من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

مجلس خدايان اقوام قديم

۳۴ بازديد


آن هواي تند و آن شبگون سحاب
برق اندر ظلمتش گم كرده تاب
قلزمي اندر هوا آويخته
چاك دامان و گهر كم ريخته
ساحلش ناپيد و موجش گرم خيز
گرم خيز و با هواها كم ستيز
رومي و من اندر آن درياي قير
چون خيال اندر شبستان ضمير
او سفر ها ديده و من نو سفر
در دو چشمم ناصبور آمد نظر
هر زمان گفتم نگاهم نارساست
آن دگر عالم نمي بينم كجاست
تا نشان كوهسار آمد پديد
جويبار و مرغزار آمد پديد
كوه و صحرا صد بهار اندر كنار
مشكبار آمد نسيم از كوهسار
نغمه هاي طايران هم نفس
چشمه زار و سبزه هاي نيم رس
تن ز فيض آن هوا پاينده تر
جان پاك اندر بدن بيننده تر
از سر كه پاره ئي كردم نظر
خرم آن كوه و كمر آن دشت و در
وادي خوش بي نشيب و بي فراز
آب خضر آرد بخاك او نياز
اندرين وادي خدايان كهن
آن خداي مصر و اين رب اليمن
آن ز ارباب عرب اين از عراق
اين اله الوصل و آن رب الفراق
اين ز نسل مهر و داماد قمر
آن به زوج مشتري دارد نظر
انم يكي در دست او تيغ دو رو
وان دگر پيچيده ماري در گلو
هر يكي ترسنده از ذكر جميل
هر يكي آزرده از ضرب خليل
گفت مردوخ آدم از يزدان گريخت
از كليسا و حرم نالان گريخت
تا بيفزايد به ادراك و نظر
سوي عهد رفته باز آيد نگر
مي برد لذت ز آثار كهن
از تجلي هاي ما دارد سخن
روزگار افسانهٔ ديگر گشاد
مي وزد زان خاكدان باد مراد
بعل از فرط طرب خوش ميسرود
بر خدايان رازهاي ما گشود


فلك زهره

۳۵ بازديد

 
در ميان ما و نور آفتاب
از فضاي تو بتو چندين حجاب
پيش ما صد پرده را آويختند
جلوه هاي آتشين را بيختند
تا ز كم سوزي شود دل سوز تر
سازگار آيد بشاخ و برگ و بر
از تب او در عروق لاله خون
آب جو از رقص او سيماب گون
همچنان از خاك خيزد جان پاك
سوي بي سوئي گريزد جان پاك
در ره او مرگ و حشر و نشر و مرگ
جز تب و تابي ندارد ساز و برگ
در فضائي صد سپهر نيلگون
غوطه پيهم خورده باز آيد برون
خود حريم خويش و ابراهيم خويش
چون ذبيح الله در تسليم خويش
پيش او نه آسمان نه خيبر است
ضربت او از مقام حيدر است
اين ستيز دمبدم پاكش كند
محكم و سيار و چالاكش كند
مي كند پرواز در پهناي نور
مخلبش گيرندهٔ جبريل و حور
تاز «ما زاغ البصر» گيرد نصيب
بر مقام «عبده» گردد رقيب
از مقام خود نميدانم كجاست
اين قدر دانم كه از ياران جداست
اندرونم جنگ بي خيل و سپه
بيند آنكو همچو من دارد نگه
بيخبر مردان ز رزم كفر و دين
جان من تنها چو زين العابدين
از مقام و راه كس آگاه نيست
جز نواي من چراغ راه نيست
غرق دريا طفلك و برنا و پير
جان بساحل برده يك مرد فقير
بر كشيدم پرده هاي اين وثاق
ترسم از وصل و بنالم از فراق
وصل ار پايان شوق است الحذر
اي خنك آه و فغان بي اثر
راهرو از جاده كم گيرد سراغ
گر بجانش سازگار آيد فراغ
آن دلي دارم كه از ذوق نظر
هر زمان خواهد جهاني تازه تر
رومي از احوال جان من خبير
گفت «مي خواهي دگر عالم بگير!
عشق شاطر ، ما بدستش مهره ايم
پيش بنگر در سواد زهره ايم»
عالمي از آب و خاك او را قوام
چون حرم اندر غلاف مشك فام
با نگاه پرده سوز و پرده در
از درون ميغ و ماغ او گذر
اندرو بيني خدايان كهن
مي شناسم من همه را تن بتن
بعل و مردوخ و يعوق و نسروفسر
رم خن و لات و منات و عسروغسر
بر قيام خويش مي آرد دليل
از مزاج اين زمان بي خليل»


نمودار شدن درويش سوداني

۳۶ بازديد

 
برق بيتابانه رخشيد اندر آب
موجها باليد و غلطيد اندر آب
بوي خوش از گلشن جنت رسيد
روح آن درويش مصر آمد پديد
در صدف از سوز او گوهر گداخت
سنگ اندر سينه كشنر گداخت
گفت «اي كشنر اگر داري نظر
انتقام خاك درويشي نگر
آسمان خاك ترا گوري نداد
مرقدي جز در يم شوري نداد
باز حرف اندر گلوي او شكست
از لبش آهي جگر تابي گسست»
گفت «اي روح عرب بيدار شو
چون نياكان خالق اعصار شو
اي فواد اي فيصل اي ابن سعود
تا كجا بر خويش پيچيدن چو دود
زنده كن در سينه آن سوزي كه رفت
در جهان باز آور آن روزي كه رفت
خاك بطحا خالدي ديگر بزاي
نغمه توحيد را ديگر سراي
اي نخيل دشت تو بالنده تر
بر نخيزد از تو فاروقي دگر
اي جهان مؤمنان مشك فام
از تو مي آيد مرا بوي دوام
زندگاني تا كجا بي ذوق سير
تا كجا تقدير تو در دست غير
بر مقام خود نيائي تا به كي
استخوانم در يمي نالد چو ني
از بلا ترسي حديث مصطفي است
«مرد را روز بلا روز صفاست»
ساربان ياران به يثرب ما به نجد
آن حدي كو ناقه را آرد بوجد
ابر باريد از زمين ها سبزه رست
مي شود شايد كه پاي ناقه سست
جانم از درد جدائي در نفير
آن رهي كو سبزه كم دارد بگير
ناقه مست سبزه و من مست دوست
او بدست تست و من در دست دوست
آب را كردند بر صحرا سبيل
بر جبل ها شسته اوراق نخيل
آن دو آهو در قفاي يكدگر
از فراز تل فرود آيد نگر
يك دم آب از چشمهٔ صحرا خورد
باز سوي راه پيما بنگرد
ريگ دشت از نم مثال پرنيان
جاده بر اشتر نمي آيد گران
حلقه حلقه چون پر تيهو غمام
ترسم از باران كه دوريم از مقام
ساربان ياران به يثرب ما به نجد
آن حدي كو ناقه را آرد بوجد»


فرو رفتن بدرياي زهره و ديدن ارواح فرعون و كشنر را

۳۷ بازديد


پير روم آن صاحب «ذكر جميل»
ضرب او را سطوت ضرب خليل
اين غزل در عالم مستي سرود
هر خداي كهنه آمد در سجود
غزل
«باز بر رفته و آينده نظر بايد كرد
هله بر خيز كه انديشه دگر بايد كرد
عشق بر ناقهٔ ايام كشد محمل خويش
عاشقي راحله از شام و سحر بايد كرد
پير ما گفت جهان بر روشي محكم نيست
از خوش و ناخوش او قطع نظر بايد كرد
تو اگر ترك جهان كرده سر او داري
پس نخستين ز سر خويش گذر بايد كرد
گفتمش در دل من لات و منات است بسي
گفت اين بتكده را زير و زبر بايد كرد»
باز با من گفت «بر خيز اي پسر
جز بدامانم مياويز اي پسر
آن كهستان آن جبال بي كليم
آنكه از برف است چون انبار سيم
در پس او قلزم الماس گون
آشكارا تر درونش از برون
ني بموج و ني به سيل او را خلل
در مزاج او سكون لم يزل
اين مقام سر كشان زور مست
منكران غايب و حاضر پرست
آن يكي از شرق و آن ديگر ز غرب
هر دو با مردان حق در حرب و ضرب
آن يكي بر گردنش چوب كليم
وان دگر از تيغ درويشي دو نيم
هر دو فرعون اين صغير و آن كبير
هر دو در آغوش دريا تشنه مير
هر كسي با تلخي مرگ آشناست
مرگ جباران ز آيات خداست
درپي من پا بنه از كس مترس
دست در دستم بده از كس مترس
سينهٔ دريا چو موسي بر درم
من ترا اندر ضمير او برم»
بحر بر ما سينهٔ خود را گشود
يا هوا بود و چو آبي وانمود
قعر او يك وادي بيرنگ و بو
وادي تاريكي او تو به تو
پير رومي سورهٔ طه سرود
زير دريا ماهتاب آمد فرود
كوههاي شسته و عريان و سرد
اندر آن سر گشته و حيران دو مرد
سوي رومي يك نظر نگريستند
باز سوي يكدگر نگريستند
گفت فرعون اين سحر اين جوي نور
از كجا اين صبح و اين نور و ظهور
رومي
هر چه پنهان است ازو پيداستي
اصل اين نور از يدبيضاستي
فرعون
آه نقد عقل و دين در باختم
ديدم و اين نور را نشناختم
اي جهانداران سوي من بنگريد
اي زيانكاران سوي من بنگريد
واي قومي از هوس گرديده كور
مي برد لعل و گهر از خاك گور
پيكري كو در عجايب خانه ايست
بر لب خاموش او افسانه ايست
از ملوكيت خبرها مي دهد
كور چشمان را نظرها مي دهد
چيست تقدير ملوكيت ، شقاق
محكمي جستن ز تدبير نفاق
از بد آموزي زبون تقدير ملك
باطل و آشفته تر تدبير ملك
باز اگر بينم كليم الله را
خواهم از وي يك دل آگاه را
رومي
حاكمي بي نور جان خام است خام
بي يدبيضا ملوكيت حرام
حاكمي از ضعف محكومان قويست
بيخش از حرمان محرومان قويست
تاج از باج است و از تسليم باج
مرد اگر سنگ است ميگردد زجاج
فوج و زندان و سلاسل رهزني است
اوست حاكم كز چنين سامان غني است
ذوالخرطوم
مقصد قوم فرنگ آمد بلند
از پي لعل و گهر گوري نكند
سر گذشت مصر و فرعون و كليم
مي توان ديدن ز آثار قديم
علم و حكمت كشف اسرار است و بس
حكمت بي جستجو خوار است و بس
فرعون
قبر ما را علم و حكمت بر گشود
ليكن اندر تربت مهدي چه بود


نغمهٔ بعل

۳۴ بازديد


آدم اين نيلي تتق را بر دريد
آنسوي گردون خدائي را نديد
در دل آدم بجز افكار چيست
همچو موج اين سر كشيد و آن رميد
جانش از محسوس مي گيرد قرار
بو كه عهد رفته باز آيد پديد
زنده باد افرنگي مشرق شناس
آنكه ما را از لحد بيرون كشيد
اي خدايان كهن وقت است وقت
در نگر آن حلقهٔ وحدت شكست
آل ابراهيم بي ذوق الست
صحبتش پاشيده جامش ريز ريز
آنكه بود از بادهٔ جبريل مست
مرد حر افتاد در بند جهات
با وطن پيوست و از يزدان گسست
خون او سرد از شكوه ديريان
لاجرم پير حرم زنار بست
اي خدايان كهن وقت است وقت
در جهان باز آمد ايام طرب
دين هزيمت خورده از ملك و نسب
از چراغ مصطفي انديشه چيست
زانكه او را پف زند صد بولهب
گرچه مي آيد صداي لااله
آنچه از دل رفت كي ماند به لب
اهرمن را زنده كرد افسون غرب
روز يزدان زرد رو از بيم شب
اي خدايان كهن وقت است وقت
بند دين از گردنش بايد گشود
بندهٔ ما بندهٔ آزاد بود
تا صلوت او را گران آيد همي
ركعتي خواهيم و آن هم بي سجود
جذبه ها از نغمه مي گردد بلند
پس چه لذت در نماز بي سرود
از خداوندي كه غيب او را سزد
خوشتر آن ديوي كه آيد در شهود
اي خدايان كهن وقت است وقت


گردش در شهر مرغدين

۳۸ بازديد


مرغدين و آن عمارات بلند
من چه گويم زان مقام ارجمند
ساكنانش در سخن شيرين جو نوش
خوب روي و نرم خوي و ساده پوش
فكرشان بي درد و سوز اكتساب
رازدان كيمياي آفتاب
هر كه خواهد سيم و زر گيرد ز نور
چون نمك گيريم ما از آب شور
خدمت آمد مقصد علم و هنر
كارها را كس نمي سنجد بزر
كس ز دينار و درم آگاه نيست
اين بتان را در حرمها راه نيست
بر طبيعت ديو ماشين چيره نيست
آسمانها از دخانها تيره نيست
سخت كش دهقان چراغش روشن است
از نهاب دهخدايان ايمن است
كشت و كارش بي نزاع آب جوست
حاصلش بي شركت غيري ازوست
اندر آن عالم نه لشكر ني قشون
ني كسي روزي خورد از كشت و خون
ني قلم در مرغدين گيرد فروغ
از فن تحرير و تشهير دروغ
ني به بازاران ز بيكاران خروش
ني صدا هاي گدايان درد گوش
حكيم مريخي
كس در اينجا سائل و محروم نيست
عبد و مولا حاكم و محكوم نيست
زنده رود
سائل و محروم تقدير حق است
حاكم و محكوم تقدير حق است
جز خدا كس خالق تقدير نيست
چارهٔ تقدير از تدبير نيست
حكيم مريخي
گر ز يك تقدير خون گردد جگر
خواه از حق حكم تقدير دگر
تو اگر تقدير نو خواهي رواست
زانكه تقديرات حق لا انتهاست
ارضيان نقد خودي در باختند
نكتهٔ تقدير را نشناختند
رمز باريكش بحرفي مضمر است
تو اگر ديگر شوي او ديگر است
خاك شو نذر هوا سازد ترا
سنگ شو بر شيشه اندازد ترا
شبنمي؟ افتندگي تقدير تست
قلزمي؟ پايندگي تقدير تست
هر زمان سازي همان لات و منات
از بتان جوئي ثبات اي بي ثبات»
تا بخود ناساختن ايمان تست
عالم افكار تو زندان تست
رنج بي گنج است تقدير اينچنين
گنج بي رنج است تقدير اينچنين
اصل دين اين است اگر اي بيخبر،
مي شود محتاج ازو محتاج تر
واي آن ديني كه خواب آرد ترا
باز در خواب گران دارد ترا
سحر و افسون است يا دين است اين
حب افيون است يا دين است اين
مي شناسي طبع دراك از كجاست
حوري اندر بنگه خاك از كجاست
قوت فكر حكيمان از كجاست
طاقت ذكر كليمان از كجاست
اين دل و اين واردات او ز كيست
اين فنون و معجزات او ز كيست
گرمي گفتار داري از تو نيست
شعله كردار داري از تو نيست
اينهمه فيض از بهار فطرت است
فطرت از پرودگار فطرت است
زندگاني چيست كان گوهر است
تو اميني صاحب او ديگر است
طبع روشن مرد حق را آبروست
خدمت خلق خدا مقصود اوست
خدمت از رسم و ره پيغمبري است
مزد خدمت خواستن سوداگري است
همچنان اين باد و خاك و ابر و كشت
باغ و راغ و كاخ و كوي و سنگ و خشت
ايكه ميگوئي متاع ما ز ماست
مرد نادان اين همه ملك خداست
ارض حق را ارض خود داني بگو
چيست شرح آيهٔ لاتفسدوا
ابن آدم دل به ابليسي نهاد
من ز ابليسي نديدم جز فساد
كس امانت را بكار خود نبرد
ايخوش آنكو ملك حق با حق سپرد
برده ئي چيزي كه از آن تو نيست
داغم از كاري كه شايان تو نيست
گر تو باشي صاحب شي مي سزد
ور نباشي خود بگو كي مي سزد
ملك يزدان را به يزدان باز ده
تا ز كار خويش بگشائي گره
زير گردن فقر و مسكيني چراست
آنچه از مولاست ميگوئي ز ماست
بنده ئي كز آب و گل بيرون نجست
شيشهٔ خود را به سنگ خود شكست
ايكه منزل را نمي داني ز ره
قيمت هر شي ز انداز نگه
تا متاع تست گوهر ، گوهر است
ورنه سنگ است از پشيزي كمتر است
نوع ديگر بين جهان ديگر شود
اين زمين و آسمان ديگر شود


برآمدن انجم شناس مريخي از رصدگاه

۳۷ بازديد


پير مردي ريش او مانند برف
سالها در علم و حكمت كرده صرف
تيز بين مانند دانايان غرب
كسوتش چون پير ترسايان غرب
دير سال و قامتش بالا چو سرو
طلعتش تابنده چون تركان مرو
آشناي رسم و راه هر طريق
آشكار از چشم او فكر عميق
آدمي را ديد و چون گل بر شكفت
در زبان طوسي و خيام گفت
«پيكر گل آن اسير چند و چون
از مقام تحت و فوق آمد برون
خاك را پرواز بي طياره داد
ثابتان را جوهر سياره داد»
نطق و ادراكش روان چون آب جو
محو حيرت بودم از گفتار او
اين همه خوابست يا افسونگري
بر لب مريخيان حرف دري
گفت «بود اندر زمان مصطفي
مردي از مريخيان با صفا
بر جهان چشم جهان بين را گشاد
دل به سير خطه آدم نهاد
پر گشود اندر فضا هاي وجود
تا به صحراي حجاز آمد فرود
آنچه ديد از مشرق و مغرب نوشت
نقش او رنگين تر از باغ بهشت
بوده ام من هم به ايران و فرنگ
گشته ام در ملك نيل و رود گنگ
ديده ام امريك و هم ژاپون و چين
بهر تحقيق فلزات زمين
از شب و روز زمين دارم خبر
كرده ام اندر بر و بحرش سفر
پيش ما هنگامه هاي آدم است
گرچه او از كار ما نامحرم است»
رومي
من ز افلاكم رفيق من ز خاك
سر خوش و نا خورده از رگهاي تاك
مرد بي پروا و نامش زنده رود
مستي او از تماشاي وجود
ما كه در شهر شما افتاد ايم
در جهان و از جهان آزاده ايم
در تلاش جلوه هاي نو بنو
يك زمان ما را رفيق راه شو
حكيم مريخي
اين نواح مرغدين برخياست
بر خيا نام ابوآلاباي ماست
فرز مرز ، آن آمر كردار زشت
رفت پيش برخيا اندر بهشت
گفت «تو اينجا چسان آسوده ئي
عمرها محكوم يزدان بوده ئي
از مقام تو نكوتر عالمي است
پيش او جنت بهار يكدمي است
آن جهان از هر جهان بالاتر است
آن جهان از لامكان بالاتر است
نيست يزدان را از آن عالم خبر
من نديدم عالمي آزاد تر
ني خدائي در نظام او دخيل
ني كتاب و ني رسول و جبرئيل
ني طوافي ، ني سجودي اندرو
ني دعائي ني درودي اندرو»
برخيا گفت« اي فسون پرداز خيز،
نقش خود را اندر آن عالم بريز»
تا ابوآلابا فريب او نخورد
حق جهاني ديگري با ما سپرد
اندرين ملك خدا دادي گذر
مرغدين و رسم و آئينش نگر


فلك مريخ - اهل مريخ

۳۹ بازديد


چشم را يك لحظه بستم اندر آب
اندكي از خود گسستم اندر آب
رخت بردم زي جهاني ديگري
با زمان و با مكاني ديگري
آفتاب ما به آفاقش رسيد
روز و شب را نوع ديگر آفريد
تن ز رسم و راه جان بيگانه ايست
در زمان و از زمان بيگانه ايست
جان ما سازد بهر سوزي كه هست
وقت او خرم بهر روزي كه هست
مي نگردد كهنه از پرواز روز
روزها از نور او عالم فروز
روز و شب را گردش پيهم ازوست
سير او كن زانكه هر عالم ازوست
مرغزاري با رصدگاه بلند
دور بين او ثريا در كمند
خلوت نه گنبد خضراست اين
يا سواد خاكدان ماست اين
گاه جستم وسعت او را كران
گاه ديدم در فضاي آسمان
پير روم آن مرشد اهل نظر
گفت «مريخ است اين عالم نگر
چون جهان ما طلسم رنگ و بوست
صاحب شهر و ديار و كاخ و كوست
ساكنانش چون فرنگان ذوفنون
در علوم جان و تن از ما فزون
بر زمان و بر مكان قاهرترند
زانكه در علم فضا ماهرترند
بر وجودش آنچنان پيچيده اند
هر خم و پيچ فضا را ديده اند
خاكيان را دل به بند آب و گل
اندرين عالم بدن در بند دل
چون دلي در آب و گل منزل كند
هر چه مي خواهد به آب و گل كند
مستي و ذوق و سرور از حكم جان
جسم را غيب و حضور از حكم جان
در جهان ما دو تا آمد وجود
جان و تن آن بي نمود آن با نمود
خاكيان را جان و تن مرغ و قفس
فكر مريخي يك انديش است و بس
چون كسي را ميرسد روز فراق
چسصت تر مي گردد از سوز فراق
يك دو روزي پيشتر از آن مرگ
مي كند پيش كسان اعلان مرگ
جانشان پروردهٔ اندام نيست
لاجرم خو كردهٔ اندام نيست
تن بخويش اندر كشيدن مردن است
از جهان در خود رميدن مردن است
برتر از فكر تو آمد اين سخن
زانكه جان تست محكوم بدن
رخت اينجا يكدو دم بايد گشاد
اينچين فرصت خدا كس را نداد


