در حضور شاه همدان

مشاور شركت بيمه پارسيان

در حضور شاه همدان

۳۸ بازديد


زنده رود
از تو خواهم سر يزدان را كليد
طاعت از ما جست و شيطان آفريد
زشت و ناخوش را چنان آراستن
در عمل از ما نكوئي خواستن
از تو پرسم اين فسون سازي كه چه
با قمار بدنشين بازي كه چه
مشت خاك و اين سپهر گرد گرد
خود بگو مي زيبدش كاري كه كرد
كار ما ، افكار ما ، آزار ما
دست با دندان گزيدن كار ما

شاه همدان
بنده ئي كز خويشتن دارد خبر
آفريند منفعت را از ضرر
بزم با ديو است آدم را وبال
رزم با ديو است آدم را جمال
خويش را بر اهرمن بايد زدن
تو همه تيغ آن همه سنگ فسن
تيز تر شو تا فتد ضرب تو سخت
ورنه باشي در دو گيتي تيره بخت

زنده رود
زير گردون آدم آدم را خورد
ملتي بر ملتي ديگر چرد
جان ز اهل خطه سوزد چون سپند
خيزد از دل ناله هاي دردمند
زيرك و دراك و خوش گل ملتي است
در جهان تر دستي او آيتي است
ساغرش غلطنده اندر خون اوست
در ني من ناله از مضمون اوست
از خودي تا بي نصيب افتاده است
در ديار خود غريب افتاده است
دستمزد او بدست ديگران
ماهي رودش به شست ديكران
كاروانها سوي منزل گام گام
كار او نا خوب و بي اندام و خام
از غلامي جذبه هاي او بمرد
آتشي اندر رگ تاكش فسرد
تا نپنداري كه بود است اينچين
جبهه را همواره سود است اينچنين
در زماني صف شكن هم بوده است
چيره و جانباز و پر دم بوده است
كوههاي خنگ سار او نگر
آتشين دست چنار او نگر
در بهاران لعل ميريزد ز سنگ
خيزد از خاكش يكي طوفان رنگ
لكه هاي ابر در كوه و دمن
پنبه پران از كمان پنبه زن
كوه و دريا و غروب آفتاب
من خدارا ديدم آنجا بي حجاب
با نسيم آواره بودم در نشاط
«بشنو از ني» مي سرودم در نشاط
مرغكي مي گفت اندر شاخسار
با پشيزي مي نيرزد اين بهار
لاله رست و نرگس شهلا دميد
باد نو روزي گريبانش دريد
عمرها باليد ازين كوه و كمر
نستر از نور قمر پاكيزه تر
عمر ها گل رخت بر بست و گشاد
خاك ما ديگر شهاب الدين نزاد
نالهٔ پر سوز آن مرغ سحر
داد جانم را تب و تاب دگر
تا يكي ديوانه ديدم در خروش
آنكه برد از من متاع صبر و هوش
«بگذر ز ما و نالهٔ مستانه ئي مجوي
بگذر ز شاخ گل كه طلسمي است رنگ و بوي
گفتي كه شبنم از ورق لاله مي چكد
غافلي دلي است اينكه بگريد كنار جوي
اين مشت پر كجا و سرود اينچنين كجا
روح غني است ماتمي مرگ آرزوي
باد صبا اگر به جنيوا گذر كني،
حرفي ز ما به مجلس اقوام باز گوي
دهقان و كشت و جوي و خيابان فروختند
قومي فروختند و چه ارزان فروختند»

شاه همدان
با تو گويم رمز باريك اي پسر
تن همه خاك است و جان والا گهر
جسم را از بهر جان بايد گداخت
پاك را از خاك مي بايد شناخت
گر ببري پارهٔ تن را ز تن
رفت از دست تو آن لخت بدن
ليكن آن جاني كه گردد جلوه مست
گر ز دست او را دهي آيد بدست
جوهرش با هيچ شي مانند نيست
هست اندر بند و اندر بند نيست
گر نگهداري بميرد در بدن
ور بيفشاني ، فروغ انجمن
چيست جان جلوه مست اي مرد راد
چيست جان دادن ز دست ايمرد راد
چيست جان دادن بحق پرداختن
كوه را با سوز جان بگداختن
جلوه مستي خويش را دريافتن
در شبان چون كوكبي بر تافتن
خويش را نايافتن نابودن است
يافتن خود را بخود بخشودن است
هر كه خود را ديد و غير از خود نديد
رخت از زندان خود بيرون كشيد
جلوه بد مستي كه بيند خويش را
خوشتر از نوشينه و داند نيش را
در نگاهش جان چو باد ارزان شود
پيش او زندان او لرزان شود
تيشهٔ او خاره را بر مي درد
تا نصيب خود ز گيتي مي برد
تا ز جان بگذشت جانش جان اوست
ورنه جانش يكدو دم مهمان اوست

