آن خاك خموش
از جمال زهره ئي بگداختي
دل به چاه بابلي انداختي
گفت «هنگام طلوع خاور است
آفتاب تازه او را در بر است
لعل ها از سنگ ره آيد برون
يوسفان او ز چه آيد برون
رستخيزي در كنارش ديده ام
لرزه اندر كوهسارش ديده ام
رخت بندد از مقام آزري
تا شود خوگر ز ترك بت گري
اي خوش آن قومي كه جان او تپيد
از گل خود خويش را باز آفريد
عرشيان را صبح عيد آن ساعتي
چون شود بيدار چشم ملتي»
پير هندي اندكي دم در كشيد
باز در من ديد و بي تابانه ديد
گفت مرگ عقل؟ گفتم ترك فكر
گفت مرگ قلب؟ گفتم ترك ذكر
گفت تن؟ گفتم كه زاد از گرد ره
گفت جان؟ گفتم كه رمز لااله
گفت آدم؟ گفتم از اسرار اوست
گفت عالم؟ گفتم او خود روبروست
گفت اين علم و هنر؟ گفتم كه پوست
گفت حجت چيست؟ گفتم روي دوست
گفت دين عاميان؟ گفتم شنيد
گفت دين عارفان؟ گفتم كه ديد
از كلامم لذت جانش فزود
نكته هاي دل نشين بر من گشود


نواي سروش

۳۹ بازديد


ترسم كه تو ميراني زورق به سراب اندر
زادي به حجاب اندر ميري به حجاب اندر
چون سرمه رازي را از ديده فروشستم
تقدير امم ديدم پنهان بكتاب اندر
بر كشت و خيابان پيچ بر كوه و بيابان پيچ
برقي كه بخود پيچد ميرد به سحاب اندر
با مغربيان بودم پر جستم و كم ديدم
مردي كه مقاماتش نايد بحساب اندر
بي درد جهانگيري آن قرب ميسر نيست
گلشن بگريبان كش اي بو بگلاب اندر
اي زاهد ظاهر بين گيرم كه خودي فاني است
ليكن تو نمي بيني طوفان به حباب اندر
اين صوت دلاويزي از زخمهٔ مطرب نيست
مهجور جنان حوري نالد به رباب اندر


جلوهٔ سروش

۳۶ بازديد


مرد عارف گفتگو را در ببست
مست خود گرديد و از عالم گسست
ذوق و شوق او را ز دست او ربود
در وجود آمد ز نيرنگ شهود
با حضورش ذره ها مانند طور
بي حضور او نه نور و ني ظهور
نازنيني در طلسم آن شبي
آن شبي بي كوكبي را كوكبي
سنبلستان دو زلفش تا كمر
تاب گير از طلعتش كوه و كمر
غرق اندر جلوهٔ مستانه ئي
خوش سرود آن مست بي پيمانه ئي
پيش او گردنده فانوس خيال
ذوفنون مثل سپهر دير سال
اندر آن فانوس پيكر رنگ رنگ
شكره بر گنجشك و بر آهو پلنگ
من به رومي گفتم اي داناي راز
بر رفيق كم نظر بگشاي راز
گفت «اين پيكر چو سيم تابناك
زاد در انديشهٔ يزدان پاك
باز بيتابانه از ذوق نمود
در شبستان وجود اميد فرود
همچو ما آواره و غربت نصيب
تو غريبي ، من غريبم ، او غريب
شأن او جبريلي و نامش سروش
مي برد از هوش و مي آرد بهوش
غنچهٔ ما را گشود از شبنمش
مرده آتش ، زنده از سوز دمش
زخمهٔ شاعر به ساز دل ازوست
چاكها در پردهٔ محمل ازوست
ديده ام در نغمهٔ او عالمي
آتشي گير از نواي او دمي»


طاسين گوتم

۳۵ بازديد


«توبه آوردن زن رقاصهٔ عشوه فروش»
گوتم

مي ديرينه و معشوق جوان چيزي نيست
پيش صاحب نظران حور جنان چيزي نيست
هر چه از محكم و پاينده شناسي گذرد
كوه و صحرا و بر و بحر و كران چيزي نيست
دانش مغربيان فلسفه مشرقيان
همه بتخانه و در طوف بتان چيزي نيست
از خود انديش و ازين باديه ترسان مگذر
كه تو هستي و وجود دو جهان چيزي نيست
در طريقي كه به نوك مژه كاويدم من
منزل و قافله و ريگ روان چيزي نيست
بگذر از غيب كه اين وهم و گمان چيزي نيست
در جهان بودن و رستن ز جهان چيزي هست
آن بهشتي كه خدائي بتو بخشد همه هيچ
تا جزاي عمل تست جنان چيزي هست
راحت جان طلبي راحت جان چيزي نيست
در غم همنفسان اشك روان چيزي هست
چشم مخمور و نگاه غلط انداز و سرود
همه خوبست ولي خوشتر از آن چيزي هست
حسن رخسار دمي هست و دمي ديگر نيست
حسن كردار و خيالات خوشان چيزي هست
رقاصه
فرصت كشمكش مده اين دل بيقرار را
يك دو شكن زياده كن گيسوي تابدار را
از تو درون سينه ام برق تجلئي كه من
با مه و مهر داده ام تلخي انتظار را
ذوق حضور در جهان رسم صنم گري نهاد
عشق فريب مي دهد جان اميدوار را
تا به فراغ خاطري نغمهٔ تازه ئي زنم
باز به مرغزار ده طاير مرغزار را
طبع بلند داده ئي بند ز پاي من گشاي
تا به پلاس تو دهم خلعت شهريار را
تيشه اگر بسنگ زد اين چه مقام گفتگوست
عشق بدوش مي كشد اين همه كوهسار را


حركت به و وادي يرغميد كه ملائكه او را وادي طواسين مينامند

۳۵ بازديد

 
رومي آن عشق و محبت را دليل
تشنه كامان را كلامش سلسبيل
گفت «آن شعري كه آتش اندروست
اصل او از گرمي الله هوست
آن نوا گلشن كند خاشاك را
آن نوا برهم زند افلاك را
آن نوا بر حق گواهي ميدهد
با فقيران پادشاهي ميدهد
خون ازو اندر بدن سيار تر
قلب از روح الامين بيدار تر
اي بسا شاعر كه از سحر هنر
رهزن قلب است و ابليس نظر
شاعر هندي خدايش يار باد
جان او بي لذت گفتار باد
عشق را خنياگري آموخته
با خليلان آزري آموخته
حرف او چاويده و بي سوز و درد
مرد خوانند اهل درد او را نه مرد
زان نواي خوش كه نشناسد مقام
خوشتر آن حرفي كه گوئي در منام
فطرت شاعر سراپا جستجوست
خالق و پروردگار آرزوست
شاعر اندر سينهٔ ملت چو دل
ملتي بي شاعري انبار گل
سوز و مستي نقشبند عالمي است
شاعري بي سوز و مستي ماتمي است
شعر را مقصود اگر آدم گري است
شاعري هم وارث پيغمبري است»
گفتم از پيغمبري هم باز گوي
سر او با مرد محرم باز گوي
گفت «اقوام و ملل آيات اوست
عصر هاي ما ز مخلوقات اوست
از دم او ناطق آمد سنگ و خشت
ما همه مانند حاصل ، او چو كشت
پاك سازد استخوان و ريشه را
بال جبريلي دهد انديشه را
هاي و هوي اندرون كائنات
از لب او نجم و نور و نازعات
آفتابش را زوالي نيست نيست
منكر او را كمالي نيست نيست
رحمت حق صحبت احرار او
قهر يزدان ضربت كرار او
گرچه باشي عقل كل از وي مرم
زانكه او بيند تن و جان را بهم
تيز تر نه پا به را يرغميد
تا ببيني آنچه مي بايست ديد
كنده بر ديواري از سنگ قمر
چار طاسين نبوت را نگر»
شوق راه خويش داند بي دليل
شوق پروازي ببال جبرئيل
شوق را راه دراز آمد دو گام
اين مسافر خسته گردد از مقام
پا زدم مستانه سوي يرغميد
تا بلنديهاي او آمد پديد
من چه گويم از شكوه آن مقام
هفت كوكب در طواف او مدام
فرشيان از نور او روشن ضمير
عرشيان از سرمهٔ خاكش بصير
حق مرا چشم و دل و گفتار داد
جستجوي عالم اسرار داد
پرده را بر گيرم از اسرار كل
با تو گويم از طواسين رسل


طاسين محمد

۳۹ بازديد


نوحهٔ روح ابوجهل در حرم كعبه

سينهٔ ما از محمد داغ داغ
از دم او كعبه را گل شد چراغ
از هلاك قيصر و كسري سرود
نوجوانان را ز دست ما ربود
ساحر و اندر كلامش ساحري است
اين دو حرف لااله خود كافري است
تا بساط دين آبا در نورد
با خداوندان ما كرد آنچه كرد
پاش پاش از ضربتش لات و منات
انتقام از وي بگير اي كائنات
دل به غايب بست و از حاضر گسست
نقش حاضر را فسون او شكست
ديده بر غايب فرو بستن خطاست
آنچه اندر ديده مي نايد كجاست
پيش غايب سجده بردن كوري است
دين نو كور است و كوري دوري است
خم شدن پيش خداي بي جهات
بنده را ذوقي نبخشد اين صلوت
مذهب او قاطع ملك و نسب
از قريش و منكر از فضل عرب
در نگاه او يكي بالا و پست
با غلام خويش بر يك خوان نشست
قدر احرار عرب نشناخته
با كلفتان حبش در ساخته
احمران با اسودان آميختند
آبروي دودماني ريختند
اين مساوات اين مواخات اعجمي است
خوب ميدانم كه سلمان مزدكي است
ابن عبدالله فريبش خورده است
رستخيزي بر عرب آورده است
عترت هاشم ز خود مهجور گشت
از دو ركعت چشم شان بي نور گشت
اعجمي را اصل عدناني كجاست
گنگ را گفتار سحباني كجاست
چشم خاصان عرب گرديده كور
بر نيائي اي زهير از خاك گور
اي تو ما را اندرين صحرا دليل
بشكن افسون نواي جبرئيل
باز گوي اي سنگ اسود باز گوي
آنچه ديديم از محمد باز گوي
اي هبل ، اي بنده را پوزش پذير
خانهٔ خود را ز بي كيشان بگير
گلهٔ شان را به گرگان كن سبيل
تلخ كن خرمايشان را بر نخيل
صرصري ده با هواي باديه
«انهم اعجاز نخل خاويه»
اي منات اي لات ازين منزل مرو
گر ز منزل ميروي از دل مرو
اي ترا اندر دو چشم ما وثاق
مهلتي ، ان كنت ازمعت الفراق»


طاسين مسيح

۳۶ بازديد


روياي حكيم تولستوي

در ميان كوهسار هفت مرگ
وادي بي طاير و بي شاخ و برگ
تاب مه از دود گرد او چو قير
آفاب اندر فضايش تشنه مير
رود سيماب ، اندر آن وادي روان
خم به خم مانند جوي كهكشان
پيش او پست و بلند راه هيچ
تند سير و موج موج و پيچ پيچ
غرق در سيماب مردي تا كمر
با هزاران ناله هاي بي اثر
قسمت او ابر و باد و آب ني
تشنه و آبي بجز سيماب ني
بركران ديدم زني نازك تني
چشم او صد كاروان را رهزني
كافري آموز پيران كنشت
از نگاهش زشت خوب و خوب زشت
گفتمش تو كيستي نام تو چيست
اين سراپا ناله و فرياد كيست
گفت در چشمم فسون سامري است
نامم افرنگين و كارم ساحري است
ناگهان آن جوي سيمين يخ ببست
استخوان آن جوان در تن شكست
بانگ زد اي واي بر تقدير من
واي بر فرياد بي تأثير من
گفت افرنگين «اگر داري نظر
اندگي اعمال خود را هم نگر
پور مريم آن چراغ كائنات
نور او اندر جهات و بي جهات
آن فلاطوس آن صليب آن روي زرد
زير گردون تو چه كردي او چه كرد
اي بجانت لذت ايمان حرام
اي پرستار بتان سيم خام
قيمت روح القدس نشناختي
تن خريدي نقد جان در باختي»
طعنهٔ آن نازنين جلوه مست
آن جوان را نشتر اندر دل شكست
گفت «اي گندم نماي جو فروش
از تو شيخ و برهمن ملت فروش
عقل و دين از كافريهاي تو خوار
عشق از سوداگريهاي تو خوار
مهر تو آزار و آزار نهان
كين تو مرگ است و مرگ ناگهان
صحبتي با آب و گل ورزيده ئي
بنده را از پيش حق دزديده ئي
حكمتي كو عقدهٔ اشيا گشاد
با تو غير از فكر چنگيزي نداد
داند آن مردي كه صاحب جوهر است
جرم تو از جرم من سنگين تر است
از دم او رفته جان آمد بتن
از تو جان را دخمه ميگردد بدن
آنچه ما كرديم با ناسوت او
ملت او كرد با لاهوت او
مرگ تو اهل جهان را زندگي است
باش تا بيني كه انجام تو چيست»


طاسين زرتشت : آزمايش كردن اهريمن زرتشت را

۳۵ بازديد


اهريمن

از تو مخلوقات من نالان چو ني
از تو ما را فرودين مانند دي
در جهان خوار و زبونم كرده ئي
نقش خود رنگين ز خونم كرده ئي
زنده حق از جلوهٔ سيناي تست
مرگ من اندر يد بيضاي تست
تكيه بر ميثاق يزدان ابلهي است
بر مرادش راه رفتن گمرهي است
زهرها در بادهٔ گلفام اوست
اره و كرم و صليب انعام اوست
جز دعاها نوح تدبيري نداشت
حرف آن بيچاره تأثيري نداشت
شهر را بگذار و در غاري نشين
هم به خيل نوريان صحبت گزين
از نگاهي كيميا كن خاك را
از مناجاتي بسوز افلاك را
در كهستان چون كليم آواره شو
نيم سوز آتش نظاره شو
ليكن از پيغمبري بايد گذشت
از چنين ملا گري بايد گذشت
كس ميان ناكسان ناكس شود
فطرتش گر شعله باشد خس شود
تا نبوت از ولايت كمتر است
عشق را پيغمبري درد سر است
خيز و در كاشانهٔ وحدت نشين
ترك جلوت گوي و در خلوت نشين
زرتشت
نور درياي است ظلمت ساحلش
همچو من سيلي نزاد اندر دلش
اندرونم موجهاي بيقرار
سيل را جز غارت ساحل چه كار
نقش بيرنگي كه او را كس نديد
جز بخون اهرمن نتوان كشيد
خويشتن را وانمودن زندگي است
ضرب خود را آزمودن زندگيست
از بلا ها پخته تر گردد خودي
تا خدا را پرده در گردد خودي
مرد حق بين جز بحق خود را نديد
لااله مي گفت و در خون مي تپيد
عشق را در خون تپيدن آبروست
اره و چوب و رسن عيدين اوست
در ره حق هر چه پيش آيد نكوست
مرحبا نامهربانيهاي دوست
جلوهٔ حق چشم من تنها نخواست
حسن را بي انجمن ديدن خطاست
چيست خلوت درد و سوز و آرزوست
انجمن ديد است و خلوت جستجو است
عشق در خلوت كليم اللهي است
چون بجلوت مي خرامد شاهي است
خلوت و جلوت كمال سوز و ساز
هر دو حالات و مقامات نياز
چيست آن بگذشتن از دير و كنشت
چيست اين تنها نرفتن در بهشت
گرچه اندر خلوت و جلوت خداست
خلوت آغازست و جلوت انتهاست
گفته ئي پيغمبري درد سر است
عشق چون كامل شود آدم گر است
راه حق با كاروان رفتن خوش است
همچو جان اندر جهان رفتن خوش است