تذكير نبيهٔ مريخ

۳۹ بازديد


اي زنان اي مادران اي خواهران
زيستن تا كي مثال دلبران
دلبري اندر جهان مظلومي است
دلبري محكومي و محرومي است
در دو گيسو شانه گردانيم ما
مرد را نخچير خود دانيم ما
مرد صيادي به نخچيري كند
گرد تو گردد كه زنجيري كند
خود گدازيهاي او مكر و فريب
درد و داغ و آرزو مكر و فريب
گرچه آن كافر حرم سازد ترا
مبتلاي درد و غم سازد ترا
همبر او بودن آزار حيات
وصل او زهر و فراق او نبات
مار پيچان از خم و پيچش گريز
زهرهايش را بخون خود مريز
از امومت زرد روي مادران
اي خنك آزادي بي شوهران
وحي يزدان پي به پي آيد مرا
لذت ايمان بيفزايد مرا
آمد آن وقتي كه از اعجاز فن
مي توان ديدن جنين اندر بدن
حاصلي برداري از كشت حيات
هر چه خواهي از بنين و از بنات
گر نباشد بر مراد ما جنين،
بي محابا كشتن او عين دين
در پس اين عصر اعصار دگر
آشكارا گردد اسرار دگر
پرورش گيرد جنين نوع دگر
بي شب ارحام دريابد سحر
تا بميرد آن سراپا اهرمن
همچو حيوانات ايام كهن
لاله ها بي داغ و با دامان پاك
بي نياز از شبنمي خيزد ز خاك
خود بخود بيرون فتد اسرار زيست
نغمه بي مضراب بخشد تار زيست
آنچه از نيسان فرو ريزد مگير
اي صدف در زير دريا تشنه مير
خيز و با فطرت بيا اندر ستيز
تا ز پيكار تو حر گردد كنيز
رستن از ربط دو تن توحيد زن
حافظ خود باش و بر مردان متن
رومي
مذهب عصر نو آئيني نگر
حاصل تهذيب لاديني نگر
زندگي را شرع و آئين است عشق
اصل تهذيب است دين ، دين است عشق
ظاهر او سوزناك و آتشين
باطن او نور رب العالمين
از تب و تاب درونش علم و فن
از جنون ذوفنونش علم و فن
دين نگردد پخته بي آداب عشق
دين بگير از صحبت ارباب عشق


احوال دوشيزهٔ مريخ كه دعوي رسالت كرده

۳۸ بازديد


در گذشتيم از هزاران كوي و كاخ
بر كنار شهر ميدان فراخ
اندر آن ميدان هجوم مرد و زن
در ميان يك زن قدش چون نارون
چهره اش روشن ولي بي نور جان
معني او بر بيان او گران
حرف او بي سوز و چشمش بي نمي
از سرور آرزو نامحرمي
فارغ از جوش جواني سينه اش
كور و صورت ناپذير آئينه اش
بيخبر از عشق و از آئين عشق
صعوهٔ رد كردهٔ شاهين عشق
گفت با ما آن حكيم نكته دان
«نيست اين دوشيزه از مريخيان
ساده و آزاده و بي ريو و رنگ
فرز مرز او را بدزديد از فرنگ
پخته در كار نبوت ساختش،
اندرين عالم فرو انداختش
گفت نازل گشته ام از آسمان
دعوت من دعوت آخر زمان
از مقام مرد و زن دارد سخن
فاش تر مي گويد اسرار بدن
نزد اين آخر زمان تقدير زيست
در زبان ارضيان گويم كه چيست»