زنده رود
گفته ئي از حكمت زشت و نكوي
پير دانا نكتهٔ ديگر بگوي
مرشد معني نگاهان بوده ئي
محرم اسرار شاهان بوده ئي
ما فقير و حكمران خواهد خراج
چيست اصل اعتبار تخت و تاج

شاه همدان
اصل شاهي چيست اندر شرق و غرب
يا رضاي امتان يا حرب و ضرب
فاش گويم با تو اي والا مقام
باج را جز با دو كس دادن حرام
يا «اولي الامري» كه «منكم» شأن اوست
آيهٔ حق حجت و برهان اوست
يا جوانمردي چو صرصر تند خيز
شهر گير و خويش باز اندر ستيز
روز كين كشور گشا از قاهري
روز صلح از شيوه هاي دلبري
مي توان ايران و هندوستان خريد
پادشاهي را ز كس نتوان خريد
جام جم را اي جوان باهنر
كس نگيرد از دكان شيشه گر
ور بگيرد مال او جز شيشه نيست
شيشه را غير از شكستن پيشه نيست

غني
هند را اين ذوق آزادي كه داد
صيد را سوداي صيادي كه داد
آن برهمن زادگان زنده دل
لالهٔ احمر ز روي شان خجل
تيزبين و پخته كار و سخت كوش
از نگاهشان فرنگ اندر خروش
اصلشان از خاك دامنگير ماست
مطلع اين اختران كشمير ماست
خاك ما را بي شرر داني اگر
بر درون خود يكي بگشا نظر
اينهمه سوزي كه داري از كجاست
اين دم باد بهاري از كجاست
اين همان باد است كز تأثير او
كوهسار ما بگيرد رنگ و بو
هيچ ميداني كه روزي در ولر
موجه ئي مي گفت با موج دگر
چند در قلزم به يكديگر زنيم
خيز تا يك دم بساحل سر زنيم
زادهٔ ما يعني آن جوي كهن
شور او در وادي و كوه و دمن
هر زمان بر سنگ ره خود را زند
تا بناي كوه را بر مي كند
آن جوان كو شهر و دشت و در گرفت
پرورش از شير صد مادر گرفت
سطوت او خاكيان را محشري است
اين همه از ماست، ني از ديگري است
زيستن اندر حد ساحل خطاست
ساحل ما سنگي اندر راه ماست
با كران در ساختن مرگ دوام
گرچه اندر بحر غلتي صبح و شام
زندگي جولان ميان كوه و دشت
اي خنك موجي كه از ساحل گذشت
ايكه خواندي خط سيماي حيات
اي به خاور داده غوغاي حيات
اي ترا آهي كه مي سوزد جگر
تو ازو بيتاب و ما بيتاب تر
اي ز تو مرغ چمن را هاي و هو
سبزه از اشك تو مي گيرد وضو
ايكه از طبع تو كشت گل دميد
اي ز اميد تو جانها پر اميد
كاروانها را صداي تو درا
تو ز اهل خطه نوميدي چرا
دل ميان سينهٔ شان مرده نيست
اخگر شان زير يخ افسرده نيست
باش تا بيني كه بي آواز صور
ملتي بر خيزد از خاك قبور
غم مخور اي بندهٔ صاحب نظر
بر كش آن آهي كه سوزد خشك و تر
شهر ها زير سپهر لاجورد
سوخت از سوز دل درويش مرد
سلطنت نازكتر آمد از حباب
از دمي او را توان كردن خراب
از نوا تشكيل تقدير امم
از نوا تخريب و تعمير امم
نشتر تو گرچه در دلها خليد
مر ترا چونانكه هستي كس نديد
پردهٔ تو از نواي شاعري است
آنچه گوئي ماوراي شاعري است
تازه آشوبي فكن اندر بهشت
يك نوا مستانه زن اندر بهشت

زنده رود
با نشئه درويشي در ساز و دمادم زن
چون پخته شوي خود را بر سلطنت جم زن
گفتند جهان ما آيا بتو مي سازد
گفتم كه نمي سازد گفتند كه برهم زن
در ميكده ها ديدم شايسته حريفي نيست
با رستم دستان زن با مغچه ها كم زن
اي لاله صحرائي تنها نتواني سوخت
اين داغ جگر تابي بر سينه آدم زن
تو سوز درون او تو گرمي خون او
باور نكني چاكي در پيكر عالم زن
عقل است چراغ تو در راهگذاري نه
عشق است اياغ تو با بندهٔ محرم زن
لخت دل پر خوني از ديده فرو ريزم
لعلي ز بدخشانم بردار و بخاتم زن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد